سلام به روی ماهتون 🍂
پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️
#بغلم_کن__۸۳
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
دستم و به غضب پس زد
_ زن و شوهر شدن کار وپروژه حالیش نیست ارغوان می فهمی !؟
از بغض صدام لرزید هرگز خانجون اینجوری عصبی ندیده بودم
به شانه اش چنگ زدم و با زاری گفتم
_تو رو خدا خانجون با من اینجوری نکن فقط به مدت کوتاهِ حاج غفار مگه مخش تاب برداشت بیاد با من عروسی کنه تازه یه دخترم داره
خانجون به گونه اش چنگ زد و با تشویش گفت
_ارغوان چی داری میگی تو می خوای عقد به مرد زن و بچه دار بشی ؟ جوری حالش بد بود که دستش و به سرش کوبید و همانجا نشست
با خودخوری به جان ناخن های دستم افتاده بودم و زیر لب گفتم
_آخ ارغوان زدی خراب ترش کردی توعقل نداری
بغض بدی به گلوم چنگ انداخت و همانجا کنارش زانو زدم همانطور. که خودم و توی بغلش جا می دادم گفتم
_خانجون این و گفتم تا خیالت و راحت کنم اینکه نرگس باشم بهتره !
بچه ها می گن حاجی با زنش اختلاف داره تازه دخترش مثل ماه شب چهارده ست نمی فهمم از چی نگرانی حاجی آدم درستیه مطمنا یه مسله ی هست که داره این نمایش راه می اندازه .
خانجون آرام تر شده بود این و از نوازش انگشتانش لای موهام فهمیدم
بریده بریده ادامه دادم .
_ به احسان فکر کن خانجون دلم گرم که همه ی مشکلات مون حل میشه ....
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#نشر_دهید #نویسنده_لیلا
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
..
#بغلم_کن__۸۴
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
پاهایم یاری نمی کرد نزدیک تر بشم کلافه پلک بستم و همانطور که انگشتر نشانم و از انگشتم بیرون می کشیدم زیر لب گفتم .
_خانجون گیر داده انگشترش و بندازم انگار که همه چیز واقعیه در آهنی کارگاه را که به داخل هول دادم هنوز هم داشتم جمله هایم را مرور می کردم باید یه سری به احسان بزنم و خیالش و بابت دیه راحت کنم .
حالا باید چه جوری با حاجی رو در رو بشم ؟ بعد از اون خواستگاری کذایی یک هفته ی سپری شده بود. و من ندیده بودمش گاهی از خدا می خواستم مشکلش حل بشه و یه دفعه بیاد بگه موضوع عقد و عروسی منتفیه اما این خیال هم مثل همه ی تخیلاتم واهی بود
ناخواسته نگاهی به آن اتاقک شیشه ی گوشه ی کارگاه انداختم و زیر لب گفتم
_ ترس نداره میرم بهش می گم باید برم دنبال کار احسان با اون انگشتر و خواستگاری چیزی تغییر نکرده کنار در اتاقش دوددل بودم اما باید قبل از اینکه منصرف بشم باهاش حرف بزنم
پشت در پلک بستم نفسی تازه کردم زیر لب ذکر می گفتم که در با هول باز شد و حاجی غفار سینه به سینه ام ایستاد
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نشر_دهید #نویسنده_لیلا
سلام به روی ماهتون 🍂
پارت های جدید تقدیم حضورتون ❤️
#بغلم_کن__۸۵
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
پشت در پلک بستم نفسی تازه کردم زیر لب ذکر می گفتم که در با هول باز شد و حاجی غفار سینه به سینه ام ایستاد
ترس و خجالت زبونم وبند آورده بود و ناخواسته یاد شب خواستگاری افتادم خیره خیره نگاه اش می کردم که با همان چهره ی اخمو و زبان یخ زده اش گفت
_مشکلی پیش اومده ؟!
با دستپاچگی ازش فاصله گرفتم و همانطور که به جان ناخن های دستم افتاده بودم گفتم
_نه راستش من اومدم پیشتون می خواستم بگم فردا مرخصی بگیرم
_پس حتما مشکلی هست درسته !؟ با شوک سرم و بلند کردم بهش خیره شدم که خودش رو از جلوی در کنار کشید و گفت .
_بیا تو اتاق درست بگو چی شده !؟
وقتی حاجی در اتاق و بست و دست به جیب مقابلم ایستاده و با تیز بینی براندازم کرد تمام کلمات از ذهنم پرید .
تکیه ام و به در دادم و بریده بریده گفتم
_ باید برم تهران دنبال کار داداشم .با اضطراب خیره اش شدم و ادامه دادم فقط فرداست حاج آقا یه روز مرخصی کافیه زیاد طول نمی کشه .
بی آنکه کلامی حرف بزنه دستش وسمتم پیش آورد دستگیره ی در کشید
_باشه فعلا برو سر کارت فردا با هم می ریم
جوری شوک شدم که خجالت رو کنار گذاشتم و گفتم ....
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#بغلم_کن__۸۶
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
_ای وای حاج آقا شما چرا!؟ یعنی با من بیاید تهران نه امکان نداره
پف کلافه ی کشید و بی توجه به بالا و پایین پریدن های من سمت میزش رفت و همانطور که مشغول وارسی برگه های زیر دستش شده بود گفت
_ خودم حلش می کنم نمی خوام موضوع و کش بدی فردا میام دم خونتون با هم میریم
وقتی که در اتاقش و بستم هنوز هم توی شوک بودم
▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
خانجون شالم و تا روی پیشانیم پایین کشید و موهای ریخته ی روی صورتم را مرتب کرد و گفت
_ارغوان پاک از خودت غافل شدی به فکر همه هستی الا خودت!
آدمِ کمی که نیست حاج غفار ها!
آخه این چه سر و وضعیه !؟
اسمی یا شرعی ، قرار زنش بشی یه کم مرتب باش
مدارکم و توی کیفم جا دادم و همانطورکه کتونی هام و پام می کردم گفتم
_الهی قربونت برم چی شد یه دفعه ؟ تا دیروز که سرزنشم می کردی هوم !؟ حالا ازم می خوای خانوم باشم !؟
خانجون ویشگونی از پهلوم گرفت و گفت هنوزم دلخورم ارغوان نباید اسم خواهر خدا بیامرزت و پیش می کشیدی دیروز هم از اقدس خانم شنیدم می گفت حاجی زنش کجا بود!؟ مجرده
با اینکه عجله داشتم اما این حرف خانجون مثل یه پتک روی سرم آوار شد.....
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نشر_دهید #نویسنده_لیلا
عزیزان خیلی از دوستان دنبال لینک عمومی کانال مون بودن اینجا براتون می زارم
اگر خواستید می تونید برای دوستان تون ارسال کنید 👇
https://eitaa.com/joinchat/1966802148C7e71eb89cd
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف