eitaa logo
romanyab
22هزار دنبال‌کننده
47 عکس
0 ویدیو
0 فایل
عاشقانه بخوان عاشقانه زندگی کن اینجا با هم رمان و داستان می خوانیم برای ارتباط با ادمین با آیدی تلگرام زیر مراجعه کنید 👇 @leila_bn66 داستان حاج رسول ( بغلم کن ) به قلم #لیلا در خصوصی کامل 💖این داستان ثبت اثر شده و در نوبت چاپ قرار گرفته 💖
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم الله الرحمن الرحیم از لای خرت و پرت های کیفم رژ قرمزم و برداشتم و ناشیانه به لبهام زدم دست هام از ترس می لرزید نمی دونستم امشب قرار چی به سرم بیاد تنها چیزی که به پاهام قوت می داد نگاه مظلوم کیان بود . وگرنه حال و روزم چه ارزشی داشت تند تند پلک زدم تا اشکام نریزه و ریملم کل صورتم و به گند نکشه حتی شرمم میشد به مانتوی تنگم که تمام اندام های زنانه ام و به رخ می کشید نگاه کنم . از ترس اینکه منصرف نشم تند تند از پله های توالت عمومی بالا رفتم هوا تاریک شده بود با تردید و دو دلی اتوبان خلوت رو دید زدم و با خودم گفتم ولش کن ارغوان فقط همین امشب . زندگی تو چه ارزشی داره به فکر اون طفل معصوم باش بغض سنگینی به سینه ام چنگ زد خدایا همین امشب بود اما بعد از اون تکلیف زندگیم چی میشد . بهتر بود افکارم و پس بزنم این طرف اتوبان شلوغ تر بود و چند تایی ماشین رفت و آمد می کرد از جدول پایین پریدم مصمم تر کنار خیابان ایستادم حالا باید چیکار می کردم بلد نبودم بی هوا شالم و روی گردنم سُر دادم موهای بازم دورم ریخت حالا بهتر بود این محله و خیابان ناآشنا بود و مشکلی برای بابا و خانجون پیش نمی اومد از دور چراغ ماشینی چشمم و زد نزدیک تر که شد زیر لب گفتم خودشِ، رنگ مشکی براق و شیشه های دودی چراغ های عجیب غریبش معلوم بود مال از ما بهترونه جلوتر رفتم حالا باید یه جوری حالیش می کردم همین که دستم و بلند کردم در چشم بر هم زدنی درد عجیبی توی تنم پیچید و کف آسفالت دراز افتادم پهلوم تیر می کشید اما نمی دونم چرا این درد برام شیرین بود انگار خدا نخواست بود تا راه کج برم درد بی آبروی کجا سوزش این درد کجا ! از سرمای کف آسفالت به خودم لرزیدم که متوجه سایه ی بالای سرم شدم . خانم حالتون خوبه آخه این موقع شب اینجوری میان جلوی ماشین از لای پلک های نیمه بازم نگام به قامت مردانه ی افتاد که روم خم شده بود و مدام از حالم می پرسید به زحمت روی آرنجم نیم خیز شدم که سرم گیج رفت توجه ی نکردم این درد بین آن همه بیچارگی که هر روز دامن گیرمون بود به چشم نمی آمد چنگی به کیفم زدم و بدون اینکه حتی نگاهش کنم گفتم من چیزیم نیست برید کنار سرزنش‌وار با خودم گفتم خاک تو سرت ارغوان الان روت میشه به این مرتیکه بگی بیا بامن بخواب .. 🌱🌱🌱
آخ حتی از تصورش تیغه ی کمرم تیر کشید و به گریه افتادم من داشتم چیکار می کردم آسایشی که قرار بود این بی آبرویی برام به ارمغان بیاره چه لطفی داشت خدارو شکر کردم که توی اون تاریکی چهره ی بزک کردم و نمی بینه همین که روی پاهام ایستادم دادم به هوا رفت و دستی دور بازوم حلقه شد خانم چرا لج می کنی از سرت داره خون میاد ناخواسته پلک بالا آوردم و به مرد رو به روم خیره شدم باز هم شرم کردم و بی هوا بازوم و از دستش بیرون کشیدم منی که از تماس دستش اینچنین هول کردم چطور این بی فکری به سرم زده بود نگاه اش رنگ دلسوزی و ترحم داشت نمی دونم شاید دختران زیادی مثل من به پستش خورده بود به چهره ی جا افتاده ی خشنش نمی آمد اهلش باشه از بس این روزها مدام فکرم درگیر این بی حیایی ها بود که همه رو به این چشم می دیدم وقتی مرد روبه روم شالم و روی سرم گذاشت تازه متوجه شدم که سر لخت وسط خیابان ایستادم . ▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️ نگاه ام به آنژیوکت توی دستم بود که به گذشته پرت شدم به روزهایی که کش دور گردنم می بستم و ادای دکتر ها رو در می آورد مامان قربان صدقه ام می رفت و می گفت ارغوان دلم روشن تو یه روز به آرزوهات می رسی بغضم جوری سنگین بود که گریه ام گرفت به یاد خانجون افتادم مطمنا تا حالا کلی نگران شده بود توی فکر بودم که در اتاق به ضرب باز شد و مرد راننده با سر پایین و همانطور که سعی داشت نگاه ام نکنه وارد شد و کیسه ی خوراکی ها رو روی تخت گذاشت و گفت . اسکن سرت هم موردی نداره اما سرمت یه ساعت دیگه تموم میشه نمی خوای به کسی خبر بدی دیر وقت حتما خانواده ات نگرانت شدن وقتی روی تخت با فاصله کنارم نشست پوزخند زدم و با خودم گفتم فکر کنم فهمیده بهش چشم داشتم که اینجوری محتاطه ، از یادآوری تصمیم دم غروبم شرمزده شدم و زیر چشمی براندازش کردم آره از ماشین لگسوز زیر پاش و سر و لباس آنچنانیش معلوم بود وضعش خیلی خوب اما قیافه اش به مردهایی که کنار خیابان دنباله طعمه باشند نمی خورد وقتی مشغول باز کردن قوطی کمپوت شد. پتو را روی سرم کشیدم و گفتم آقا چرا شما هنوز اینجایید من نه چیزی می خورم نه نیاز به کمک دارم . صدای نفس هایش نزدیک تر که شد فهمیدم بالای سرمِ پتو را از سرم کنار زد و گفت معلوم دختر لجبازی هستی وگرنه بی اطلاع خانواده و ....
معلوم دختر لجبازی هستی وگرنه سرخود اون موقع شب ..! باورم نمیشد این مرد غریبه چطور به خودش اجازه می داد قضاوتم کنه به هول سر جام نشستم . قرار نیست من به شما جواب پس بدم اصلا تقصیر خودم بود حله ، حالا لطفا تشریف ببرید . پف کلافه ی کشید و قوطی کمپوت رو جلوم گرفت _بهتره از حرف هام ناراحت نشی جامعه خراب شده شاید تو بی قصد و غرض کاری و انجام بدی اما دیگران اشتباه برداشت می کنند هم زمان سرش و بالا گرفت و خیره ام شد . این حرفش دو‌پهلو بود حتما می خواست بهم بفهمونه که فهمیده چرا پریدم جلوی ماشینش . نمی دونم چه مرگم شده بود چرا داشتم با این غریبه بحث می کردم با خودخوری گوشه ی لبم و جویدم و گفتم مهم نیست من حسابم پیش وجدانم راحت هرکس اختیار افکارش و داره قرار نیست رفتارم دلخواه هرکسی که سر راهم قرار بگیره باشه . زیر لب چیزی گفت و قوطی رو روی میز کوبید . _اره حرفت راسته اما اگه بلایی سرت می اومد چی میشد اونوقت کار خودسرانه ی شما بلای جون یه نفر دیگه میشد گوشیش و بیرون کشید و گفت شماره ی خونت و بگو لااقل خبر بده . از اینکه تلاش می کرد مچم و بگیره عصبی شدم مرفه بی درد چه می دونست ما چی می کشیم بی فکر گفتم نمی دونم نصف شب زدی بهم تازه داری ازم جواب پس می گیری به شما چه آخه مگه بچه ام ، فکر کن نمی خوام نگرانشون کنم خودم میرم راه خونمون و بلدم جوری که انگار بهم شک کرده باشه شمرده شمرده گفت ببین دختر بهم مربوط نیست به هر دلیلی اونجا بودی آره منم بی احتیاطی کردم اما نمی تونم نصف شب توی بیمارستان ولت کنم . _ برام آژانس بگیر خودم میرم .خونمون اینجا نیست قمصره . ابروهایش بالا پرید چی ؟ یعنی توی کاشان کس و کاری نداری دختر این شهر پر گرگ آخه بابات چطور بهت اجازه میده سرخود باشی با تصور چهره ی بابا بغضم و قورت دادم و بی هوا جوابش و دادم . به بابام چیکار داری ندیده نشناخته بد می گی ازش من شوهر دارم لازم نیست از بابام اجازه بگیرم اونم با این کارم مشکلی نداره . وقتی که حرفم و بی جواب گذاشت و سمت در اتاق گام برداشت تازه فهمیدم چی گفتم خاک تو سرت ارغوان با کدوم کارت ؟ خوب شد نگفت به اون شوهر خوش غیرتت بگو بیاد دنبالت دیوونه آش نخورده و دهن سوخته شدی. پول که در نیاوردی هیچ کرایه ماشینم از دستت رفت
با دست پاچگی مانتو ی مشکی ام را از کوله ام در آوردم و آن مانتو کذایی رو با انزجار توی کیفم مچاله کردم آخه ارغوان تو رو چی به این کارهای خاک بر سری نمی دونم شاید این یه نشونه بود که خدا جلوی پام گذاشت وقتی روی صندلی عقب ماشینش نشستم با شگفتی به آن همه دم و دستگاه خیره شدم و ناخواسته از آیینه ی جلو با تیزبینی نگاه اش کردم بهش نمی آمد اینقدر پولدار باشه کَمِ کَمْ قیمت ماشینش میلیاردی بود .همانطور که گوشیم و روشن می کردم با خودم گفتم به تو چه ارغوان هرچی هم داره برای خودشِ تو به فکر زندگی خودت باش دلت خوش رفتی سر کار از صبح تا شب اونقدر نخ گره بزن تا جونت در بیاد چقدر باید کار کنی تا خرج درمان کیان و بدی جوری توی فکر بودم که حواسم نبود. ازآیبنه بهش خیره شدم وقتی نگاه مون قفل شد استارت زد و گفت یادم رفت اسمتون و بپرسم با شک و دودلی پشت صندلی فرو رفتم اسمم به چه دردش می خورد وقتی دید ساکتم دوباره به حرف اومد توی خود قمصرید یا اطرافش ؟.جوابش و سرد دادم میدون اصلی پیاده ام کنید خرج بیمارستان هم هر چقدر شد بگید حساب می کنم نفسش و جوری فوت کرد که از این فاصله به گوشم رسید خانم حرفش و نزن من بهت زدم دوباره به آن همه عظمت و جبروت چشم دوختم و جوری که انگار می خواستم تقاص تمام نداشته هام و از این مرد غریبه بگیرم گفتم دستم تو جیبم خدا رو شکر نیاز به صدقه نداریم نمی دونم فهمید که عصبی ام چون بعد اون دیگه چیزی نگفت وقتی گوشه ی میدان پارک کرد به عقب چرخید و گفت. خیلی تاریک ساعت نزدیک نیمه شب حالتم که روبه راه نیست بگو ببرمت دم خونت یا به همسرت خبر بده کلافه پلک بستم همین هم مانده بود شوهر نداشته ام و خبر کنم همانطور که خودم سمت در می کشیدم گفتم نزدیک آقا خودم می رم لازم نیست اینقدر عذاب واجدان داشته باشید ما پایینی ها پوستمون کلفتِ ▫️▪️▫️▪️▫️▪️ خانجون با مهربانی دورِ دهان کیان را تمیز کرد و گفت ببینم ارغوان تو تا کی می خوای سر خود باشی الان شش ماه از کاشان اومدیم اینجا، خیر سر مون آقات حالش بهتر بشه و بتونه این مصیبت و طاقت بیاره انگار آب و هوای این شهر بهت نمیسازه که اینجوری سرخود شدی چرا افسار پاره کردی با بغض دست استخوانی کیان را نوازش کردم و گفتم چیکار کردم خانجون ...
چیکار کردم خانجون خوب تصادفِ پیش میاد از دیشب که آخر وقت مرد غریبه من و رسونده بود غر غر های خانجون تمومی نداشت آخرش مجبور شدم به دروغ بهش بگم به خاطر تصادف به هوش نبودم و دیر وقت رسیدم خونه کنار کیان دراز کشیدم تن استخوانیش و بغل کردم چقدر دلم از دیدنش می گرفت تحمل این دنیا گاهی اونقدر سخت می شد که به سرم می زد منم مثل مامان فرشته قیدش و بزنم و خودم و راحت کنم . من ارغوانم دختری که توی بیست و دوسالگی پیر شدم گاهی یه اتفاق سالها آدم و به جلو پرت می کنه زیر لب زمزمه کردم تو را من چشم در راهم شباهنگام که می گیرند در خاک تلاجن سایه ها رنگ سیاهی .. _چته دختر جون باز که تو فکری داری با خودت حرف می‌زنی همانطور که دستپاچه بغضم و قورت می دادم جواب خانجون و دادم چیزی نیست یاد یه شعری افتادم . بلند شو خوشگل خانم نکنه بازم داری قُصه ی درس و دانشگاه می خوری صد بار گفتم دختر باید بختش بلند باشه استکان چایی رو کنار شکر پنیر مقابلم گذاشت و همانطور که صورتم با دستش قاب می گرفت گفت قربون اون چشمات اونقدر خوشگلی و همه چی تموم که میون این همه بد بیاری چشم رضا هنوز دنبالتِ ....
می دونی که استخدام شرکت نفت شده روزی نیست که پیغام پسغام نفرستند برای خواستگاری چایم و مزه مزه کردم کلافه پلک روی هم گذاشتم نمی خواستم خوشیش و خراب کنم خانجون گناه داشت بابا سر پیری بلای جونش شده بود و دلش به خواستن رضا نوه عموی آقاجون خوش بود و خبر نداشت آقا رضا بعد از استخدامش ارغوان بخت برگشته و خانواده ی درب و داغونش و در حد خودش ندونسته و با دختر خاله ی کارمند همه چی تمومش نامزد کرده پوزخندی زدم زیر لب گفتم تو که عاشقش نبودی ارغوان پس چرا داری اینقدر حسرت می خوری خدارو شکر کن که با طناب دیگران توی چاه نرفتی و مراسم عقد و عقب انداختی توی فکر بودم که خانجون سُقلمه ی بهم زد و گفت می شنوی چی میگم ارغوان کاش بابات راضی بشه دوباره بره کمپ آخه نمی دونم چرا بعد اون خدا بیامرز همه چیو ول کرد چسبید به اون ذهر ماری والله به خدا منم خجالت می کشم آقا کریم( بابای رضا ) فردا بیاد خواستگاری برای پسرش بابات و به این حال ببینه . کاش یه جوری به گوش خانجونذمی رسید که رضا نامزد کرده تا دیگه حرفش و پیش نکشه آه پر حسرتی کشیدم و به کیان که دراز افتاده بود خیره شدم ...
آه پر حسرتی کشیدم و به کیان که دراز افتاده بود خیره شدم و زیر لب گفتم دنیا جای قشنگی برای تو نبود قول می دم هر جور شده ببرمت تهران مطمنم خوب میشی از یاد آوری دیشب پشتم لرزید وای اگه خانجون می فهمید می خواستم چیکار کنم اینقدر راحت حرف از شوهر دادنم پیش نمی کشید توی فکر انگشتم و لای پرزهای قالی فرو کردم خوشی هامون از بعد رفتن مامان تموم شده بود . در اتاق که با صدا به دیوار کوبیده شد با هول سرم و‌بالا آوردم و به قامت خمیده ی بابا خیره شدم _ارغوان بابا خانجون چی میگه از دیشب مدام زنگ می زنه تو تصادف کردی ▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️ بوی تریاک بلند شده از کلبه ی حصیری گوشه ی حیاط منزجرم می کرد حتما بابا باز هم بساط کرده بود کمی عطر به خودم زدم در زنگ زده ی خانه رو به داخل کشیدم فاصله ی خونه تا کارگاه پنج دقیقه بیشتر طول نمی کشید هوای سر صبح و نفس کشیدم با خودم گفتم ارغوان چرا غصه می خوری مگه آرزو نداشتی رشته نقاشی بخونی خوب درسته رفتی ادبیات و نصفه ولش کردی اما قالی بافیم یه هنرِ حالا که یه هفته ی از شب تصادف می گذشت از یادآوریش شرمم میشد هیچ مصیبتی ارزش نداشت یه دختر چوب حراج به خودش بزنه .. 🌹🌹