پارت های امروز تقدیم حضورتون 🌱
#بغلم_کن__۷۷
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
یه لحظه صورت سردش پشت پلکم نشست و از ترس پس افتادم
_خانم به من اعتماد کن حقیقت بین خودمون می مونه
▫️▪️▫️▪️▫️▪️
تکیه به دیوار سیمانی سر خوردم و همانجا نشستم محال بود بتونم از خانجون پنهان کنم برای حاجی من نرگس فرمند بودم و قرار بود همان نرگس بمونم . خانجون که با نگرانی صدام کرد از فکر بیرون آمدم .
_ارغوان دخترم کی زنگ زد از احسان چه خبر !؟
سلانه سلانه سمت پذیرایی رفتم کاش می تونستم حرفی رو که مثل خوره به جانم افتاده بود به زبان بیارم اما حرف حاجی حق بود روا نبود به خاطر این محرمیت کوتاه مدت ذهن خانجون و بهم بریزم
سفره را توی کشو جا دادم و با دودلی بهش چشم دوختم تا فردا زمان زیادی نبود حداقل باید می گفتم که قرار حاجی بیاد .
نگاه ام به بخار روی کتری بود که دست دور گردنش انداختم و گفتم
_خانجون روم نمیشه اما یه حرفی تو دلم می خوام بهت بگم
رنگش پرید و گفت نکنه احسان طوریش شده ؟
با خجالت نگاه ام به پایین بود و داشتم دنبال کلمات می گشتم منِ از ازدواج فراری حالا چطور قضیه ی فردا رو بهش بگم !؟ جوابش و به هول دادم
_نه نه خیره خانجون راستش من می خوام عروسی کنم
خانجون یهو گل از گلش شکفت و دست انداخت دور گردنم .....
#نشر_دهید #نویسنده_لیلا
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#بغلم_کن__۷۸
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
_الهی قربونت برم خدارو شکر از خر شیطون پایین اومدی کی هست ها ارغوان ؟از کجا تو رو دیده
سوال های پشت هم خانجون و بغض توی صداش دلم و لرزوند دروغ پشت دروغ حالا چطور باید بهش می گفتم ازدواجم فقط یه پروژه ی کاریه!
انگار حق با حاج غفار بود این ماجرا باید پنهان می ماند اما چطوری ؟ من باید با هویت نرگس عروس می شدم پنهان کاری جلوی خانجون محال بود .
چیزی بهم نهیب زد و با خودم گفتم
_ شادیش و خراب نکن حالا بزار ببین فردا چی پیش میاد !؟
سرم و به شانه اش تکیه دادم و گفتم
_ببین چقدر پر رو شدم خانجون حالا بیا بشین دوتا چایی بریزم تعریف می کنم برات
▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
تابی به دامن بلندم دادم و رو به خانجون گفتم
همین لباس خوبه سخت نگیر
خانجون با خودخوری از آشپزخانه سرک کشید و گفت
_ارغوان به خدا که از دیشب چشم رو هم نزاشتم این حاج غفار که می گی تو شهر اسمش پر شده کی که نشناستش اونوقت تو اینجوری می خوای بری جلوش لااقل اون چادر حریر توی صندوق و بردار سرت کن
بغض بدی به گلوم چنگ انداخت خودم هم میان دروغ و پنهان کاری هام گم شده بودم ....🥺
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
سلام به روی ماهتون 🍂
پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️
#بغلم_کن__۷۹
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
بغض بدی به گلوم چنگ انداخت خودم هم میان دروغ و پنهان کاری هام گم شده بودم از سادگی نگاه خانجون دلم گرفت و با خودم گفتم تا مجبور نشم بهش نمی گم
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️
از لای پرده ی حریر نگاه ام به شانه هایش افتاد هنوز هم باورم نمی کردم حضور حاج غفارو اونم توی حیاط کوچک خانه ی ما ! دستم و روی سینه مشت کردم و گفتم
زیاد طول نمی کشه ارغوان به احسان فکر کن خانجون به رسم مهمان نوازی تعارف می کرد که نگاه ام به زن پشت سرش افتاد
پس تنها نیومده بود با ریز بینی خیره زن شدم مانتو ی شیک و سر و ظاهر خاصش توجه ام و جلب کرد .یعنی کیه که از ماجرای نقشه ی ازدواج صوری خبر داره !؟
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
گوشم از آشپزخانه به صدای ریز زن جوان بود که با خانجون گرم گرفته بود و با خود خوری انگشت به هم تاب میدادم
سرزنش وار با خودم گفتم چته ارغوان چرا قایم شدی ؟
خودت که می دونی همه چی الکیه اما واقعا روم نمیشد حتی با این لباس و سر و ظاهر غیر از آنچیزی که توی کارگاه بودم جلوی حاجی غفار ظاهر بشم خانجون هم کلی سفارش کرده بود
توی فکر بودم که صدام زد .
_ارغوان دخترم چایی نمیاری ؟
جوری که انگار یه پتک به سرم اصابت کرده باشه تمام تنم لَمَس شد .
خدایا نکنه خانجون همه ی نقشه هام و خراب کنه به کل فراموشم شده بود من نرگس فرمند بودم اما خانجون که خبر نداشت و حالا هم اسمم و صدا زده بود....
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#بغلم_کن__۸۰
#بقلم_لیلا_بابایی
قبل از اینکه ماجرا خرابتر بشه به هول سراغ بند و بساط چایی رفتم
به کل فراموشم شد که قرار نقش عروس و بازی کنم و دیگه از دست پاچگی و خجالت لحظه ی قبل خبری نبود همانطور که جلوی رویشان سینی به دست ایستاده بودم بلند سلام کردم .
هم زمان نگاه ام قفل نگاه حاج غفار شد جوری که انگار داشتم تاثیر حرف های خانجون و اینکه اسم واقعیم و صدا کرده بود و در چهره اش حلاجی می کردم بی مهابا در صورتش چشم چرخوندم و از زن همراهش غافل موندم
به خودم که آمدم دستی با محبت دور شونه ام حلقه شد
_الهی عزیزم چقدر نازه داداش همینِ که دل یخیت و آب کرده خانجون که سینی را ازم گرفت با شوک به زن خیره شدم
پس خواهرش و با خودش آورده ! دست پاچه نگاه حاجی کردم سرش پایین بود و تسبح شاه مقصودش و تاب می داد
دست دور کمرم انداخت و گفت
_عزیزم بیا که باهات قد یه دنیا حرف دارم
چفتم روی راحتی نشست و گفت
_اسمتم که مثل خودت قشنگه ارغوان خانم !
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نشر_دهید #نویسنده_لیلا
سلام به روی ماهتون 🍂
پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️
#بغلم_کن__۸۱
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
دست دور کمرم انداخت و گفت
_عزیزم بیا که باهات قد یه دنیا حرف دارم
چفتم روی راحتی نشست
_اسمتم که مثل خودت قشنگه ارغوان خانم
با هول سرم و بالا گرفتم و به نیم رخ حاجی خیره شدم و بریده بریده گفتم
_ممنون ارغوان صدام می کنن من نرگسم !
این حرفم هم زمان شد با صدای هین خانجون و پشت بندش صدای جرینگ جرینگ شکستن استکان ها می دونستم خانجون از حرفم شوک شده و سینی از دستش افتاده اون لحظه حتی می ترسیدم نگاه اش کنم خدا خدا می کردم دنباله ی دروغم رو بگیره .
حاج غفار که سمت خانجون نیم خیز شد پیش دستی کردم و کنار خورد ریز های روی فرش زانو زدم نگاه سرزنش گر خانجون و نادیده گرفتم رو به حاج غفار که از آن فاصله چهره اش ترس به دلم می انداخت گفتم
_شما بفرمایبد من جمع اش می کنم .
دستام می لرزید سنگینی نگاه حاجی از یک طرف دست پاچگی خانجون از طرف دیگه آشوب به دلم انداخته بود خورد ریزه ها دقیقا زیر پای حاجی بود زیر چشمی نگاه اش کردم ابروهای پر پشتش جمع شده بود و بی هدف تسبحش و بالا و پایین می کرد حواسم پی اش بود که از سوزش دستام آه خفه ی کشیدم و صورتم از درد جمع شد قبل اینکه به خودم بیام ....
#نشر_دهید #نویسنده_لیلا
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#بغلم_کن__۸۲
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
نفس های کلافه اش توی صورتم پاشیده شد و دستمال سفید و روی انگشتم فشرد و دم گوشم گفت
_این و بزار روش فشار بده خونش بد بیاد بلند شو خودم جمع اش می کنم
خدای من چرا اینقدر دست و پا چلفتی شدم آبروم رفت حاجی که روی زمین کنارم زانو زده بود خانجون با اعتراض سمتم آمد و گفت .
_یا خدا شما چرا حاج آقا بفرمایبد بشیند
▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️
خانجون سینه ریز بزرگ را جلوی چشمم تاب داد و گفت من که باور نمی کنم ارغوان تو داری گناه کبیره می کنی کی میاد برای یه بازی و نقشه این همه خرج رو دستش بزاره آخه مگه میشه نرگس دو سال زیر خاکِ اسم حاجی غفار بره تو شناسنامه اش به خدا که من دیگه دارم پس میافتم حلال و حرام حالیت نمیشه !؟
با کلافگی نگاه از جعبه ی سرویس جلوی روم گرفت و انگشتر نشان و توی دستم تاب دادم
_خوب خانجون خودش ازم خواست گفت یه پروژه ی کار چه ربطی به حلال و حروم داره آخه !؟ جوری که انگار میان این بلبشو به نور امیدی رسیده باشم جلوش دو زانو نشستم و گفتم
_تو که وضعیت بابا رو می دونی اینجوری نیاز به اجازه ی بابا هم نیست
دستم و به غضب پس زد
_ زن و شوهر شدن کار و پروژه حالیش نیست.....😊
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید