eitaa logo
romanyab
22.1هزار دنبال‌کننده
45 عکس
0 ویدیو
0 فایل
عاشقانه بخوان عاشقانه زندگی کن اینجا با هم رمان و داستان می خوانیم برای ارتباط با ادمین با آیدی تلگرام زیر مراجعه کنید 👇 @leila_bn66 داستان حاج رسول ( بغلم کن ) به قلم #لیلا در خصوصی کامل 💖این داستان ثبت اثر شده و در نوبت چاپ قرار گرفته 💖
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ مردد کنار خانجون ایستاده بودم که خواهرش دستم و کشید و همانطور که در جلو‌ باز می کرد گفت . _ارغوان جون ببخشید این داداش من نابلده کم کم یاد میگیره که اول باید در ماشین و برای خانومش باز کنه ؟ خدایا پس چرا این زن تمامش نمی کرد داشت کاری می کرد که همانجا قید همه چیزو بزنم صدای پف کلافه اش از آن فاصله به گوشم رسید همانطور که با خودخوری گوشه ی لبم را می جویدم ملتمسانه نگاه اش کردم با همان اخم همیشگی سری تکان داد و پچ زد سوار شو دیره ! نه مثل اینکه راستی راستی بازی شروع شده بود وقتی کنارش روی صندلی جلو جا گرفتم زیر چشمی به دستهای مردانه اش که چنگ فرمان بود خیره شدم و آن عقیق آبی من .و سمت گذشته برد کی فکرش و می کرد با مردی که روزی خودم و زیر ماشینش انداخته بودم تا به بهای اندک آبروم حراج بزارم تا چند دقیقه دیگه محرم میشدم ! به قول خانجون سجل من یا نرگس خدا بیامرز توفیر نمی کرد ▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️ خواهرش از لای صندلی سرک کشید و همانطور که دو شاخه گلِ رُزِ سفید را که با ربان قرمز تزیین شده بود دستم می داد گفت _ خودت گلی عروس قشنگم ! با حرص دستم و دور دسته گل مشت کردم و زیر لب گفتم _اخه چرا قُشون کشی کرده مگه واقعا داریم عروسی می کنیم ...
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ خواهرش که برخلاف خودش زیادی پر شور بود از همانجا گردن کشید و حاجی را بوسید و گفت _ داداش الهی قربونت برم یه امروز و به دل عروست باش یه آهنگ شاد بزار ای بابا عروس به این خوشگلی بازم که اخم کردی حاجی غفار جوری با خشم نگاهش کرد که من ترسیدم و خودم سمت در کشیدم کنارش معذب بودم و مسافت تا محضر قد یه عمر برام طولانی شده بود وقتی که تابلوی محضر را از دور دیدم انگار که از یه مخمصه رها شده باشم نفس آسوده ی کشیدم همین که در ماشین و باز کردم حاجی خودش و سمت من کشید و دستمال کاغذی رو دستم داد و شاخه ها رز را ازم گرفت _بدش من داره از انگشتت خون میاد نمی فهمم از چی می ترسی؟ بی هوا به دست زخمی ام خیره شدم از بس استرس داشتم حواسم نبود که تیغ های شاخه ی رُز دستم و زخمی کرده شاخه گل و روی کاپوت گذاشت و گفت من برم مدارک و بدم تو هم بیا زود کارو تموم کنیم ! با این حرفش یاد شناسنامه ی توی کیفم افتادم و قلبم به یک باره آتش گرفت و نا حواسته به آستین کتش چنگ زدم و....🙈
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️ ✍️ با این حرفش یاد شناسنامه ی توی کیفم افتادم و قلبم به یک باره آتش گرفت و نا حواسته به آستین کتش چنگ زدم و گفتم _شناسنامه ی منم بدم به شما ! انگار که کلافه بود این و از نفس های منقطع و پریدن پلکش فهمیدم قبل از اینکه دو دل بشم با دست های لرزون شناسنامه ی نرگس و بهش دادم ▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️ وقتی که جلوی خنچه ی آماده ی عقد نشستم از پشت به قامتش خیره شدم شناسنامه ها رو جلوی روی محضر دار گذاشت دل توی دلم نبود خدایا نکنه معلوم بشه نرگس فوت شده جوری حواسم به آن سمت بود که به کل از خانجون و خواهر حاجی غافل شده بودم که سیما ( خواهر حاجی ) مقابلم ایستاد و رو به دختر کنار دستش گفت _مهسا اینم از دختری که دل سنگ داداشم و آب کرد با تیزبینی نگاه دختر کردم سر و وضع مرتب و لباس های شیک برام عجیب بود عقدی که قرار بود پنهان بمانه یکی یکی مهمان جدید به خودش می دید . دستش و سمتم گرفت و همانطور که باهام دست می داد گفت _اما سیما فکر کنم دل عروس خانومم از الان داره آب میشه چون چشم از رسول برنمی داره ! رسول !؟ زیر لب چند بار اسمش و هجی کردم نا خواسته دوباره نگاه ام سمت حاجی چرخید پس اسمش رسولِ ▪️▫️▪️▫️▪️▫️ وقتی عاقد برای بار سوم خطبه رو خواند سیما خواهرش بلند بلند گفت _داداش عروس زیر لفظی می خواد ....
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ خدایا پس چرا این دختر کوتاه نمی آمد با کلافگی نگاه از آیه های قرآن گرفتم و به نیم رخش دادم اخم کرده دستش برد توی جیب کتش و جعبه ی مخملی رو روی پام گذاشت تو شوک نگاه ام به جعبه ی قرمز روی پام دادم که عاقد دوباره آیه رو خواند و در این بین اسم نرگس مثل نیشتر توی قلبم فرو می رفت بله ی کوتاه ام به زحمت حتی به گوش خودم رسید امان از بعضی که داشت رسوام می کرد حواسم به کل از آن مراسم مضحک پرت شد و افکارم ناپرهیزی کرد یاد خواهر ناکامم افتادم روز عقد نرگس و سیاوش روزی که نرگس روی ابرها پرواز می کرد توی حال خودم بودم که صدای دست و‌هورا بلند شد و هم زمان حاجی سمتم گردن کشید و همانطور که دست گل را از دستم می کشید دم گوشم گفت . بدش من دیگه تموم شد . نمی دونم از یادآوری خاطره ی نرگس بود یا به خاطر نمایشی که بی کم و کاست داشت پیش می رفت که چشمام پر شد و بغض کرده لبم و لای دندان گرفتم بی شک نگاه ملتمسم هزاران حرف پشتش بود که حالت نگاه حاجی تغییر کرد و....
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️ ✍️ بی شک نگاه ملتمسم هزاران حرف پشتش بود که حالت نگاه حاجی تغییر کرد و زمزمه وار گفت _چیزی برای ترسیدن وجود نداره ! هنوز نگاه ام بهش بود که سیما همانطور که گونه ی برادرش را می بوسید جعبه را برداشت و گفت _هنوز تموم نشده داداش حواست به زیر لفظی بود اما حلقه رو فراموش کردی هم زمان زنجیر و پلاک را جلوی چشمم تاب داد و گفت حالا لااقل این و‌بنداز گردن عروست . جوری با هول نگاه حاجی کردم که گردنم رگ به رگ شد همین هم مانده بود حاجی غفار گرداننده ی این نمایش مسخره باشه نگاه ملتمسم را که دید با کلافگی پفی کرد و همانطور که زنجیر را روی پاهام می گذاشت گفت سیما الان وقت این کارها نیست ! ▫️▪️▫️▪️▫️▪️ چادرم و دور تنم محکم کردم و همانطور که سلانه سلانه از پله ها پایین می رفتم به خانجون که با قهر ازم رو گرفته بود پچ پچ‌ وار گفتم تو رو جون ارغوان قهر نکن دارم سکته می کنم خانجون به خدا که نرگس خدا بیامرزم راضیه ! جوری ازم شِکار بود که بی توجه بهم از در محضر بیرون زد از دور نگاه ام به حاج غفار بود که سیما دست دور گردنم انداخت و دم گوشم گفت _ ارغوان جون داداشم برات جبران می کنه .....
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ دلش و باخته ترسیده از دستت بده که تند تند و بی برنامه مال خودش کرده با شوک و استیصال بهش خیره شدم واقعا چه چیزی در زندگی حاجی پیشامد کرده بود که خواهرش اینجوری می گفت . وقتی که سیما عذر خواهی کرد و گفت با دوستش می ره کلی ذوق کردم دیگه محبور نبودم تمام طول مسیر رو نقش بازی کنم . خواهرش که رفت با ترس و اضطراب نگاه اش کردم کنار ماشینش داشت با موبایل حرف می زد . هنوز هم باورم نمیشد محرمش شدم خانجون که قهر کرده سمت ماشینش رفت بی هوا دستش و کشیدم و گفتم _صبر کن خانجون بزار شماره ی آژانس اینجا هست خودمون می ریم _ارغوان به خدا تو دیونه ی بایدم اینجوری فرار کنی خودت می دونی گناه کردی آخ من چی بهت بگم الان حلال ترین برای حاج آقا تویی اون بیچاره چه می دونه چه شارلاتان بازی در آوردی ! کاش خانجون کوتاه بیاد بی توجه به غر غرهاش همانطورکه شماره ی آژانس رو می گرفتم سمت حاجی رفتم و با تردید گفتم _با خانجونم داریم برمی گردیم کاری ندارید ؟! چنان اخمی کرد که نزدیک بود پس بیافتم در ماشین و با خشم باز کرد و
پیام های قشنگ تون 🌺❤️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️ ✍️ چنان اخمی کرد که نزدیک بود پس بیافتم در ماشین و با خشم باز کرد و گفت _من نمی فهمم این تعارف بازی ها چیه بشین بریم با استرس سمت خانجون چرخیدم خیلی باهام فاصله داشت خدا کنه حرف های حاجی و نشنیده باشه وقتی پشت سر خانجون روی صندلی عقب نشستم نگاه سردش از آیینه ی جلو لرزه به جونم انداخت جوری که نتونستم ازش چشم بردارم خانجون سُقلمه ی بهم زد و دم گوشم گفت _حق هم داری می ترسی نزدیکش بشی گناه کبیره کردی دختر خودم و پشت صندلیش پنهان کردم و زیر لب گفتم _اخه چه گناهی ؟ حاجی که حتی به آدم نگاه ام نمی کنه کاش خانجون از خیر این قضیه می گذشت مهم آزادی احسان بود که خدارو شکر مشکلش حل شده بود اما حالا که عقد کرده بودیم نمی دونستم باید چه رفتاری کنم کاش می فهمیدم چه در انتظارمه زیر چشمی به نیم رخش خیره شدم واقعا چه فکری توی سرش بود این محرمیت و حضورم توی زندگیش چه فایده ی براش داشت ذهنم پر از سوال بود اما جرات نمی کردم حتی کلامی باهاش حرف بزنم چه برسه بخوام ازش سوال کنم وقتی حاجی جلو خانه روی ترمز زد خودم و با خرت و پرت های توی کیفم مشغول کردم و منتظر شدم خانجون پیاده بشه ...
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ حاجی غفار جعبه ی شکلات را دست خانجون داد و با احترام گفت _شرایط جشن نبود حاج خانم باید ببخشی انشالله جبران می کنم . بین این دل آشوبی وعده حاجی بیشتر مضطربم کرد خانجون که سمت در خانه رفت همانطور که با دست های لرزان جعبه مخمل را از کیفم بیرون کشیدم از ماشین پیاده شدم و از لای شیشه ی پایین کشیده ی ماشین جعبه را سمتش گرفتم _حاج آقا این خدمت شما ! ابروهایش جمع شدو سوالی نگاه ام کرد. کلافه بودم دوست نداشتم توی کوچه کسی مارو ببینه جعبه را روی صندلی کنارش گذاشتم و زیر لب گفتم _منزلمون قابل نیست اما ببخشید که تعارفتون نمی کنم کلافه پفی کرد و جعبه را جلوی صورتم تاب داد _بگیرش این مال تو نمی دونم چرا یهو بغض کردم داشت بهم صدقه می داد من حسابم از قبل باهاش صاف شده بود. لبهای لرزانم به دندان گرفتم و همانطور که سری تکان می دادم گفتم _حاج آقا پیش پیش بی حساب شدیم اینم می‌دونم که جلوی بقیه باید عادی رفتار می کردم اما حالا که کسی کنارمون نیست من نمی تونم قبولش کنم این دینیِ به گردنم