(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️
#بغلم_کن__۱۰۹
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
میدونم که جلوی بقیه باید عادی رفتار می کردم اما حالا که کسی کنارمون نیست من نمی تونم قبولش کنم این دینی به گردنم خودم هم باورم نمیشد این همه جرات و جسارت و از کجا آوردم که جلوی حاجی که با اخم های گره کرده داشت نگاه ام می کرد سر حرف ایستادم
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️
آرام از کارگاه بیرون زدم و همانطور که سلانه سلانه سمت حیاط پشتی می رفتم زیر لب گفتم
_خدا کنه امروز هم نیاد کارگاه چند روز از آن روز کذایی و عقد محضری می گذشت و حاجی غفار هم توی کارگاه پیدایش نبود آب پاشی را روی شمع دانی ها گرفتم و همانطور بوی نم خاک را نفس می کشیدم نگرانی آن روزهام و پس زدم
زیر لب گفتم
_خوب چرا میترسی باهاش روبه رو بشی ؟ اون هیچ وقت نمی فهمه که تو نرگس نیستی سرسختانه شانه ی بالا انداختم
_اصلا آخرش که چی بزار بفهمه مگه برات مهم چه فکری در موردت می کنه روی لبه ی حوض قدیمی نشستم و گونه ام را به دست باد دم غروب سپردم
که صدای قدم های عمو رجب من و از افکارم بیرون کشید و همانطور که پلک بسته بودم با شیطنت گفتم
_عمو تو رو خدا دعوام نکن دوباره برای آب دادن به گل ها زیاده روی کردم حیاط خیس شد
سرم و که به عقب چرخاند م نگاه ام به کفش های مشکی براقش افتاد و به هول قامت راست کردم
....
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۱۰
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
و ترسیده سلام کردم و گفتم
_ببخشید فکر کردم عمو رجب !
دست به جیب خیره ام بود و مثل همیشه اخم داشت سرزنش وار با خودم گفتم
_درد بگیری ارغوان بشین کارت و بکن مجبور بودی بیای اینجا که حالا اینجوری نگاهت کنه با دست پاچگی خودم و مشغول تکاندن مانتوی خاکیم نشان دادم و با عذرخواهی زیر لب سمت ساختمان کارگاه گام برداشتم که صدام کرد
_خانم فرمند یه لحظه !
از استرس به سینه ام چنگ زدم و با خودم گفتم خدایا نکنه بو برده خودت کمکم کن نفسی تازه کردم و به سمتش برگشتم که گفت
_یه سری چیزها هست در رابطه با کار باید هماهنگ کنم
اگرچه خیالم کمی آسوده شد اما از اینکه حرف روبه رو شدن با خانواده اش رو پیش بکشه استرس بدی به جانم افتاد از یادآوری زنش تیغه ی کمرم تیر کشید و بی محابا افکارم بر زبان آوردم
_چیزی شده حاج آقا !؟چی باید هماهنگ بشه!؟
جور خاصی براندازم کرد که بیشتر ترس به دلم انداخت و گفت
_فردا نمی خواد بیای کارگاه ....
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️
#بغلم_کن__۱۱۱
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
فردا نمی خواد بیای کارگاه حدود عصر میام دنبالت ! همین و گفتم سمت ساختمان گام برداشت با خودخوری گوشه ی لبم را جویدم و زیر لب گفتم
_اه مثلا می خوای مالیات بدی خوب بگو چه خبره ؟ امشبم باید تا صبح حرص بخورم
دم پله ها اخم کرده ایستاده بودم که بی هوا سمتم برگشت و قلبم هوری ریخت نکنه صدای غر غرهام و شنیده باشه ؟
با مکث نگاه ام کرد و گفت
_ مش رجب نیست کارگاه خلوت بهتره تو هم دیگه بری
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
پاچه ی شلوار کیان را پایین کشیدم و دست های روغنیم و بهم مالیدم خانجون چشم غره ی بهم رفت و گفت
_ حتمی از روی کیان هم شرمنده ی ارغوان هنوزم باورم نمیشه چرا عقلم و دادم دست تو یه الف بچه
نرگس مرده دستش از دنیا کوتاه سر شوهر که شانس نداشت نمی فهمم الان تو محرمش هستی حاجی از سر و قیافش معلوم معتقده ارغوان اشتباه کردی آخه دختر چه فرقی می کنه طلاق گرفته باشی یا مجرد نگرانی ها و بهونه هات برای وقتی بود که مردی کنارت نبود حالا چی ها !؟
خودت که می گی فردا می خواد بیاد پی ات چطوری می تونی تو روش نگاه کنی ارغوان بیا همه چیو بهش بگو نگران رضایت آقاجونت هم نباش پسر آقا هوشنگ سوپری محل اونورها کار داشت بهش سپردم از بابات خبر بگیره یه جوری رضایتش و می گیرم و عقد می کنی ...
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۱۲
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
جوری هول کردم که بی هوا سمت خانجون نیم خیز شدم و پر دامنش و چنگ زدم
_می خوای چیکار کنی خانجون جون ارغوان نکنه به حاجی چیزی بگی !
خانجون با دلخوری دستم و کشید
_ارغوان من تو گناه تو شریک نمیشم صد بار گفتم این مرد زن نداره یه درصدم اگه داشته باشه بالاخره تو هم محرمشی شاید ...
بغض کرده بین حرفش پریدم و همانطور که با عصبانیت دور خودم می چرخیدم گفتم
_به پیر به پیغمبر ما فقط قرار کاری بستیم حالم خراب بود جوری که سرم گیج رفت و کف زمین زانو زدم بی هوا بغضم شکست و به هق هق افتادم
_کاش بمیرم راحت شم آخه چطور می گید یه درصدم اگه زن داشته باشه و شاید دلش من بدبخت و بخواد ها ؟!
یعنی من اینقدر حقیرم اینقدر خانه خراب کنم یه درصد که سهل یک هزارم درصدم باشه حق اش این بی مروتی نیست
مشت های کم جانم و روی فرش لاکی رنگ زیر پایم کوبیدم با زاری روی زمین افتادم .
خانجون که دستش و دور تنم حلقه کرد خودم و توی آغوشش انداختم و هق هق کنان گفتم
اینقدر بهم عذاب وجدان نده خانجون به خدا حاجی زن داره خودم دخترش چند بار دیدم ...
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️
#بغلم_کن__۱۱۳
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
اینقدر بهم عذاب وجدان نده خانجون به خدا حاجی زن داره خودم دخترش چند بار دیدم
خانجون با دلسوزی موهای رها شده روی صورتم را کنار زد و گفت
_باشه ارغوان تو هم همیشه جور مشکلات این خونه رو کشیدی به خدا که من از روت شرمنده ام بلند شو یه آبی به صورتت بزن
صدای کوبش در حیاط هول و ولا به دلم انداخت همانطور که شالم و روی سرم می گذاشتم از پنجره سرک کشیدم
وقتی قامت یاسر پسر آقا هوشنگ و دیدم دلم هوری ریخت حتما از بابا خبر گرفته بود
خانجون که با رنگ و روی پریده چنگی به چهارچوب در زد و تلو تلو خوران سمت حیاط گام برداشت سراسیمه خودم و داخل حیاط انداختم
_خانجون یاسر چی می گفت بابا چی شده !؟
خانجون با زاری دم پله ها نشست و همانطور که اشک هایش را با پر روسریش پاک می کرد گفت
_حالش خوب نیست ارغوان!
خدای من باورم نمیشد یه لحظه هم فکر نبودنش من و از پا در می آورد مشت های کم جانم را به سینه ام کوبیدم
جلوی روش زانو زدم و با هق هق گفتم
_همه اش تقصیر من ازش غافل شدم بابا دستش خالی بود خدا من و بکشه خانجون
_هیش آروم باش دختر .
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۱۴
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
فکر بد نکن تو هم یک سر داری هزار سودا یاسر می گفت افتاده بود تک و تنها گوشه کارگاه خدا نگذره از دوست های نابابش تا دیدن براشون فایده نداره ولش کردن
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️
تند تند مقنعه ام را سر کردم و کتونی هام رو پام کردم هر جور شده باید به سراغش می رفتم
خانجون دم در به بازوم چنگ زد و گفت.
_مگه نگفتی حاج غفار قرار بیاد دنبالت کجا میری دختر خوبیت نداره !
با یادآوری قرار دیروز حاجی آه از نهادم بلند شد اما طاقت نداشتم ثانیه ی صبر کنم افکارم و پس زدم و رو به خانجون گفتم
_روم نمیشه خبرش کنم خانجون تو رو خدا خودت یه جوری جوابش و بده
▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
از بوی تریاکی که زیر بینی ام پیچید عق زدم و به سرفه افتادم
از بابا خبری نبود همانطور که با نگرانی صداش می زدم سمت اتاق ته راهرو رفتم و در به هول باز کردم
خدای من باورم نمیشد جسم مچاله شده ی که توی پتو گوشه اتاق چمباتمه زده بود بابا احمد من باشه با زاری به گونه ام کوبیدم و سمتش خیز برداشتم
_بابا ارغوان قربونت بره چی شده مگه من مردم که اینجوری این گوشه افتادی
پتو را کنار زدم بدن استخوانیش و به آغوش کشیدم ....
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️
#بغلم_کن__۱۱۵
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
پتو را کنار زدم بدن استخوانیش و به آغوش کشیدم
_بیا بابا بهم تکیه بده بریم بیرون اینجا بو میده بریم خانجون برات ابگوشت بار گذاشته
جوری حالم بد بود. که اشکام بند نمی آمد
سنگینی وزنش رو تنم بود و با هر جان کندنی به حیاط کارگاه بردمش
دم پله ها به دیوار تکیه داد و همانجا نشست
خدایا حالا باید. چی کار کنم کدام تاکسی و آژانس حاضر میشد تا بابا رو سوار کنه
سراسیمه دور خودم می چرخیدم بهتره برم سر جاده
بابا مدام ناله می کرد و دلم بیشتر آتش می گرفت
باید کاری کنم حتی شده کولش کنم از اینجا می بر مش
با هول و ولا در زنگ گرفته ی کارگاه و باز کردم از کوچه ی تنگ دم کارگاه سرگردان سمت سر جاده دویدم اون موقع روز ماشین کم پیدا میشد با دیدن ماشین پیکان که از روبه رو میامد با اشتیاق سمتش رفتم وقتی که ایستاد سراسیمه در جلو باز کردم با التماس گفتم
_تو رو خدا آقا بابام حالش خوب نیست چند متر جلوتر توی کارگاه هست به دادم برسید پولش هر چقدر. باشه میدم
راننده که پسر جوانی بود به روم خندید و با چندش گفت .
_ اگه جور دیگه جبران کنی پایه ام خانم خوشگله خودم تا دم بیمارستان کولش می کنم
باورم نمیشد یه انسان چه طور می تونست به این رذالت برسه با خشم در ماشین و رها کردم و که خودش و سمتم کشید و مچ دستم و گرفت .....😱
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۱۶
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
_کجا مگه نمی خوای بابات خوب شه هوم !؟
_چنگی به بازوش زدم و گفتم
_کثافت عوضی ولم کن کوچه خلوت بود و داد و فریادم راه یه جایی نداشت با غضب هولش دادم عقب عقب رفتم خدایا دلم پیش بابا بود و این وسط گرفتار این آدم روانی شده بودم
وقتی که پیاده شد بیشتر هول کردم و با گام هام سرعت دادم نگاه ام به پشت سرم بود و تند تند می دویدم که بی هوا به جسم سفتی برخورد کردم و تعادلم و از دست دادم قبل اینکه زانوهام کف آسفالت و لمس کنه بازوم کشیده شد و به تخت سینه اش کوبیده شدم خدای من باورم نمیشد حاجی غفار جلوی روم ایستاده بود و با نگاه پر از سو ظن تماشام می کرد. بیشتر از اینکه نگران سر سیدن پسرک باشم نگران بودم نکنه حاجی افکارش بهم بریزه ناخواسته آن شب و اولین برخورم با حاجی پشت پلکم جان گرفت پشت سرم را دید زدم و با وحشت پلک بالا دادم و نگاه اش کردم
حاجی که اخم درهم کرد داشتم سکته می کردم با خشم سمت پسرک که تا اینجا دنبالم کرده بود یورش برد و به دیوار کوبیدش
_ تو چه غلطی می کنی ها!؟.....🙈
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
پارت هدیه تقدیم حضورتون 🎁
#بغلم_کن__۱۱۷
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
آنقدر ترسیده بودم که پشتم و بهش کردم چشم هام و بستم اما صدای حاجی که بلند شد و پسرک به التماس کردن افتاد طاقت نیاوردم و بالاخره سمتش چرخیدم
خدای من حاجی نفس نفس زنان پشت هم به صورتش مشت می کوبید و فقط صدای ناله های پسرک بلند بود بی هوا جلوتر رفتم آستین کتش را گرفتم
_حاج آقا تو رو خدا ولش کن !
جوری سمتم برگشت و با خشم نگاه ام کرد که از ترس پس افتادم سفیدی چشمانش به سرخی می زد اینقدر ترسیدم که ناخواسته چند قدم عقب عقب رفتم
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️
روم نمیشد حتی نگاه اش کنم ! نگاه اش جوری بود انکار که منتظر توضیح از من باشه
بغضم و با بزاق دهانم قورت دادم و بریده بریده گفتم
_اومده بودم دنبال ماشین کرایه ی ، جوری که انگار می خواستم بفهمم که حرفم و قبول داره یانه زیر چشمی نگاه اش کردم
دانه های تسبح شاه مقصودش را به غضب تاب می داد این نشونه ی خوبی نبود.
وقتی که به حرف اومد صداش انگار ته مایه تمسخر داشت !
_ خوب اگه من سر نمی رسیدم هیچ می دونی چه بلایی سرت می اومد !؟ نه تنها ماشین کرایه ی گیرت نمی اومد حتی امکان داشت ...ادامه ی حرفش و با لا الله الله ی خورد و با پف کلافه ی گفت
_کجاست ؟ ...
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف