(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
پارت هدیه تقدیم حضورتون 🎁
#بغلم_کن__۱۱۷
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
آنقدر ترسیده بودم که پشتم و بهش کردم چشم هام و بستم اما صدای حاجی که بلند شد و پسرک به التماس کردن افتاد طاقت نیاوردم و بالاخره سمتش چرخیدم
خدای من حاجی نفس نفس زنان پشت هم به صورتش مشت می کوبید و فقط صدای ناله های پسرک بلند بود بی هوا جلوتر رفتم آستین کتش را گرفتم
_حاج آقا تو رو خدا ولش کن !
جوری سمتم برگشت و با خشم نگاه ام کرد که از ترس پس افتادم سفیدی چشمانش به سرخی می زد اینقدر ترسیدم که ناخواسته چند قدم عقب عقب رفتم
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️
روم نمیشد حتی نگاه اش کنم ! نگاه اش جوری بود انکار که منتظر توضیح از من باشه
بغضم و با بزاق دهانم قورت دادم و بریده بریده گفتم
_اومده بودم دنبال ماشین کرایه ی ، جوری که انگار می خواستم بفهمم که حرفم و قبول داره یانه زیر چشمی نگاه اش کردم
دانه های تسبح شاه مقصودش را به غضب تاب می داد این نشونه ی خوبی نبود.
وقتی که به حرف اومد صداش انگار ته مایه تمسخر داشت !
_ خوب اگه من سر نمی رسیدم هیچ می دونی چه بلایی سرت می اومد !؟ نه تنها ماشین کرایه ی گیرت نمی اومد حتی امکان داشت ...ادامه ی حرفش و با لا الله الله ی خورد و با پف کلافه ی گفت
_کجاست ؟ ...
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۱۸
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
چه انتظاری از من داشت باید با کی می اومدم احسان که نبود !؟ چطور می تونستم بابام وول کنم
همانطور که انگشت به هم تاب می دادم به ته کوچه اشاره زدم و گفتم
_کارگاه اونجاست حاج آقا اما شما ؟...
با یاد قرار امروز حرفم و نیمه رها کردم و ادامه دادم
_ببخشید حاج آقا به خدا روم نشد خبر بدم مجبور شدم بیام پی بابام !
با یادآوری جسم مچاله شد و صورت نزار بابام صدام لرزید نیم ساعت بود که به امید پیدا کردن ماشین رهاش کرده بودم .
ازش پیشی گرفتم و با دُو سمت در کارگاه گام برداشت
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️
حاجی دست مسؤل کمپ را به گرمی فشرد و گفت
هر چی که لازم بگو خودم حلش می کنم تا اونجایی که متوجه شدم مشکل سرمایش دارید بقیه ی اقلام هم لیست کن .
با قدر شناسی به نیم رخش خیره شدم پشت این چهره ی عبوس انگار دریای آرام و عمیق پنهان شده بود.
نمی دونم چند لحظه گذشت که به سمتم برگشت و نگاه ام و شکار کرد با دست پاچگی قدمی به سمتشان برداشتم رو به مسؤل کمپ گفتم
_اگه کار بستریش تموم شده می تونم بابام و ببینم
_ اینجا موندن فایده ی نداره شنیدی که......
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
پارت هدیه تقدیم حضورتون 🎁
#بغلم_کن__۱۱۹
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
_اگه کار بستریش تموم شده می تونم بابام و ببینم
صدایش را با تحکم دم گوشم شنیدم که گفت
_ اینجا موندن فایده ی نداره شنیدنی که مددکار چی گفت بهتره یه مدت حتی برای دیدنش هم نیای
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
از دور تماشایش کردم امروز همه اش درگیرم شده بود حس شرمندگی و عذاب وجدان سراغم آمد و بی هوا صداش کردم
_حاج آقا تا خونه راهی نیست دیگه زحمت نمی دم
در نیمه باز ماشین را رها کرده و اخم کرده براندازم کرد و گفت
_اینجوری با این سر و وضع می خوای بری ؟ بشین میریم !
همین !
حرفش و زد و در ماشین و بهم کوبید
با تردید دستگیره ی در عقب را کشیدم و زیر لب گفتم معلومه به خاطر ماجرای دم کارگاه ازم عصبی ، خوب تقصیر من چیه آخه اَه !
به محض سوار شدن استارت زد و ماشین و با تیک افی به حرکت در آورد
فضای ماشین نفسم و تنگ می کرد. بیشتر توی صندلی فرو رفتم و زیر چشمی به رگ های بیرون زده ی دستش روی فرمان خیره شدم
_بهتره الان حرفم و بگم من که نمی تونم منتظر بمونم عصبانیتش فرو کش کنه با ترس و اضطراب سینه ام را صاف کردم و همانطور که به نیم رخش خیره بودم گفتم
_ هزینه ی بستری بابام چقدر شده حاج آقا
با چنان اخم غلیظی از آیینه ی وسط نگاه ام کرد که......🙈
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۲۰
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
نزدیک بودم پس بیافتم جوری که از سوالم پشیمان شدم
حاجی غفار با مکثی طولانی چشمهای یخ زده اش را از آیینه بهم داد و گفت
_ سعی می کنی زن پر دل و جراتی باشی حواست به پسر و برادر و پدرت هست به هیچ عنوان هم نمی خوای زیر دین کسی باشی
نگاه از آیینه گرفت و به جاده داد
جوری شوک شده بودم که نا خواسته از لای صندلی خودم رو جلو کشیدم که ادامه داد
_ از اول قرار مون همین بود که همه چی به روال سابق باشه اما یه مسأله رو تا پایان کارمون فراموش نکن
دیگه یه هیچ عنوان به هیچ عنوان پات و اینجور جاهای پرت نمی زاری ! هم زمان با این حرفش دوباره چشماش روی آیینه ی وسط ثابت ماند انگار می خواست تاثیر حرفم و توی چهره ام بخونه !
با خود خوری گوشه ی لبم را جویدم و دلخور نگاه از آیینه گرفتم
نمی فهمیدم حتما برخوردم با اون پسرک ذهنش و درگیر کرده بود که اینجوری می گفت
بهش مدیون بودم بابام و بستری کرد باعث و بانی آزادی احسان شد جان بحث کردن نداشتم رو بهش گفتم
_ مجبور باشی تن به هر کاری میدی حاج آقا درست مثل وضعیت الان من .....🥺💔
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
پارت هدیه تقدیم حضورتون 🎁
#بغلم_کن__۱۲۱
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
_ مجبور باشی تن به هر کاری میدی حاج آقا درست مثل وضعیت الان من مجبور شدم که الان اینجام ! اما چشم هرچی شما بگید
نگاه ام به دست های مشت شده ی روی زانوهام بود اما حس کردم از آیینه داره نگاه ام می کنه بغض بدی به گلوم چنگ انداخت و تا پایان مسیر حتی نتونستم سرم و بلند کنم
وقتی که دم خانه روی ترمز زد سمتم برگشت و آرام تر گفت امروز دیگه وقت نشد اما فردا میام کارخونه از اونجا با هم می ریم !
ذهنم درگیر کاری بود که حاجی ازش حرف می زد اما جرات پرسیدن نداشتم
▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️
توی صندلی فرو رفتم و دور از چشم میثم مدام نگاه ام به در اتاق بود
خدایا آخه چرا گفت از کارخونه با هم بریم !؟
اون چه کاری بود که حاجی اینقدر اصرار به انجامش داشت با دودلی به صفحه ی گوشی خیره شدم
ثانیه ی بعد به غضب گوشی را توی کیفم سر دادم و گفتم
_اها ارغوان همین هم مونده به حاج غفار پیام بدی یعنی فکر کنم مغزت پوکیده !
چاره ی نیست بهتره زودتر برم
دفتر دستکم را جمع کردم و رو به میثم گفتم
_آقای رزاق شرمنده امروز باید یه کم زودتر برم .
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۲۲
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
جوری که انگار می خواستم کار خطای بکنم از پله ها بالا رفتم و ته راهرو به در اتاقش زل زدم !
حالا که آن عقد جاری شده بود بیشتر نگران بودم نکنه کسی بو ببره وای حتی فکر محرمیت با حاجی نفسم و تنگ می کرد سرزنش وار با خودم گفتم
_تا فردا می خوای اینجا قایم بشی !؟ همانطور که با دست پا چگی اطراف و می پایید م سمت در اتاق رفتم همین که خواستم در بزنم در کناری باز شد و حاجی همانطور که آستین پیراهنش را تا آرنج بالا زده بود جلوی روم در آمد !
هینی کردم و عقب عقب رفتم اما نگاه از چشمان پرسش گرش نگرفتم و پچ پچ وار رو بهش گفتم
_ببخشید حاج آقا مجبور شدم بیام آخه ..!
پف کلافه ی کشید و بی توجه بهم وارد اتاق شد و گفت
_تو اتاق منتظر بمون چند دقیقه دیگه می ریم
چیزی شبیه حس حقارت بهم هجوم آورد اونقدر بی تفاوت بود که از حماقتم پشیمان شدم
بله برای اون که مهم نبود من یا هر کس دیگه !
حاجی تاجر و سرمایه دار که با دیده شدن با ارغوان بیچاره چیزی از دست نمی داد
در نیمه باز گذاشتم و همانجا ایستادم حاجی که اقامه ی نماز بست بی اختیار نگاه ام سمت گوشه ی اتاقش چرخید و....
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
پارت هدیه تقدیم حضورتون 🎁
#بغلم_کن__۱۲۳
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
حاجی که اقامه ی نماز بست بی اختیار نگاه ام سمت گوشه ی اتاقش چرخید و افکار آزار دهنده بی هوا به ذهنم هجوم آورد و زیر لب گفتم
_ارغوان به خودت بیا اون آدم بدی نیست نکنه انتظار داری مثل پرنسس باهات رفتار کنه .
نبودن منشی و تنهایی ام توی اتاق با حاجی لحظه لحظه استرسم و بیشتر می کرد حاجی که سلام داد با گام های بلند سمتش رفتم و مقابلش ایستادم و گفتم
_من می تونم برم یه آبی به صورتم بزنم !؟
همانطور که دانه های تسبیح شاه مقصودش را پشت هم رها می کرد و زیر لب ذکر می گفت با اخم سرتا پام برانداز کرد و بی تفاوت بلند شد و رو به قبله ایستاد و زمزمه وار گفت
_الان تموم میشه میریم
بی هوا کف دستم و روی معده ام کشیدم و گفتم
_ تا شما نماز عصرتون و می خوانید یه شیر و کیک بخورم
وقتی که در اتاقش و بستم جوری نفس حبس شده ام رو بیرون دادم که ریه هایم جان گرفت
▫️▪️▫️▪️▫️▪️
دست به سینه دم ماشینش ایستاده بودم که اشاره ی بهم زد و گفت
_یه سری خرت و پرت باید بخریم لازم میشه !
قلبم هوری ریخت این حرفش چه معنی میداد جز نوید شومی که روزها ازش فراری بودم شروع شدن بازی !
توان ایستادن نداشتم همین که......
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف