(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
پارت هدیه تقدیم حضورتون 🎁
#بغلم_کن__۱۲۱
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
_ مجبور باشی تن به هر کاری میدی حاج آقا درست مثل وضعیت الان من مجبور شدم که الان اینجام ! اما چشم هرچی شما بگید
نگاه ام به دست های مشت شده ی روی زانوهام بود اما حس کردم از آیینه داره نگاه ام می کنه بغض بدی به گلوم چنگ انداخت و تا پایان مسیر حتی نتونستم سرم و بلند کنم
وقتی که دم خانه روی ترمز زد سمتم برگشت و آرام تر گفت امروز دیگه وقت نشد اما فردا میام کارخونه از اونجا با هم می ریم !
ذهنم درگیر کاری بود که حاجی ازش حرف می زد اما جرات پرسیدن نداشتم
▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️
توی صندلی فرو رفتم و دور از چشم میثم مدام نگاه ام به در اتاق بود
خدایا آخه چرا گفت از کارخونه با هم بریم !؟
اون چه کاری بود که حاجی اینقدر اصرار به انجامش داشت با دودلی به صفحه ی گوشی خیره شدم
ثانیه ی بعد به غضب گوشی را توی کیفم سر دادم و گفتم
_اها ارغوان همین هم مونده به حاج غفار پیام بدی یعنی فکر کنم مغزت پوکیده !
چاره ی نیست بهتره زودتر برم
دفتر دستکم را جمع کردم و رو به میثم گفتم
_آقای رزاق شرمنده امروز باید یه کم زودتر برم .
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۲۲
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
جوری که انگار می خواستم کار خطای بکنم از پله ها بالا رفتم و ته راهرو به در اتاقش زل زدم !
حالا که آن عقد جاری شده بود بیشتر نگران بودم نکنه کسی بو ببره وای حتی فکر محرمیت با حاجی نفسم و تنگ می کرد سرزنش وار با خودم گفتم
_تا فردا می خوای اینجا قایم بشی !؟ همانطور که با دست پا چگی اطراف و می پایید م سمت در اتاق رفتم همین که خواستم در بزنم در کناری باز شد و حاجی همانطور که آستین پیراهنش را تا آرنج بالا زده بود جلوی روم در آمد !
هینی کردم و عقب عقب رفتم اما نگاه از چشمان پرسش گرش نگرفتم و پچ پچ وار رو بهش گفتم
_ببخشید حاج آقا مجبور شدم بیام آخه ..!
پف کلافه ی کشید و بی توجه بهم وارد اتاق شد و گفت
_تو اتاق منتظر بمون چند دقیقه دیگه می ریم
چیزی شبیه حس حقارت بهم هجوم آورد اونقدر بی تفاوت بود که از حماقتم پشیمان شدم
بله برای اون که مهم نبود من یا هر کس دیگه !
حاجی تاجر و سرمایه دار که با دیده شدن با ارغوان بیچاره چیزی از دست نمی داد
در نیمه باز گذاشتم و همانجا ایستادم حاجی که اقامه ی نماز بست بی اختیار نگاه ام سمت گوشه ی اتاقش چرخید و....
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
پارت هدیه تقدیم حضورتون 🎁
#بغلم_کن__۱۲۳
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
حاجی که اقامه ی نماز بست بی اختیار نگاه ام سمت گوشه ی اتاقش چرخید و افکار آزار دهنده بی هوا به ذهنم هجوم آورد و زیر لب گفتم
_ارغوان به خودت بیا اون آدم بدی نیست نکنه انتظار داری مثل پرنسس باهات رفتار کنه .
نبودن منشی و تنهایی ام توی اتاق با حاجی لحظه لحظه استرسم و بیشتر می کرد حاجی که سلام داد با گام های بلند سمتش رفتم و مقابلش ایستادم و گفتم
_من می تونم برم یه آبی به صورتم بزنم !؟
همانطور که دانه های تسبیح شاه مقصودش را پشت هم رها می کرد و زیر لب ذکر می گفت با اخم سرتا پام برانداز کرد و بی تفاوت بلند شد و رو به قبله ایستاد و زمزمه وار گفت
_الان تموم میشه میریم
بی هوا کف دستم و روی معده ام کشیدم و گفتم
_ تا شما نماز عصرتون و می خوانید یه شیر و کیک بخورم
وقتی که در اتاقش و بستم جوری نفس حبس شده ام رو بیرون دادم که ریه هایم جان گرفت
▫️▪️▫️▪️▫️▪️
دست به سینه دم ماشینش ایستاده بودم که اشاره ی بهم زد و گفت
_یه سری خرت و پرت باید بخریم لازم میشه !
قلبم هوری ریخت این حرفش چه معنی میداد جز نوید شومی که روزها ازش فراری بودم شروع شدن بازی !
توان ایستادن نداشتم همین که......
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۲۴
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
روی صندلی عقب نشستم استارت زد و گفت
_اگه راحتری با سیما برو ..
با خودخوری انگشت به هم تاب می دادم که بی هوا بین حرفش پریدم و گفتم
_نه تو رو خدا !!
جوری که انگار از جوابم تعجب کرده بود سمت عقب برگشت و اخم کرده در صورتم چشم چرخاند
با دستپاچگی حرفم و اصلاح کردم و گفتم
_ آخه خواهرتون که قضیه رو نمی دونه می ترسم جلوش یه چیزی بگم ...
وقتی کلافه نفسی فوت کرد به کلامم پایان دادم
خیابان اصلی را دور زد و همانطور که راهنما میزد کنار خیابان ایستاد
با کنجکاوی دور اطراف را دید میزدم که در ماشین را باز کرد وگفت
_ وقت نهار ه پیاده شو اول یه چیزی بخوریم
نگاه از پاکت شیر نیم خوره ی توی دستم گرفتم
همانطور که از لای صندلی خودم و سمتش می کشیدم گفتم
_ اما من گرسنه ام نیست به خدا می خواستم یه بهانه جور کنم از اتاقتون برم بیرون پاکت سمتش گرفتم با خجالت ادامه دادم
_به خاطر همین اینها رو گرفتم نگاه کنید هنوز نخوردم
جوری که انگار داشتم به ناظم عبوس و اخمو ی مدرسه جواب پس میدادم منتظر تنبیه بودم که یه لحظه ....🙈
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۲۵
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
جوری که انگار داشتم به ناظم عبوس و اخمو ی مدرسه جواب پس میدادم منتظر تنبیه بودم که یه لحظه حس کردم ابروهایش به عادت همیشه چین خورده نیست توی سکوت در صورتم چشم چرخاند و گفت
_اگه توضیحاتت تموم شد پیاده شو!
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
زیر چشمی نگاه اش کردم جوری که انگار حضور ندارم با اشتها غذاش و می خورد آب جمع شده ی دهانم را قورت دادم و خیره به کباب های روی برنج زعفرانی دستی به معده ام کشیدم
حیف که خجالت می کشم جلوش غذا بخورم تازه بهش گفتم سیرم لیوان آبش را سَر کشید و گفت
_بخور ممکنه کارمون طول بکشه گرسنه نشی
از خدا خواسته تکه ی کباب را به دهان گذاشتم و از طعم بینظیرش مست شدم
یاد کیان افتادم با خودم گفتم
آدرسش و حفظ کنم یادم باشه یه بار از اینجا برای خانجون و کیان کباب بگیرم .
▫️▪️▫️▪️▫️▪️
نگاه ام از پشت ویترین روی سرویس های طلایی بود که حاج غفار در شیشه ی را عقب کشید و به حالت دستوری گفت
برو تو !؟
همانطور که انگشت به هم تاب می دادم گوشه ی مغازه ایستادم و زیر لب گفتم
_بازی شروع شده ارغوان هر چیزی که بافته بودی بنداز دور اگه قرار بود مخفیت کنه پس چرا بازی و شروع کرد
توی فکر بودم که سمتم چرخید و گفت
بیا امتحان کن ببین اندازه است !؟
حلقه ی رینگ را توی انگشتم می گذاشتم که .....
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۲۶
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
فروشنده قهقهه ی زد و گفت
حاج آقا بلیط بخت آزمایی بردی من ده سال که تو این کارم اولین بار ه می بینم که عروس خانم بی چون و چرا به حرف دامادش باشه .
همانطور که حلقه را روی پیش خوان می گذاشتم با خودخوری زیر لب گفتم
_ آه چقدر چرت و پرت می گه .
خودم و مشغول دید زدن ویترین کردم چشمم با دیدن سرویس مروارید برق زد .
بی اختیار به سمت گذشته پرت شدم و گردن سفید و بلند مامان فرشته که زیبای مروارید ها رو دو چندان می کرد .
توی فکر بودم که حاجی دسته ی کیفم را کشید و گفت
حواست کجاست بیا بریم .
فروشنده با چرب زمانی بین حرفش پرید و گفت
_رسول جان می ترسی خانومت خرج دستت بزاره داری فرار می کنی ؟ ای بابا شما دیگه چرا؟! چند تخته از اون دست بافت ها رو بفرست دبی می تونی کل مغازه رو بخری رسول جان !
باورم نمیشد به خاطر یه بی فکری بحث به کجا کشیده شده بود با ترس و بغض به نیم رخش خیره شده بودم که سرد و خشک رو به فروشنده لبخند زد و دستش و فشرد .
پشت سرش از در شیشه ی مغازه که بیرون زدم .....🙈🥰
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۲۷
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
پشت سرش از در شیشه ی مغازه که بیرون زدم با خود خوری پلک بستم و سرزنش وار با خودم گفتم
_ آخ ارغوان الهی که چشمات در آرد مجبور بودی ندید بدید بازی در بیاری
باید یه کاری کنم اینجوری که اخم داشت حتما خیلی ازم عصبانی بود
از پشت به قامتش خیره شدم و با گام های بلند خودم و بهش رسوندم و با دست پاچگی صداش کردم
_ حاج آقا !؟
از بالای شانه که خیره ام شد دلم لرزید نگاه اش مثل همیشه نبود خیلی زود به خودم اومدم و بریده بریده گفتم
_ببخشید توی گالری حواسم پرت ویترین شد به خدا نمی خواستم اینجوری بشه !
باورم نمیشد نه تنها اخم نداشت بلکه حس کردم یه لحظه گوشه ی لبش تکان خورد و جوری که انگار چیز مهمی نیست نمایشی آبرو در هم کشید و پشت فرمان جا گرفت .
▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
از شیشه ی کناری به سیاهی آسمان خیره شدم و زیر لب گفتم
_ارغوان سیاهی که همیشه نشونه ی زشتی و ناپاکی نیست سو سوی ستاره ها چشمم و زد و با ذوق لبخند زدم .
جوری که انگار تمام ناراحتی هام پر کشید و با خودم گفتم اینم نشونه ، خودم و به تقدیر سپرده بودم و سر چرخاندم و به شانه هایش چشم دوختم ....❤️🔥
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف