(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۲۷
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
پشت سرش از در شیشه ی مغازه که بیرون زدم با خود خوری پلک بستم و سرزنش وار با خودم گفتم
_ آخ ارغوان الهی که چشمات در آرد مجبور بودی ندید بدید بازی در بیاری
باید یه کاری کنم اینجوری که اخم داشت حتما خیلی ازم عصبانی بود
از پشت به قامتش خیره شدم و با گام های بلند خودم و بهش رسوندم و با دست پاچگی صداش کردم
_ حاج آقا !؟
از بالای شانه که خیره ام شد دلم لرزید نگاه اش مثل همیشه نبود خیلی زود به خودم اومدم و بریده بریده گفتم
_ببخشید توی گالری حواسم پرت ویترین شد به خدا نمی خواستم اینجوری بشه !
باورم نمیشد نه تنها اخم نداشت بلکه حس کردم یه لحظه گوشه ی لبش تکان خورد و جوری که انگار چیز مهمی نیست نمایشی آبرو در هم کشید و پشت فرمان جا گرفت .
▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
از شیشه ی کناری به سیاهی آسمان خیره شدم و زیر لب گفتم
_ارغوان سیاهی که همیشه نشونه ی زشتی و ناپاکی نیست سو سوی ستاره ها چشمم و زد و با ذوق لبخند زدم .
جوری که انگار تمام ناراحتی هام پر کشید و با خودم گفتم اینم نشونه ، خودم و به تقدیر سپرده بودم و سر چرخاندم و به شانه هایش چشم دوختم ....❤️🔥
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۲۸
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
آزادی احسان بستری شدن بابا جور شدن پول دیه ...
مدیون حاجی بودم بی مهابا به نیم رخش چشم دوختم و زمزمه وار گفتم
_خدا همیشه حواسش بهت هست ارغوان نترس این مرد بهت آسیب نمیزنه
وقتی داخل کوچه تنگ مان پیچید و کمی جلوتر رفت از دور زیر نور چراغ تیر برق دیدمش داشت قدم می زد و به سنگ ریزها لگد می زد پس معلوم بود عصبیه !؟ خدای من نکنه خانجون بهش چیزی گفته اصلا چرا بی خبر برگشته !؟ بی خجالت خیره ی حاجی شدم حالا باید چی جوابش و بدم ناخواسته خودم سمت جلو کشیدم وگفتم
_حالا چیکار کنم حاج آقا !؟ احسان برگشته دم دره نباید اینجوری من و با شما ببینه !؟ آخه اون از هیچی خبر نداره جوری استرس داشتم که اصلا حواسم نبود. طرف صحبتم حاج غفاره !
ماشین را گوشه ی کشید و همانطور که روی ترمز. می زد سمتم برگشت و گفت
_نمی فهمم منظورت چیه !؟
با حجم هوای داغی که روی صورتم پاشیده شد نگاه از ته کوچه گرفتم و به حاجی دادم
خدای من باورم نمیشد جوری نزدیکم بود که می توتستم خط خطِ تارهای سفید روی شقیقه اش را بشمارم .
ثانیه ی بعد به خودم آمدم ....🙈🫀
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۲۹
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
ثانیه ی بعد به خودم آمدم
سمت در کناری رفتم و گفتم
میشه همینجا پیاده بشم احسان هنوز هیچی نمیدونه کنار درخونه هست
بی تفاوت کمی جلوتر رفت و نزدیک خانه امان ایستاد زیر لب دعا می کردم احسان حواسش پی حاجی نره دست
پاچه دستگیره ی در رو کشیدم که حاجی جلوتر از من پیاده شد و همانطور که سمت احسان می رفت گفت
_به به قهرمان خوش آمدی !
وقتی احسان چشمانش شیشه ی شد و خودش و توی آغوش حاجی انداخت از شوک داشتم پس می افتادم یعنی احسان خبر داشت نکنه حاجی بهش گفته
خدایا درد من یکی دو تا نبود فاش شدن خبر ازدواجم در برابر حقیقتی رو که ناچاراً باید جلوی احسان رو می کرد هیچ نبود .
سلانه سلانه سمتشان رفتم احسان با دیدنم محکم بغلم کرد و گفت
_آخ ارغوان تو یه فرشته ی والله که لیاقتت مردی مثل حاجیه . شادی حضور احسان برام کم رنگ شد و با کلافگی لب گزیدم و زیر چشمی نگاه حاجی کردم .
محال حاجی به احسان چیزی گفته باشه حتما خانجون گفته با تیزبینی خیره شون بودم که احسان دوباره حاجی رو بغل کرد و گفت
_ خدا می دونه چقدر مدیونم کردید نمایندگی به اون بزرگی و سپردید دستم به خدا قسم چند واحدم و هم پاس کنم یه ساعتم تهران موندگار نمیشم
با شوک و اضطراب نگاه از احسان گرفتم به نیم رخش خیره شدم .....
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۳۰
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
باورم نمیشد چی می شنیدم حاج غفار مرد عجیبی بود آخه کی و کجا اینقدر با احسان صمیمی شد و نمایندگی و فروشگاه اش و بهش سپرد.
لبهام لرزید و با همه ی خود داریم به گریه افتادم نمی دونم اشک شوق اومدن احسان بود یا به خاطر بیچارگی که دچارش شده بودم من به عنوان زن حاجی غفار بزرگ تاجر فرش و سرمایه دار معرف باید وارد خونشون می شدم چه انتظارم رو می کشید فقط خدا می دونست
احسان که بغلم کرد به هق هق افتادم و حسابی خودم و خالی کردم
احسان به خیال اینکه خواست تنهامون بزاره یه کم دست دست کرد و به بهانه سفارش خانجون رفت
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️
حاج غفار ساک ها رو بیرون کشید و همانطور که در صندوق و می بست گفت
از ماه بعد داداشت میاد نزدیک تون نگران نباش می تونم از نگاه ت بخونم که به چی فکر می کنی !؟
با هول نگاه و بالا دادم بهش خیره شدم و با دست پاچگی گفتم
_نه به خدا من نمی ترسم فقط از اینکه نمایش نزدیک استرس دارم نمی دونم باید چه برخوردی کنم ؟
عجیب بود که مکالمه مون بیش از چند کلمه طول کشیده بود...
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۳۱
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
عجیب بود که مکالمه مون بیش از چند کلمه طول کشیده بود.
وقتی که ساک به دست سمت خانه مان گام برداشت هول زده خودم و بهش رسوندم وبه دسته ساک ها چنگ زدم
_نه تور و خدا من خودم می تونم !
خدای من جوری که انگار یارای تکان خوردن نداشتم خشک شده ایستادم گرمای تنش که مماس تنم بود از یک طرف و لمس دست های مردانه اش انگار مثل جرقه ی از تنم عبور کرد و به قلبم رسید
از همان فاصله نگاه امان قفل شد و نفس هایم تند
بی هوا دستم و پس زدم و عقب کشیدم
حالم شبیه به کسی بود که خطا کرده دستانم می لرزید برای اینکه بیش از این رسوا نشم دستم و پشت سرم قفل کردم و سر به زیر عقب تر ایستادم
حاجی غفار خیلی بی تفاوت در آهنی خانه را عقب کشید و ساک ها رو دم پله ها گذاشت
همانطور که لبه ی کتش را کنار می زد دست به جیب مقابلم ایستاد و گفت
_چیز خطرناکی انتظارت و نمی کشه مطمن باش حالا که یه مدت کنار خانوادت نیستی بهتر دیدم برادرت نزدیک شون باشه تو و پسرت که بیاید عمارت مادر بزرگت ....
با همه ی حال بدم مثل برق گرفته ها از جا پریدم و میان حرفش افتادم .
_من و پسرم !؟ نه حاج آقا کیان قرار نیست جایی بیاد ...
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف