eitaa logo
romanyab
22.1هزار دنبال‌کننده
48 عکس
0 ویدیو
0 فایل
عاشقانه بخوان عاشقانه زندگی کن اینجا با هم رمان و داستان می خوانیم برای ارتباط با ادمین با آیدی تلگرام زیر مراجعه کنید 👇 @leila_bn66 داستان حاج رسول ( بغلم کن ) به قلم #لیلا در خصوصی کامل 💖این داستان ثبت اثر شده و در نوبت چاپ قرار گرفته 💖
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ ثانیه ی بعد به خودم آمدم سمت در کناری رفتم و گفتم میشه همینجا پیاده بشم احسان هنوز هیچی نمیدونه کنار درخونه هست بی تفاوت کمی جلوتر رفت و نزدیک خانه امان ایستاد زیر لب دعا می کردم احسان حواسش پی حاجی نره دست پاچه دستگیره ی در رو کشیدم که حاجی جلوتر از من پیاده شد و همانطور که سمت احسان می رفت گفت _به به قهرمان خوش آمدی ! وقتی احسان چشمانش شیشه ی شد و خودش و توی آغوش حاجی انداخت از شوک داشتم پس می افتادم یعنی احسان خبر داشت نکنه حاجی بهش گفته خدایا درد من یکی دو تا نبود فاش شدن خبر ازدواجم در برابر حقیقتی رو که ناچاراً باید جلوی احسان رو می کرد هیچ‌ نبود . سلانه سلانه سمتشان رفتم احسان با دیدنم محکم بغلم کرد و گفت _آخ ارغوان تو یه فرشته ی والله که لیاقتت مردی مثل حاجیه . شادی حضور احسان برام کم رنگ شد و با کلافگی لب گزیدم و زیر چشمی نگاه حاجی کردم . محال حاجی به احسان چیزی گفته باشه حتما خانجون گفته با تیزبینی خیره شون بو‌دم که احسان دوباره حاجی رو بغل کرد و گفت _ خدا می دونه چقدر مدیونم کردید نمایندگی به اون بزرگی و سپردید دستم به خدا قسم چند واحدم و هم پاس کنم یه ساعتم تهران موندگار نمیشم با شوک و اضطراب نگاه از احسان گرفتم به نیم رخش خیره شدم .....
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ باورم نمیشد چی می شنیدم حاج غفار مرد عجیبی بود آخه کی و کجا اینقدر با احسان صمیمی شد و نمایندگی و فروشگاه اش و بهش سپرد. لبهام لرزید و با همه ی خود داریم به گریه افتادم نمی دونم اشک شوق اومدن احسان بود یا به خاطر بیچارگی که دچارش شده بودم من به عنوان زن حاجی غفار بزرگ تاجر فرش و سرمایه دار معرف باید وارد خونشون می شدم چه انتظارم رو می کشید فقط خدا می دونست احسان که بغلم کرد به هق هق افتادم و حسابی خودم و خالی کردم احسان به خیال اینکه خواست تنهامون بزاره یه کم دست دست کرد و به بهانه سفارش خانجون رفت ▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️ حاج غفار ساک ها رو بیرون کشید و همانطور که در صندوق و می بست گفت از ماه بعد داداشت میاد نزدیک تون نگران نباش می تونم از نگاه ت بخونم که به چی فکر می کنی !؟ با هول نگاه و بالا دادم بهش خیره شدم و با دست پاچگی گفتم _نه به خدا من نمی ترسم فقط از اینکه نمایش نزدیک استرس دارم نمی دونم باید چه برخوردی کنم ؟ عجیب بود که مکالمه مون بیش از چند کلمه طول کشیده بود...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ عجیب بود که مکالمه مون بیش از چند کلمه طول کشیده بود. وقتی که ساک به دست سمت خانه مان گام برداشت هول زده خودم و بهش رسوندم وبه دسته ساک ها چنگ زدم _نه تور و خدا من خودم می تونم ! خدای من جوری که انگار یارای تکان خوردن نداشتم خشک شده ایستادم گرمای تنش که مماس تنم بود از یک طرف و لمس دست های مردانه اش انگار مثل جرقه ی از تنم عبور کرد و به قلبم رسید از همان فاصله نگاه امان قفل شد و نفس هایم تند بی هوا دستم و پس زدم و عقب کشیدم حالم شبیه به کسی بود که خطا کرده دستانم می لرزید برای اینکه بیش از این رسوا نشم دستم و پشت سرم قفل کردم و سر به زیر عقب تر ایستادم حاجی غفار خیلی بی تفاوت در آهنی خانه را عقب کشید و ساک ها رو دم پله ها گذاشت همانطور که لبه ی کتش را کنار می زد دست به جیب مقابلم ایستاد و گفت _چیز خطرناکی انتظارت و نمی کشه مطمن باش حالا که یه مدت کنار خانوادت نیستی بهتر دیدم برادرت نزدیک شون باشه تو و پسرت که بیاید عمارت مادر بزرگت .... با همه ی حال بدم مثل برق گرفته ها از جا پریدم و میان حرفش افتادم . _من و پسرم !؟ نه حاج آقا کیان قرار نیست جایی بیاد ...
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ جوری با تیز بینی نگاه ام کرد که یه لحظه حس کردم از همه چیز با خبره همانطور خیره بهم سری تکان داد و گفت درست نیست از پسرت جدا بشی می خوای براش پرستار می گیرم یا .. نزدیک تر شدم و سینه به سینه اش ایستادم _نه نه کیان به نبودنم عادت داره کارمون هم زیاد طول نمی کشه مشکلی نیست ▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️ خانجون از پنجره سرک کشید و گفت چرا اونجا نشستی بیا بالا یه خبر خوب دارم مشتی آب به صورتم پاشیدم و گفتم _می دونم خانجون دم در دیدمش اما خوش خبری برای ما نیومده ! خانجون با نگرانی سمتم آمد روی لبه ی حوض نشست _خدا مرگم بده چی شد ه ؟ دیگه چرا پریشونی !؟ با زاری خیره اش ماندم و دروغ های که پشت هم ردیف کرده بودم از ذهنم گذشت _می دونم احسان برگشتِ من و حاجی و دم در دید حاجی غفار برش گردونده مسولیت نمایندگی کاشان بهش سپرده می دونم اینها همه خوش خبریه ! طاقت نیاوردم به آغوشش پناه بردم و بین گریه گفتم _باید حقیقت و به احسان بگم خانجون اون الان به حاجی نزدیک شده نکنه یه بار از نرگس بگه اونوقت همه چیز فاش میشه !
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
روزانه از این همه پیام های قشنگ تون کلی انرژی می گیرم 🥰❤️