eitaa logo
romanyab
22.2هزار دنبال‌کننده
48 عکس
0 ویدیو
0 فایل
عاشقانه بخوان عاشقانه زندگی کن اینجا با هم رمان و داستان می خوانیم برای ارتباط با ادمین با آیدی تلگرام زیر مراجعه کنید 👇 @leila_bn66 داستان حاج رسول ( بغلم کن ) به قلم #لیلا در خصوصی کامل 💖این داستان ثبت اثر شده و در نوبت چاپ قرار گرفته 💖
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ عجیب بود که مکالمه مون بیش از چند کلمه طول کشیده بود. وقتی که ساک به دست سمت خانه مان گام برداشت هول زده خودم و بهش رسوندم وبه دسته ساک ها چنگ زدم _نه تور و خدا من خودم می تونم ! خدای من جوری که انگار یارای تکان خوردن نداشتم خشک شده ایستادم گرمای تنش که مماس تنم بود از یک طرف و لمس دست های مردانه اش انگار مثل جرقه ی از تنم عبور کرد و به قلبم رسید از همان فاصله نگاه امان قفل شد و نفس هایم تند بی هوا دستم و پس زدم و عقب کشیدم حالم شبیه به کسی بود که خطا کرده دستانم می لرزید برای اینکه بیش از این رسوا نشم دستم و پشت سرم قفل کردم و سر به زیر عقب تر ایستادم حاجی غفار خیلی بی تفاوت در آهنی خانه را عقب کشید و ساک ها رو دم پله ها گذاشت همانطور که لبه ی کتش را کنار می زد دست به جیب مقابلم ایستاد و گفت _چیز خطرناکی انتظارت و نمی کشه مطمن باش حالا که یه مدت کنار خانوادت نیستی بهتر دیدم برادرت نزدیک شون باشه تو و پسرت که بیاید عمارت مادر بزرگت .... با همه ی حال بدم مثل برق گرفته ها از جا پریدم و میان حرفش افتادم . _من و پسرم !؟ نه حاج آقا کیان قرار نیست جایی بیاد ...
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ جوری با تیز بینی نگاه ام کرد که یه لحظه حس کردم از همه چیز با خبره همانطور خیره بهم سری تکان داد و گفت درست نیست از پسرت جدا بشی می خوای براش پرستار می گیرم یا .. نزدیک تر شدم و سینه به سینه اش ایستادم _نه نه کیان به نبودنم عادت داره کارمون هم زیاد طول نمی کشه مشکلی نیست ▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️ خانجون از پنجره سرک کشید و گفت چرا اونجا نشستی بیا بالا یه خبر خوب دارم مشتی آب به صورتم پاشیدم و گفتم _می دونم خانجون دم در دیدمش اما خوش خبری برای ما نیومده ! خانجون با نگرانی سمتم آمد روی لبه ی حوض نشست _خدا مرگم بده چی شد ه ؟ دیگه چرا پریشونی !؟ با زاری خیره اش ماندم و دروغ های که پشت هم ردیف کرده بودم از ذهنم گذشت _می دونم احسان برگشتِ من و حاجی و دم در دید حاجی غفار برش گردونده مسولیت نمایندگی کاشان بهش سپرده می دونم اینها همه خوش خبریه ! طاقت نیاوردم به آغوشش پناه بردم و بین گریه گفتم _باید حقیقت و به احسان بگم خانجون اون الان به حاجی نزدیک شده نکنه یه بار از نرگس بگه اونوقت همه چیز فاش میشه !
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
روزانه از این همه پیام های قشنگ تون کلی انرژی می گیرم 🥰❤️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ _باید حقیقت و به احسان بگم خانجون اون الان به حاجی نزدیک شده نکنه یه بار از نرگس بگه اونوقت همه چیز فاش میشه ! ▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️ احسان دو دستی روی سرش کوبید و با زاری گفت _ارغوان تو چیکار کردی به خاطر من بی غیرت به خاطر گند زدن من وای نمی تونم این عذاب وجدان و طاقت بیارم با نگرانی توی حیاط چشم چرخاندم و همانطور که با بازوش چنگ می زدم گفتم _یواشتر احسان همسایه ها می شنون ! به خدا که اگه قضیه ی نرگس خدا بیامرز نبود بهت نمی گفتم همه چیز بین من و حاجی یه نمایش ! بلند شو داداش همه چیز داره درست میشه بابا حالش خوب میشه اد پیش مونی مطمنم نرگسم از دستم ناراحت نمیشه فقط یه مدت کوتاه احسان جری تر شد و سینه به سینه ام ایستاد _چی می گی ارغوان ول کن اون شناسنامه ی کوفتی رو الان کسی که زن حاجی به حساب میاد تویی آخه عزیز. دلم قربونت برم زندگیت سوخت من سوزوندمش ! وقتی که برادرم جلوی روم به هق هق افتاد دنیا روی سرم آوار شد بغلش کردم و گفتم _حاج غفار مرد خوبیه ! احسان تو رو خدا آروم باش هوام و داره این روزها خیلی زود می گذره به دلم بر آب شده روزهای خوشمون پشت دره . ▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️ جلوی آیینه تابی به موهایم دادم و بالای سرم دم اسبی جمع اش کردم ....
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ روی پیراهن بلندم مانتوی سنگ دوزی را تنم کردم و شال هم رنگش را دور صورتم پیچیدم خدا می دونست چه آشوبی توی دلم به پا شده کابوسم جلوی چشمم بود و گوشم به ناقوس مرگ بار صدای زنگ در اما چه کنم که باید جلوی خانجون خود دار باشم خانجون که از لای در سرک کشید دست پاچه لبخند زدم و گفتم لباسم خوبه دیگه شایسته ی عمارت غفار منش ها هست !؟ خانجون با اضطراب به صورتش چنگ زد و گفت _دلم شور می زنه ارغوان آخه اینطوری که نمیشه تنها بفرستم بری خونه شون ! حاج آقا هم که دعوت کرده دیگه نمی دونم تو چه را مخالفت می کنی ! بغضم و با بزاق دهانم قورت دادم و بریده بریده رو بهش گفتم _جون ارغوان سختش نکن ! اصلا موضوع مهمی نیست تو که خبر داری جریان چیه !؟ حاجی فکر می کنه تو هیچی نمی دونی وگرنه اونم از سر ناچاری تعارف زده عقد پنهونی و بردن یهویی عروس به عمارت چه دلیلی داره جز اینکه یه چیزی این وسط هست که ما بی خبریم تو رو خدا فکر کن مثل هر روز دارم میرم سر کار . خانجون که مادرانه بغلم کرد هم زمان صدای زنگ در بلند شد .....🙈
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ خانجون که مادرانه بغلم کرد هم زمان صدای زنگ در بلند شد . تند تند کفش های پاشنه دار را پام کردم و سلانه سلانه از پله ها پایین رفتم در نیمه باز خانه نشون می داد احسان بالاخره از زیر زمین دل کنده جلوی در کنار حاجی ایستاده بود و ملتمسانه چیزی می گفت با سلام آرومم نگاه هر دو سمتم چرخید دعا دعا می کرد احسان دوباره احساساتی نشه حاجی غفار دست احسان و به گرمی فشرد و گفت شما هم تشریف بیارید ! احسان با مهربانی خیره ام شد و گفت . _ارغوان اینجوری راحتره انشالله بعدا به دعوت خودش مزاحم میشم صداش لرزید و همانطور که دستش و دورم حلقه می کرد رو به حاجی گفت _ ارغوان جور همه ی ما رو کشیده از بس دلش مهربون غمش و پنهان می کنه با شوک و اضطراب عقب کشیدم که احسان دست روی شانه اش گذاشت و گفت _حاج آقا به اندازه ی لیاقتش خوشبختش کن . خدای باورم نمیشد احسان از همه چیز خبر داشت و از این حرف هایش بوی خوبی به مشامم نمی رسید همین هم مانده بود احسان سفارشم به حاج غفار بکنه با خودخوری انگشت به هم تاب میدادم و نگاه ام به نیم رخ حاجی بود که توی ماشین نشست ....