(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۳۳
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
خانجون که مادرانه بغلم کرد هم زمان صدای زنگ در بلند شد .
تند تند کفش های پاشنه دار را پام کردم و سلانه سلانه از پله ها پایین رفتم در نیمه باز خانه نشون می داد احسان بالاخره از زیر زمین دل کنده
جلوی در کنار حاجی ایستاده بود و ملتمسانه چیزی می گفت با سلام آرومم نگاه هر دو سمتم چرخید
دعا دعا می کرد احسان دوباره احساساتی نشه
حاجی غفار دست احسان و به گرمی فشرد و گفت شما هم تشریف بیارید !
احسان با مهربانی خیره ام شد و گفت .
_ارغوان اینجوری راحتره انشالله بعدا به دعوت خودش مزاحم میشم صداش لرزید و همانطور که دستش و دورم حلقه می کرد رو به حاجی گفت
_ ارغوان جور همه ی ما رو کشیده از بس دلش مهربون غمش و پنهان می کنه
با شوک و اضطراب عقب کشیدم که احسان دست روی شانه اش گذاشت و گفت
_حاج آقا به اندازه ی لیاقتش خوشبختش کن .
خدای باورم نمیشد احسان از همه چیز خبر داشت و از این حرف هایش بوی خوبی به مشامم نمی رسید همین هم مانده بود احسان سفارشم به حاج غفار بکنه با خودخوری انگشت به هم تاب میدادم و نگاه ام به نیم رخ حاجی بود که توی ماشین نشست ....
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۳۴
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
همانطور که در عقب را باز می کردم دلخور نگاه احسان کردم و پچ زدم تو رو خدا برو احسان بیشتر بهم استرس میدی
در ماشین را نیمه باز کرده بودم که حاجی غفار صدام کرد به صندلی کنار دستش اشاره زد
_بیا جلو !
لحن دستوریش چاره ی برام نزاشت در جلو را باز کردم و کنارش نشستم حاجی که استارت زد دستی برای احسان تکان داد و عرض کوچه را دور زد و هنوز نرسیده به خیابان ایستاد .
حواسم پی پاهای دردناکم بود که با جوراب پارازین پوشیده شده بود کفشم و درآوردم و زیر صندلی سر دادم که بی هوا حاجی غفار سمتم گردن کشید جوری که شانه اش به سینه ام برخورد کرد نفسم و حبس کردم کردم و پشتم و به صندلی چسباندم .
تکانی به خرت و پرت های توی داشبرد داد و از همان فاصله سمتم چرخید راه به جایی نداشتم و نفس های داغ اش داشت کلافه ام می کرد از استرس انگشتم توی صندلی فرو بردم که حاج جعبه ی رو سمتم گرفت
نگاه گنگ ام روی دستاش بود که به عادت همیشه با آبرو اشاره ام زد و گفت
_بگیرش بنداز گردنت سیما حواسش حسابی جمع ! ناخواسته یاد روز عقد و هدیه ی نمایشی حاجی غفار افتادم....
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۳۵
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
بگیرش بنداز گردنت سیما حواسش حسابی جمع !
ناخواسته یاد روز عقد و هدیه ی نمایشی حاجی غفار افتادم
وقتی که ازم فاصله گرفت و تکیه به صندلی جوری نفس حبس شده ام رو بیرون دادم انگار که از یه مخمصه رها شده باشم .
تحکم صداش باعث شد فوری سراغ زنجیر سر عقد برم شالم و از روی سینه کنار زدم و با دست های لرزان زنجیر و دور گردنم تاب دادم ...
نوک انگشتام از ترس و اضطراب قندیل بسته بود و قفل زنجیر بلای جانم شده بود آنقدر درگیرش بودم که بی هوا زنجیر از دستم رها شد و کف ماشین افتاد .
خم شدم و همین که پر دامنم را کنار زدم گرمی تنش و حس کردم و هم زمان دستش روی پام کشید و زمزمه وار گفت .
پات و بلندکن زیر پات افتاده .
جوری که انگار بهم برق وصل شده از جا پریدم با خودخوری زیر لب گفتم
_آخ ارغوان الهی درد بگیری بدون کفش نشستی تو ماشینش یه زنجیرم نمی تونی ببندی بیشتر از ابن راه نداشت گیج بازی در بیاری
همانطور سرش پایین بود که نگاه ام کرد و با کنجکاوی گفت
_کفش هات کو پس !؟
جوابش و با دست پاچگی دادم
_همین جاست زیر صندلی پام و میزد درش آورد الان می پوشم
تا خواستم کفشم بردارم پنجه هایش را روی زانوم فشرد و گفت ....
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۳۶
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
_نمی خواد پیاده شدنی بپوش دست خودم نبود ناخواسته پاهام و جمع کردم و به در ماشین چسبیدم
به زنجیر توی دستش خیره بودم که اخم کرده پفی کرد و گفت
_برگرد ببندمش
خدای من اگر حالا سکته می کردم روا بود چشمانم به حدی گشاد شد انگار می خواست از حدقه بیرون بزند
_نه نه بدینش من میبندم هم زمان لحظه ی انگشتانش را لمس کردم که کلافه گفت
_برگرد دیره
به ناچار پشت بهش چرخیدم
موهای دم اسبی ام را روی شانه یه طرف سینه ام انداختم و شالم و کمی باز کردم نمی دونم چه مرگم شده بود که زیر لب ذکر می گفتم
نفسهای گرمش روی پوست گردنم لمس انگشتانش داشت به جانم آتش میزد خش دار جوری که از حاجی سرد و خشن که می شناختم بعید بود دم گوشم پچ زد
_تموم شد!
معذب تکیه ام را به صندلی دادم و پلاک را روی سینه ام رها کردم حاجی غفار همانطور که استارت میزد از گوشه ی چشم نگاه ام کرد و گفت
_چرا نخواستی مادر بزرگ و برادرت باهات بیان !؟ اینجوری شک می کنند به این عقد و عروسی
خدای من حتما صورت بغ کرده ی خانجون و حرف های دم رفتن احسان کنجکاوش کرده بود...
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۳۷
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
خدای من حتما صورت بغ کرده و حرف های دم رفتن احسان کنجکاوش کرده بود...
که اینجوری سوال پیچم می کرد
فارغ از اضطراب لحظه ی قبل حالت تدافعی گرفتم و گفتم
_به حرف های احسان اهمیت ندید حاج آقا اون به خاطر تصادف و جور کردن پول دیه عذاب وجدان داره خانجون هم به خدا اصلا شک نکرد تازه مگه من هر روز که می رم کارگاه و کارخونه کسی همراه ام هست اینم یه کاره دیگه !
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️
نگاه ام به ساختمان مرمر سفید رنگ جلوی روم بود که زیر لب بسم الله گفتم پیاده شدم
حاج غفار ماشین را دور زد و کنارم ایستاد و همانطور که دستم از لای انگشتان در هم پیچیده ام می کشید رو به پیرمرد گفت
_حاجی دست بجمون !
حواسم به گرمی دستانش بود که پیرمرد گوسفند را سر برید و هم زمان صدای کل بلند شد
_مبارک باشه حاج رسول خدا بهت ببخشه خانومت مثل ماه شب چهارده است زیر چشمی به پیرزنی که ظرف اسفند را دور سرم می چرخاند خیره شدم .
باورم نمیشد این بند و بساط به خاطر آمدن من بود نتونستم طاقت بیارم و آهسته رو به حاج غفار که کنار دستم ایستاده بود گفتم
_من می ترسم حاج آقا این کارها واسه چیه ؟
کلافه پفی کرد و همانطور که نگاه اش به بالای پله های در ورودی ساختمان بود گفت
.
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۳۸
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
بیا از روی خون رد شو بریم تو !
چنان دستم و سفت و محکم گرفته بود که حتی نمی تونستم لحظه ی ازش فاصله بگیرم میان آن شلوغ پلوغی سیما سمتم آمد و همانطور که دست دور گردنم حلقه می کرد. گفت
_به زندگی داداشم خوش اومدی
خدایا اینجا چه خبر بود دلم مثل سیر و سرکه می جوشید و نگران رو به رو شدن با زن حاجی غفار بودم اونوقت این نمایش مثل سیخ داغ توی قلبم فرو می رفت و جانم و به آتش می کشید .
حاج غفار دستش و پشت کمرم گذاشت و دم گوشم گفت
_برو تو آروم باش دستات یخ کرده چیز ترسناکی نیست
سرم و بلند کردم و لحظه ی بغض کرده خیره اش ماندم
باورم نمیشد. این مرد که آوازه ی خوش نامیش گوش فلک رو پر کرده بود جلوی زنش همچین نمایشی و راه انداخته بود
سیما که دست دور بازوم انداخت و رو به برادرش گفت داداش خانومت و می تونم چند لحظه ببرم !؟
نفس آسوده ی کشیدم .
سیما مانتوم رو از شانه ام کنار زد و همانطور که شالم و می کشید گفت
اینا رو بدش من می زارم تو اتاق تون !
سرم پایین بود. اما ......
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف