(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۳۱
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
عجیب بود که مکالمه مون بیش از چند کلمه طول کشیده بود.
وقتی که ساک به دست سمت خانه مان گام برداشت هول زده خودم و بهش رسوندم وبه دسته ساک ها چنگ زدم
_نه تور و خدا من خودم می تونم !
خدای من جوری که انگار یارای تکان خوردن نداشتم خشک شده ایستادم گرمای تنش که مماس تنم بود از یک طرف و لمس دست های مردانه اش انگار مثل جرقه ی از تنم عبور کرد و به قلبم رسید
از همان فاصله نگاه امان قفل شد و نفس هایم تند
بی هوا دستم و پس زدم و عقب کشیدم
حالم شبیه به کسی بود که خطا کرده دستانم می لرزید برای اینکه بیش از این رسوا نشم دستم و پشت سرم قفل کردم و سر به زیر عقب تر ایستادم
حاجی غفار خیلی بی تفاوت در آهنی خانه را عقب کشید و ساک ها رو دم پله ها گذاشت
همانطور که لبه ی کتش را کنار می زد دست به جیب مقابلم ایستاد و گفت
_چیز خطرناکی انتظارت و نمی کشه مطمن باش حالا که یه مدت کنار خانوادت نیستی بهتر دیدم برادرت نزدیک شون باشه تو و پسرت که بیاید عمارت مادر بزرگت ....
با همه ی حال بدم مثل برق گرفته ها از جا پریدم و میان حرفش افتادم .
_من و پسرم !؟ نه حاج آقا کیان قرار نیست جایی بیاد ...
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۳۲
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
جوری با تیز بینی نگاه ام کرد که یه لحظه حس کردم از همه چیز با خبره
همانطور خیره بهم سری تکان داد و گفت
درست نیست از پسرت جدا بشی می خوای براش پرستار می گیرم یا ..
نزدیک تر شدم و سینه به سینه اش ایستادم
_نه نه کیان به نبودنم عادت داره کارمون هم زیاد طول نمی کشه مشکلی نیست
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️
خانجون از پنجره سرک کشید و گفت
چرا اونجا نشستی بیا بالا یه خبر خوب دارم
مشتی آب به صورتم پاشیدم و گفتم
_می دونم خانجون دم در دیدمش اما خوش خبری برای ما نیومده !
خانجون با نگرانی سمتم آمد روی لبه ی حوض نشست
_خدا مرگم بده چی شد ه ؟ دیگه چرا پریشونی !؟
با زاری خیره اش ماندم و دروغ های که پشت هم ردیف کرده بودم از ذهنم گذشت
_می دونم احسان برگشتِ من و حاجی و دم در دید حاجی غفار برش گردونده مسولیت نمایندگی کاشان بهش سپرده می دونم اینها همه خوش خبریه !
طاقت نیاوردم به آغوشش پناه بردم و بین گریه گفتم
_باید حقیقت و به احسان بگم خانجون اون الان به حاجی نزدیک شده نکنه یه بار از نرگس بگه اونوقت همه چیز فاش میشه !
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۳۱
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
_باید حقیقت و به احسان بگم خانجون اون الان به حاجی نزدیک شده نکنه یه بار از نرگس بگه اونوقت همه چیز فاش میشه !
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️
احسان دو دستی روی سرش کوبید و با زاری گفت
_ارغوان تو چیکار کردی به خاطر من بی غیرت به خاطر گند زدن من وای نمی تونم این عذاب وجدان و طاقت بیارم
با نگرانی توی حیاط چشم چرخاندم و همانطور که با بازوش چنگ می زدم گفتم
_یواشتر احسان همسایه ها می شنون ! به خدا که اگه قضیه ی نرگس خدا بیامرز نبود بهت نمی گفتم همه چیز بین من و حاجی یه نمایش !
بلند شو داداش همه چیز داره درست میشه بابا حالش خوب میشه اد پیش مونی مطمنم نرگسم از دستم ناراحت نمیشه فقط یه مدت کوتاه
احسان جری تر شد و سینه به سینه ام ایستاد
_چی می گی ارغوان ول کن اون شناسنامه ی کوفتی رو الان کسی که زن حاجی به حساب میاد تویی آخه عزیز. دلم قربونت برم زندگیت سوخت من سوزوندمش !
وقتی که برادرم جلوی روم به هق هق افتاد دنیا روی سرم آوار شد بغلش کردم و گفتم
_حاج غفار مرد خوبیه ! احسان تو رو خدا آروم باش هوام و داره این روزها خیلی زود می گذره به دلم بر آب شده روزهای خوشمون پشت دره .
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
جلوی آیینه تابی به موهایم دادم و بالای سرم دم اسبی جمع اش کردم ....
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف