(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
پارت هدیه تقدیم حضورتون 🎁
#بغلم_کن__۱۲۳
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
حاجی که اقامه ی نماز بست بی اختیار نگاه ام سمت گوشه ی اتاقش چرخید و افکار آزار دهنده بی هوا به ذهنم هجوم آورد و زیر لب گفتم
_ارغوان به خودت بیا اون آدم بدی نیست نکنه انتظار داری مثل پرنسس باهات رفتار کنه .
نبودن منشی و تنهایی ام توی اتاق با حاجی لحظه لحظه استرسم و بیشتر می کرد حاجی که سلام داد با گام های بلند سمتش رفتم و مقابلش ایستادم و گفتم
_من می تونم برم یه آبی به صورتم بزنم !؟
همانطور که دانه های تسبیح شاه مقصودش را پشت هم رها می کرد و زیر لب ذکر می گفت با اخم سرتا پام برانداز کرد و بی تفاوت بلند شد و رو به قبله ایستاد و زمزمه وار گفت
_الان تموم میشه میریم
بی هوا کف دستم و روی معده ام کشیدم و گفتم
_ تا شما نماز عصرتون و می خوانید یه شیر و کیک بخورم
وقتی که در اتاقش و بستم جوری نفس حبس شده ام رو بیرون دادم که ریه هایم جان گرفت
▫️▪️▫️▪️▫️▪️
دست به سینه دم ماشینش ایستاده بودم که اشاره ی بهم زد و گفت
_یه سری خرت و پرت باید بخریم لازم میشه !
قلبم هوری ریخت این حرفش چه معنی میداد جز نوید شومی که روزها ازش فراری بودم شروع شدن بازی !
توان ایستادن نداشتم همین که......
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۲۴
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
روی صندلی عقب نشستم استارت زد و گفت
_اگه راحتری با سیما برو ..
با خودخوری انگشت به هم تاب می دادم که بی هوا بین حرفش پریدم و گفتم
_نه تو رو خدا !!
جوری که انگار از جوابم تعجب کرده بود سمت عقب برگشت و اخم کرده در صورتم چشم چرخاند
با دستپاچگی حرفم و اصلاح کردم و گفتم
_ آخه خواهرتون که قضیه رو نمی دونه می ترسم جلوش یه چیزی بگم ...
وقتی کلافه نفسی فوت کرد به کلامم پایان دادم
خیابان اصلی را دور زد و همانطور که راهنما میزد کنار خیابان ایستاد
با کنجکاوی دور اطراف را دید میزدم که در ماشین را باز کرد وگفت
_ وقت نهار ه پیاده شو اول یه چیزی بخوریم
نگاه از پاکت شیر نیم خوره ی توی دستم گرفتم
همانطور که از لای صندلی خودم و سمتش می کشیدم گفتم
_ اما من گرسنه ام نیست به خدا می خواستم یه بهانه جور کنم از اتاقتون برم بیرون پاکت سمتش گرفتم با خجالت ادامه دادم
_به خاطر همین اینها رو گرفتم نگاه کنید هنوز نخوردم
جوری که انگار داشتم به ناظم عبوس و اخمو ی مدرسه جواب پس میدادم منتظر تنبیه بودم که یه لحظه ....🙈
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۲۵
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
جوری که انگار داشتم به ناظم عبوس و اخمو ی مدرسه جواب پس میدادم منتظر تنبیه بودم که یه لحظه حس کردم ابروهایش به عادت همیشه چین خورده نیست توی سکوت در صورتم چشم چرخاند و گفت
_اگه توضیحاتت تموم شد پیاده شو!
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
زیر چشمی نگاه اش کردم جوری که انگار حضور ندارم با اشتها غذاش و می خورد آب جمع شده ی دهانم را قورت دادم و خیره به کباب های روی برنج زعفرانی دستی به معده ام کشیدم
حیف که خجالت می کشم جلوش غذا بخورم تازه بهش گفتم سیرم لیوان آبش را سَر کشید و گفت
_بخور ممکنه کارمون طول بکشه گرسنه نشی
از خدا خواسته تکه ی کباب را به دهان گذاشتم و از طعم بینظیرش مست شدم
یاد کیان افتادم با خودم گفتم
آدرسش و حفظ کنم یادم باشه یه بار از اینجا برای خانجون و کیان کباب بگیرم .
▫️▪️▫️▪️▫️▪️
نگاه ام از پشت ویترین روی سرویس های طلایی بود که حاج غفار در شیشه ی را عقب کشید و به حالت دستوری گفت
برو تو !؟
همانطور که انگشت به هم تاب می دادم گوشه ی مغازه ایستادم و زیر لب گفتم
_بازی شروع شده ارغوان هر چیزی که بافته بودی بنداز دور اگه قرار بود مخفیت کنه پس چرا بازی و شروع کرد
توی فکر بودم که سمتم چرخید و گفت
بیا امتحان کن ببین اندازه است !؟
حلقه ی رینگ را توی انگشتم می گذاشتم که .....
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۲۶
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
فروشنده قهقهه ی زد و گفت
حاج آقا بلیط بخت آزمایی بردی من ده سال که تو این کارم اولین بار ه می بینم که عروس خانم بی چون و چرا به حرف دامادش باشه .
همانطور که حلقه را روی پیش خوان می گذاشتم با خودخوری زیر لب گفتم
_ آه چقدر چرت و پرت می گه .
خودم و مشغول دید زدن ویترین کردم چشمم با دیدن سرویس مروارید برق زد .
بی اختیار به سمت گذشته پرت شدم و گردن سفید و بلند مامان فرشته که زیبای مروارید ها رو دو چندان می کرد .
توی فکر بودم که حاجی دسته ی کیفم را کشید و گفت
حواست کجاست بیا بریم .
فروشنده با چرب زمانی بین حرفش پرید و گفت
_رسول جان می ترسی خانومت خرج دستت بزاره داری فرار می کنی ؟ ای بابا شما دیگه چرا؟! چند تخته از اون دست بافت ها رو بفرست دبی می تونی کل مغازه رو بخری رسول جان !
باورم نمیشد به خاطر یه بی فکری بحث به کجا کشیده شده بود با ترس و بغض به نیم رخش خیره شده بودم که سرد و خشک رو به فروشنده لبخند زد و دستش و فشرد .
پشت سرش از در شیشه ی مغازه که بیرون زدم .....🙈🥰
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۲۷
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
پشت سرش از در شیشه ی مغازه که بیرون زدم با خود خوری پلک بستم و سرزنش وار با خودم گفتم
_ آخ ارغوان الهی که چشمات در آرد مجبور بودی ندید بدید بازی در بیاری
باید یه کاری کنم اینجوری که اخم داشت حتما خیلی ازم عصبانی بود
از پشت به قامتش خیره شدم و با گام های بلند خودم و بهش رسوندم و با دست پاچگی صداش کردم
_ حاج آقا !؟
از بالای شانه که خیره ام شد دلم لرزید نگاه اش مثل همیشه نبود خیلی زود به خودم اومدم و بریده بریده گفتم
_ببخشید توی گالری حواسم پرت ویترین شد به خدا نمی خواستم اینجوری بشه !
باورم نمیشد نه تنها اخم نداشت بلکه حس کردم یه لحظه گوشه ی لبش تکان خورد و جوری که انگار چیز مهمی نیست نمایشی آبرو در هم کشید و پشت فرمان جا گرفت .
▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
از شیشه ی کناری به سیاهی آسمان خیره شدم و زیر لب گفتم
_ارغوان سیاهی که همیشه نشونه ی زشتی و ناپاکی نیست سو سوی ستاره ها چشمم و زد و با ذوق لبخند زدم .
جوری که انگار تمام ناراحتی هام پر کشید و با خودم گفتم اینم نشونه ، خودم و به تقدیر سپرده بودم و سر چرخاندم و به شانه هایش چشم دوختم ....❤️🔥
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۲۸
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
آزادی احسان بستری شدن بابا جور شدن پول دیه ...
مدیون حاجی بودم بی مهابا به نیم رخش چشم دوختم و زمزمه وار گفتم
_خدا همیشه حواسش بهت هست ارغوان نترس این مرد بهت آسیب نمیزنه
وقتی داخل کوچه تنگ مان پیچید و کمی جلوتر رفت از دور زیر نور چراغ تیر برق دیدمش داشت قدم می زد و به سنگ ریزها لگد می زد پس معلوم بود عصبیه !؟ خدای من نکنه خانجون بهش چیزی گفته اصلا چرا بی خبر برگشته !؟ بی خجالت خیره ی حاجی شدم حالا باید چی جوابش و بدم ناخواسته خودم سمت جلو کشیدم وگفتم
_حالا چیکار کنم حاج آقا !؟ احسان برگشته دم دره نباید اینجوری من و با شما ببینه !؟ آخه اون از هیچی خبر نداره جوری استرس داشتم که اصلا حواسم نبود. طرف صحبتم حاج غفاره !
ماشین را گوشه ی کشید و همانطور که روی ترمز. می زد سمتم برگشت و گفت
_نمی فهمم منظورت چیه !؟
با حجم هوای داغی که روی صورتم پاشیده شد نگاه از ته کوچه گرفتم و به حاجی دادم
خدای من باورم نمیشد جوری نزدیکم بود که می توتستم خط خطِ تارهای سفید روی شقیقه اش را بشمارم .
ثانیه ی بعد به خودم آمدم ....🙈🫀
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف