eitaa logo
romanyab
22.2هزار دنبال‌کننده
48 عکس
0 ویدیو
0 فایل
عاشقانه بخوان عاشقانه زندگی کن اینجا با هم رمان و داستان می خوانیم برای ارتباط با ادمین با آیدی تلگرام زیر مراجعه کنید 👇 @leila_bn66 داستان حاج رسول ( بغلم کن ) به قلم #لیلا در خصوصی کامل 💖این داستان ثبت اثر شده و در نوبت چاپ قرار گرفته 💖
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ جوری که انگار داشتم به ناظم عبوس و اخمو ی مدرسه جواب پس میدادم منتظر تنبیه بودم که یه لحظه حس کردم ابروهایش به عادت همیشه چین خورده نیست توی سکوت در صورتم چشم چرخاند و گفت _اگه توضیحاتت تموم شد پیاده شو! ▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️ زیر چشمی نگاه اش کردم جوری که انگار حضور ندارم با اشتها غذاش و می خورد آب جمع شده ی دهانم را قورت دادم و خیره به کباب های روی برنج زعفرانی دستی به معده ام کشیدم حیف که خجالت می کشم جلوش غذا بخورم تازه بهش گفتم سیرم لیوان آبش را سَر کشید و گفت _بخور ممکنه کارمون طول بکشه گرسنه نشی از خدا خواسته تکه ی کباب را به دهان گذاشتم و از طعم بینظیرش مست شدم یاد کیان افتادم با خودم گفتم آدرسش و حفظ کنم یادم باشه یه بار از اینجا برای خانجون و کیان کباب بگیرم . ▫️▪️▫️▪️▫️▪️ نگاه ام از پشت ویترین روی سرویس های طلایی بود که حاج غفار در شیشه ی را عقب کشید و به حالت دستوری گفت برو تو !؟ همانطور که انگشت به هم تاب می دادم گوشه ی مغازه ایستادم و زیر لب گفتم _بازی شروع شده ارغوان هر چیزی که بافته بودی بنداز دور اگه قرار بود مخفیت کنه پس چرا بازی و شروع کرد توی فکر بودم که سمتم چرخید و گفت بیا امتحان کن ببین اندازه است !؟ حلقه ی رینگ را توی انگشتم می گذاشتم که .....
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ فروشنده قهقهه ی زد و گفت حاج آقا بلیط بخت آزمایی بردی من ده سال که تو این کارم اولین بار ه می بینم که عروس خانم بی چون و چرا به حرف دامادش باشه . همانطور که حلقه را روی پیش خوان می گذاشتم با خودخوری زیر لب گفتم _ آه چقدر چرت و پرت می گه . خودم و مشغول دید زدن ویترین کردم چشمم با دیدن سرویس مروارید برق زد . بی اختیار به سمت گذشته پرت شدم و گردن سفید و بلند مامان فرشته که زیبای مروارید ها رو دو‌ چندان می کرد . توی فکر بودم که حاجی دسته ی کیفم را کشید و گفت حواست کجاست بیا بریم . فروشنده با چرب زمانی بین حرفش پرید و گفت _رسول جان می ترسی خانومت خرج دستت بزاره داری فرار می کنی ؟ ای بابا شما دیگه چرا؟! چند تخته از اون دست بافت ها رو بفرست دبی می تونی کل مغازه رو بخری رسول جان ! باورم نمیشد به خاطر یه بی فکری بحث به کجا کشیده شده بود با ترس و بغض به نیم رخش خیره شده بودم که سرد و خشک رو به فروشنده لبخند زد و دستش و فشرد . پشت سرش از در شیشه ی مغازه که بیرون زدم .....🙈🥰
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ پشت سرش از در شیشه ی مغازه که بیرون زدم با خود خوری پلک بستم و سرزنش وار با خودم گفتم _ آخ ارغوان الهی که چشمات در آرد مجبور بودی ندید بدید بازی در بیاری باید یه کاری کنم اینجوری که اخم داشت حتما خیلی ازم عصبانی بود از پشت به قامتش خیره شدم و با گام های بلند خودم و بهش رسوندم و با دست پاچگی صداش کردم _ حاج آقا !؟ از بالای شانه که خیره ام شد دلم لرزید نگاه اش مثل همیشه نبود خیلی زود به خودم اومدم و بریده بریده گفتم _ببخشید توی گالری حواسم پرت ویترین شد به خدا نمی خواستم اینجوری بشه ! باورم نمیشد نه تنها اخم نداشت بلکه حس کردم یه لحظه گوشه ی لبش تکان خورد و جوری که انگار چیز مهمی نیست نمایشی آبرو در هم کشید و پشت فرمان جا گرفت . ▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️ از شیشه ی کناری به سیاهی آسمان خیره شدم و زیر لب گفتم _ارغوان سیاهی که همیشه نشونه ی زشتی و ناپاکی نیست سو سوی ستاره ها چشمم و زد و با ذوق لبخند زدم . جوری که انگار تمام ناراحتی هام پر کشید و با خودم گفتم اینم نشونه ، خودم و به تقدیر سپرده بودم و سر چرخاندم و به شانه هایش چشم دوختم ....❤️‍🔥
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ آزادی احسان بستری شدن بابا جور شدن پول دیه ... مدیون حاجی بودم بی مهابا به نیم رخش چشم دوختم و زمزمه وار گفتم _خدا همیشه حواسش بهت هست ارغوان نترس این مرد بهت آسیب نمیزنه وقتی داخل کوچه تنگ مان پیچید و کمی جلوتر رفت از دور زیر نور چراغ تیر برق دیدمش داشت قدم می زد و به سنگ ریزها لگد می زد پس معلوم بود عصبیه !؟ خدای من نکنه خانجون بهش چیزی گفته اصلا چرا بی خبر برگشته !؟ بی خجالت خیره ی حاجی شدم حالا باید چی جوابش و بدم ناخواسته خودم سمت جلو کشیدم وگفتم _حالا چیکار کنم حاج آقا !؟ احسان برگشته دم دره نباید اینجوری من و با شما ببینه !؟ آخه اون از هیچی خبر نداره جوری استرس داشتم که اصلا حواسم نبود. طرف صحبتم حاج غفاره ! ماشین را گوشه ی کشید و همانطور که روی ترمز. می زد سمتم برگشت و گفت _نمی فهمم منظورت چیه !؟ با حجم هوای داغی که روی صورتم پاشیده شد نگاه از ته کوچه گرفتم و به حاجی دادم خدای من باورم نمیشد جوری نزدیکم بود که می توتستم خط خطِ تارهای سفید روی شقیقه اش را بشمارم . ثانیه ی بعد به خودم آمدم ....🙈🫀
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ ثانیه ی بعد به خودم آمدم سمت در کناری رفتم و گفتم میشه همینجا پیاده بشم احسان هنوز هیچی نمیدونه کنار درخونه هست بی تفاوت کمی جلوتر رفت و نزدیک خانه امان ایستاد زیر لب دعا می کردم احسان حواسش پی حاجی نره دست پاچه دستگیره ی در رو کشیدم که حاجی جلوتر از من پیاده شد و همانطور که سمت احسان می رفت گفت _به به قهرمان خوش آمدی ! وقتی احسان چشمانش شیشه ی شد و خودش و توی آغوش حاجی انداخت از شوک داشتم پس می افتادم یعنی احسان خبر داشت نکنه حاجی بهش گفته خدایا درد من یکی دو تا نبود فاش شدن خبر ازدواجم در برابر حقیقتی رو که ناچاراً باید جلوی احسان رو می کرد هیچ‌ نبود . سلانه سلانه سمتشان رفتم احسان با دیدنم محکم بغلم کرد و گفت _آخ ارغوان تو یه فرشته ی والله که لیاقتت مردی مثل حاجیه . شادی حضور احسان برام کم رنگ شد و با کلافگی لب گزیدم و زیر چشمی نگاه حاجی کردم . محال حاجی به احسان چیزی گفته باشه حتما خانجون گفته با تیزبینی خیره شون بو‌دم که احسان دوباره حاجی رو بغل کرد و گفت _ خدا می دونه چقدر مدیونم کردید نمایندگی به اون بزرگی و سپردید دستم به خدا قسم چند واحدم و هم پاس کنم یه ساعتم تهران موندگار نمیشم با شوک و اضطراب نگاه از احسان گرفتم به نیم رخش خیره شدم .....
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ باورم نمیشد چی می شنیدم حاج غفار مرد عجیبی بود آخه کی و کجا اینقدر با احسان صمیمی شد و نمایندگی و فروشگاه اش و بهش سپرد. لبهام لرزید و با همه ی خود داریم به گریه افتادم نمی دونم اشک شوق اومدن احسان بود یا به خاطر بیچارگی که دچارش شده بودم من به عنوان زن حاجی غفار بزرگ تاجر فرش و سرمایه دار معرف باید وارد خونشون می شدم چه انتظارم رو می کشید فقط خدا می دونست احسان که بغلم کرد به هق هق افتادم و حسابی خودم و خالی کردم احسان به خیال اینکه خواست تنهامون بزاره یه کم دست دست کرد و به بهانه سفارش خانجون رفت ▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️ حاج غفار ساک ها رو بیرون کشید و همانطور که در صندوق و می بست گفت از ماه بعد داداشت میاد نزدیک تون نگران نباش می تونم از نگاه ت بخونم که به چی فکر می کنی !؟ با هول نگاه و بالا دادم بهش خیره شدم و با دست پاچگی گفتم _نه به خدا من نمی ترسم فقط از اینکه نمایش نزدیک استرس دارم نمی دونم باید چه برخوردی کنم ؟ عجیب بود که مکالمه مون بیش از چند کلمه طول کشیده بود...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا