(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۳۱
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
_باید حقیقت و به احسان بگم خانجون اون الان به حاجی نزدیک شده نکنه یه بار از نرگس بگه اونوقت همه چیز فاش میشه !
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️
احسان دو دستی روی سرش کوبید و با زاری گفت
_ارغوان تو چیکار کردی به خاطر من بی غیرت به خاطر گند زدن من وای نمی تونم این عذاب وجدان و طاقت بیارم
با نگرانی توی حیاط چشم چرخاندم و همانطور که با بازوش چنگ می زدم گفتم
_یواشتر احسان همسایه ها می شنون ! به خدا که اگه قضیه ی نرگس خدا بیامرز نبود بهت نمی گفتم همه چیز بین من و حاجی یه نمایش !
بلند شو داداش همه چیز داره درست میشه بابا حالش خوب میشه اد پیش مونی مطمنم نرگسم از دستم ناراحت نمیشه فقط یه مدت کوتاه
احسان جری تر شد و سینه به سینه ام ایستاد
_چی می گی ارغوان ول کن اون شناسنامه ی کوفتی رو الان کسی که زن حاجی به حساب میاد تویی آخه عزیز. دلم قربونت برم زندگیت سوخت من سوزوندمش !
وقتی که برادرم جلوی روم به هق هق افتاد دنیا روی سرم آوار شد بغلش کردم و گفتم
_حاج غفار مرد خوبیه ! احسان تو رو خدا آروم باش هوام و داره این روزها خیلی زود می گذره به دلم بر آب شده روزهای خوشمون پشت دره .
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
جلوی آیینه تابی به موهایم دادم و بالای سرم دم اسبی جمع اش کردم ....
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۳۲
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
روی پیراهن بلندم مانتوی سنگ دوزی را تنم کردم و شال هم رنگش را دور صورتم پیچیدم خدا می دونست چه آشوبی توی دلم به پا شده کابوسم جلوی چشمم بود و گوشم به ناقوس مرگ بار صدای زنگ در اما چه کنم که باید جلوی خانجون خود دار باشم
خانجون که از لای در سرک کشید دست پاچه لبخند زدم و گفتم لباسم خوبه دیگه شایسته ی عمارت غفار منش ها هست !؟
خانجون با اضطراب به صورتش چنگ زد و گفت
_دلم شور می زنه ارغوان آخه اینطوری که نمیشه تنها بفرستم بری خونه شون ! حاج آقا هم که دعوت کرده دیگه نمی دونم تو چه را مخالفت می کنی !
بغضم و با بزاق دهانم قورت دادم و بریده بریده رو بهش گفتم
_جون ارغوان سختش نکن ! اصلا موضوع مهمی نیست تو که خبر داری جریان چیه !؟ حاجی فکر می کنه تو هیچی نمی دونی وگرنه اونم از سر ناچاری تعارف زده عقد پنهونی و بردن یهویی عروس به عمارت چه دلیلی داره جز اینکه یه چیزی این وسط هست که ما بی خبریم تو رو خدا فکر کن مثل هر روز دارم میرم سر کار .
خانجون که مادرانه بغلم کرد هم زمان صدای زنگ در بلند شد .....🙈
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۳۳
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
خانجون که مادرانه بغلم کرد هم زمان صدای زنگ در بلند شد .
تند تند کفش های پاشنه دار را پام کردم و سلانه سلانه از پله ها پایین رفتم در نیمه باز خانه نشون می داد احسان بالاخره از زیر زمین دل کنده
جلوی در کنار حاجی ایستاده بود و ملتمسانه چیزی می گفت با سلام آرومم نگاه هر دو سمتم چرخید
دعا دعا می کرد احسان دوباره احساساتی نشه
حاجی غفار دست احسان و به گرمی فشرد و گفت شما هم تشریف بیارید !
احسان با مهربانی خیره ام شد و گفت .
_ارغوان اینجوری راحتره انشالله بعدا به دعوت خودش مزاحم میشم صداش لرزید و همانطور که دستش و دورم حلقه می کرد رو به حاجی گفت
_ ارغوان جور همه ی ما رو کشیده از بس دلش مهربون غمش و پنهان می کنه
با شوک و اضطراب عقب کشیدم که احسان دست روی شانه اش گذاشت و گفت
_حاج آقا به اندازه ی لیاقتش خوشبختش کن .
خدای باورم نمیشد احسان از همه چیز خبر داشت و از این حرف هایش بوی خوبی به مشامم نمی رسید همین هم مانده بود احسان سفارشم به حاج غفار بکنه با خودخوری انگشت به هم تاب میدادم و نگاه ام به نیم رخ حاجی بود که توی ماشین نشست ....
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۳۴
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
همانطور که در عقب را باز می کردم دلخور نگاه احسان کردم و پچ زدم تو رو خدا برو احسان بیشتر بهم استرس میدی
در ماشین را نیمه باز کرده بودم که حاجی غفار صدام کرد به صندلی کنار دستش اشاره زد
_بیا جلو !
لحن دستوریش چاره ی برام نزاشت در جلو را باز کردم و کنارش نشستم حاجی که استارت زد دستی برای احسان تکان داد و عرض کوچه را دور زد و هنوز نرسیده به خیابان ایستاد .
حواسم پی پاهای دردناکم بود که با جوراب پارازین پوشیده شده بود کفشم و درآوردم و زیر صندلی سر دادم که بی هوا حاجی غفار سمتم گردن کشید جوری که شانه اش به سینه ام برخورد کرد نفسم و حبس کردم کردم و پشتم و به صندلی چسباندم .
تکانی به خرت و پرت های توی داشبرد داد و از همان فاصله سمتم چرخید راه به جایی نداشتم و نفس های داغ اش داشت کلافه ام می کرد از استرس انگشتم توی صندلی فرو بردم که حاج جعبه ی رو سمتم گرفت
نگاه گنگ ام روی دستاش بود که به عادت همیشه با آبرو اشاره ام زد و گفت
_بگیرش بنداز گردنت سیما حواسش حسابی جمع ! ناخواسته یاد روز عقد و هدیه ی نمایشی حاجی غفار افتادم....
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۳۵
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
بگیرش بنداز گردنت سیما حواسش حسابی جمع !
ناخواسته یاد روز عقد و هدیه ی نمایشی حاجی غفار افتادم
وقتی که ازم فاصله گرفت و تکیه به صندلی جوری نفس حبس شده ام رو بیرون دادم انگار که از یه مخمصه رها شده باشم .
تحکم صداش باعث شد فوری سراغ زنجیر سر عقد برم شالم و از روی سینه کنار زدم و با دست های لرزان زنجیر و دور گردنم تاب دادم ...
نوک انگشتام از ترس و اضطراب قندیل بسته بود و قفل زنجیر بلای جانم شده بود آنقدر درگیرش بودم که بی هوا زنجیر از دستم رها شد و کف ماشین افتاد .
خم شدم و همین که پر دامنم را کنار زدم گرمی تنش و حس کردم و هم زمان دستش روی پام کشید و زمزمه وار گفت .
پات و بلندکن زیر پات افتاده .
جوری که انگار بهم برق وصل شده از جا پریدم با خودخوری زیر لب گفتم
_آخ ارغوان الهی درد بگیری بدون کفش نشستی تو ماشینش یه زنجیرم نمی تونی ببندی بیشتر از ابن راه نداشت گیج بازی در بیاری
همانطور سرش پایین بود که نگاه ام کرد و با کنجکاوی گفت
_کفش هات کو پس !؟
جوابش و با دست پاچگی دادم
_همین جاست زیر صندلی پام و میزد درش آورد الان می پوشم
تا خواستم کفشم بردارم پنجه هایش را روی زانوم فشرد و گفت ....
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۳۶
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
_نمی خواد پیاده شدنی بپوش دست خودم نبود ناخواسته پاهام و جمع کردم و به در ماشین چسبیدم
به زنجیر توی دستش خیره بودم که اخم کرده پفی کرد و گفت
_برگرد ببندمش
خدای من اگر حالا سکته می کردم روا بود چشمانم به حدی گشاد شد انگار می خواست از حدقه بیرون بزند
_نه نه بدینش من میبندم هم زمان لحظه ی انگشتانش را لمس کردم که کلافه گفت
_برگرد دیره
به ناچار پشت بهش چرخیدم
موهای دم اسبی ام را روی شانه یه طرف سینه ام انداختم و شالم و کمی باز کردم نمی دونم چه مرگم شده بود که زیر لب ذکر می گفتم
نفسهای گرمش روی پوست گردنم لمس انگشتانش داشت به جانم آتش میزد خش دار جوری که از حاجی سرد و خشن که می شناختم بعید بود دم گوشم پچ زد
_تموم شد!
معذب تکیه ام را به صندلی دادم و پلاک را روی سینه ام رها کردم حاجی غفار همانطور که استارت میزد از گوشه ی چشم نگاه ام کرد و گفت
_چرا نخواستی مادر بزرگ و برادرت باهات بیان !؟ اینجوری شک می کنند به این عقد و عروسی
خدای من حتما صورت بغ کرده ی خانجون و حرف های دم رفتن احسان کنجکاوش کرده بود...
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف