eitaa logo
romanyab
22.2هزار دنبال‌کننده
48 عکس
0 ویدیو
0 فایل
محفلی برای عاشقان نثر و کتاب 📚 اینجا با هم رمان و داستان می خوانیم و وارد دنیای کتاب میشیم 📗🖋️ برای ارتباط با ادمین با آیدی تلگرام زیر مراجعه کنید 👇 @leila_bn66 داستان ( بغلم کن ) به قلم لیلا بابایی ثبت اثر شده 📝 و در نوبت چاپ قرار گرفته 💖
مشاهده در ایتا
دانلود
درخواست ها تون برای خصوصی اینقدر دلبر که ....🥰❤️
پیام های قشنگی که آخر شب کلی بهم چسبید ❤️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پیام های قشنگ تون بهترین هدیه تولدم 🥰
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ از صدای هم همه ی جمع سنگینی نگاه شان می فهمیدم که مجلس شلوغه با خجالت روی لُختی گردنم دست کشیدم و گوشه ی مبل نشستم . کمی که گذشت انگار کنجکاویشان ته کشید فرصت پیدا کردم و پذیرای خانه را دید زدم یه سالن بزرگ جوری که انتهایش مشخص نبود و چند سِت مبل استیل و راحتی به زیبایی چیده شده بود تابلو فرش های گران قیمت وصل شده به در و دیوار توجه ام و جلب کرد جوری که از آن جمع غافل شدم و با لذت به تابلوی روی دیوار روبه رو خیره بودم که صدای تیز زنی من و از افکارم بیرون کشید و خجالت زده ازکنجکاویم نگاه گرفتم و گفتم _من و صدا زدید خانم !؟ زن کنار دستش با پوزخند گفت _ فرخنده جون شخصیت و فرهنگ که با سر و لباس به دست نمیاد حیف رسول چطور اجازه دادی این اشتباه مرتکب بشه !؟ زن اخم در هم کشید و در جوابش با خودخوری گفت _آخ نگو‌ ملوک جان پنهونی عقدش کرده اگه می دونستم محال بود بزارم خدای من نزدیک بود به گریه بیافتم احساس غریبی می کردم و مکالمه اشان دوباره نگاه ها رو سمتم چرخاند با استرس دور پذیرای چشم چرخاندم پس حاجی کجا رفت !؟ چرا تنهام گذاشت . صدای تیز زن دوباره مخاطب ام قرار داد _بچه ت کو !؟ نکنه از هول حلیم افتادی تو دیگ عسل فراموشش کردی .....
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ با خشم انگشتانم را توی دسته ی مبل فرو بردم این همه حقارت حق ام نبود تا خواستم جوابش و بدم کنار دستم تکانی خورد و حاجی همانطور که تنگم روی مبل نشست گفت _پسرش جاش راحت مامان انشالله به موقع اش اونم میاد خونه اش !. به هول سرم و بلند کردم و به نیم رخش خیره شدم الان چی گفت میاد خونه اش مگه نگفتم کیان قرار نیست بیاد فک منقبض شده و اخم های در هم کشیده اش نشان می داد که بیش از حد خشمگین . ناغافل از دل آشوبی که گریبانم را گرفته نفس عمیقی کشیدم که گرمی انگشتانش لای دستم فرو رفت دم گوشم گفت _آروم باش بهشون گوش نده . وقتی که دستم و کشید و گذاشت روی زانوهایش و انگشتانم و به بازی گرفت نزدیک بود غالب تهی کنم این نمایش خیلی سهمگین تر از تصوراتم بود صدای خنده ی بچگانه سکوت پذیرای و شکست و هم زمان مبینا خودش و توی آغوشم انداخت _وای فرشته تو اینجایی دلم برات تنگ شده بود بینی اش را به سینه ام فشرد و نفس کشید هنوز همون بو میدی . خدای من همه ی نگاه ها روی من بود و..
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ خدای من همه ی نگاه ها روی من بود و از طرفی نگران سر رسیدن مادر دخترک بودم جوری که حتی نتونستم محبتش و پاسخ بدم . موهای بلندش نوازش می کردم که کفش های پاشنه داری جلوی رویم جفت شد و هم زمان دست مبینا کشیده شد و صدای تیزش بلند شد _مگه نگفتم هیچ جا نرو گم شو برو تو اتاق باورم نمیشد این برخورد شایسته ی این دخترک شیرین زبان نبود . بغضم با بزاق دهانم قورت دادم زیر چشمی نگاه اش کردم پیراهن آستین حلقه ی به زیبایی بازوهای سفید و گردن و بالای سینه اش را به نمایش گذاشته بود و ظاهر زیبایش به اخلاق تندش نمی خورد. ناخواسته کمی از حاجی که تنگم نشسته بود فاصله گرفتم خدای من چطور تونستم حتی به خاطر پول ووسط زندگی این زن پا بزارم !؟ حاجی که به غضب دست دخترک را کشید و جلوش قامت راست کرد فرخنده خانم با نگرانی جلوش درامد و گفت . _ولش کن رسول مادرش دشمنش که نیست مینو جان تو هم بشین قربونت برم الان میگم کوثر برات چایی بیاره آروم شی صبح تا شب با بچه درگیری خسته شدی نه طاقت نداشت کاش می تونستم فرار کنم با دلخوری به نیم رخ حاجی که هنوز با انزجار خیره ی زن بود نگاه کردم وبلند شدم با همان اخم سرش چرخید سوالی سری تکان داد که با بغض پچ‌ زدم می خواهم یه زنگ بزنم ! در مقابل نگاه خیره ی زن موبایلش و مقابلم گرفت و ...
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ موبایلش و مقابلم گرفت و زمزمه کرد _بگیرش ! بیشتر از خودم بیزار شدم به خاطر رهایی از مخمصه ی که گریبانم و گرفته بود زندگی این زن و بهم ریخته بودم با دلخوری نگاه ازش گرفتم و گفتم _نه گوشی دارم کیفم دست سیماست میگیرم ازش با دیدن سیما که بهمون نزدیک می‌شد جوری نفسم رها کردم انگار که از یه مخمصه نجات یافتم ▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️ سیما در چوبی اتاق را باز کرد و کنار ایستاد و گفت _وظیفه ی داداش رسول بود که اول دعوتت کنه به اتاقش اما خوب داداش رسول دیگه از این جینگولک بازی ها بلد نیست پر از سوال نگاه سیما کردم و گفتم _سیما چطور می تونه ظلم کردن به یه زن و اینجوری بپذیره تازه از اون داداش عوضیش تعریف هم می کنه جوری عصبی بودم که حتی ازش تشکر نکردم با خودخوری انگشت به هم تاب می دادم که سیما کیفم و مقابلم گرفت و گفت _ارغوان جون حواست کجاست بیا عزیزم حتما نگران پسرت شدی !؟ با دست پاچگی کیفم و قاپیدم که سیما ازم فاصله گرفت و همانطور که در اتاق و می بست گفت _دادش رسولم برخلاف قد و هیکلش دلش کوچیک اگه دیر کنی ..
رضایت تون از خصوصی حاج رسول 🥰