eitaa logo
romanyab
22.2هزار دنبال‌کننده
47 عکس
0 ویدیو
0 فایل
محفلی برای عاشقان نثر و کتاب 📚 اینجا با هم رمان و داستان می خوانیم و وارد دنیای کتاب میشیم 📗🖋️ برای ارتباط با ادمین با آیدی تلگرام زیر مراجعه کنید 👇 @leila_bn66 داستان ( بغلم کن ) به قلم لیلا بابایی ثبت اثر شده 📝 و در نوبت چاپ قرار گرفته 💖
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ خدای من همه ی نگاه ها روی من بود و از طرفی نگران سر رسیدن مادر دخترک بودم جوری که حتی نتونستم محبتش و پاسخ بدم . موهای بلندش نوازش می کردم که کفش های پاشنه داری جلوی رویم جفت شد و هم زمان دست مبینا کشیده شد و صدای تیزش بلند شد _مگه نگفتم هیچ جا نرو گم شو برو تو اتاق باورم نمیشد این برخورد شایسته ی این دخترک شیرین زبان نبود . بغضم با بزاق دهانم قورت دادم زیر چشمی نگاه اش کردم پیراهن آستین حلقه ی به زیبایی بازوهای سفید و گردن و بالای سینه اش را به نمایش گذاشته بود و ظاهر زیبایش به اخلاق تندش نمی خورد. ناخواسته کمی از حاجی که تنگم نشسته بود فاصله گرفتم خدای من چطور تونستم حتی به خاطر پول ووسط زندگی این زن پا بزارم !؟ حاجی که به غضب دست دخترک را کشید و جلوش قامت راست کرد فرخنده خانم با نگرانی جلوش درامد و گفت . _ولش کن رسول مادرش دشمنش که نیست مینو جان تو هم بشین قربونت برم الان میگم کوثر برات چایی بیاره آروم شی صبح تا شب با بچه درگیری خسته شدی نه طاقت نداشت کاش می تونستم فرار کنم با دلخوری به نیم رخ حاجی که هنوز با انزجار خیره ی زن بود نگاه کردم وبلند شدم با همان اخم سرش چرخید سوالی سری تکان داد که با بغض پچ‌ زدم می خواهم یه زنگ بزنم ! در مقابل نگاه خیره ی زن موبایلش و مقابلم گرفت و ...
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ موبایلش و مقابلم گرفت و زمزمه کرد _بگیرش ! بیشتر از خودم بیزار شدم به خاطر رهایی از مخمصه ی که گریبانم و گرفته بود زندگی این زن و بهم ریخته بودم با دلخوری نگاه ازش گرفتم و گفتم _نه گوشی دارم کیفم دست سیماست میگیرم ازش با دیدن سیما که بهمون نزدیک می‌شد جوری نفسم رها کردم انگار که از یه مخمصه نجات یافتم ▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️ سیما در چوبی اتاق را باز کرد و کنار ایستاد و گفت _وظیفه ی داداش رسول بود که اول دعوتت کنه به اتاقش اما خوب داداش رسول دیگه از این جینگولک بازی ها بلد نیست پر از سوال نگاه سیما کردم و گفتم _سیما چطور می تونه ظلم کردن به یه زن و اینجوری بپذیره تازه از اون داداش عوضیش تعریف هم می کنه جوری عصبی بودم که حتی ازش تشکر نکردم با خودخوری انگشت به هم تاب می دادم که سیما کیفم و مقابلم گرفت و گفت _ارغوان جون حواست کجاست بیا عزیزم حتما نگران پسرت شدی !؟ با دست پاچگی کیفم و قاپیدم که سیما ازم فاصله گرفت و همانطور که در اتاق و می بست گفت _دادش رسولم برخلاف قد و هیکلش دلش کوچیک اگه دیر کنی ..
رضایت تون از خصوصی حاج رسول 🥰
رضایت های قشنگ تون از هر دو فصل داستان حاج رسول 🌺
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ _دادش رسولم برخلاف قد و هیکلش دلش کوچیک اگه دیر کنی مطمن باش چند دقیقه دیگه میاد پی ات در اتاق و که بست تازه حواسم پی دور و برم رفت اتاقش قد خونه مون بود و تخت چوبی کندو کاری شده با روکش مشکی پرده های تیره مخمل زیادی شبیه اتاق های توی قصه های مامان فرشته بود کیفم و به سینه فشردم و زیر لب گفتم کاش بتونم فرار کنم کاش پول داشتم تا پس اش بدم و خودم و از منجلاب رها کنم آخه این مرد که همه از خوبی و مردانگیش می گفتند چطور می تونه جلوی زنش دست یه زن دیگر و بگیره و بیاره تو خونه پس اون زن مادرش حق داشت اونجوری بهم بپره حتی شرمم می شد تو روشون نگاه کنم شقیقه هام از درد نبض گرفته بود و اتاق دور سرم چرخید تلو تلو خوران عقب عقب رفتم گوشه ی تخت نشستم با دست های لرزان گوشی از کیفم بیرون کشیدم به سرم زد به احسان زنگ بزنم چی بهش می گفتم من به حاجی قول دادم خدایا این نمایش سر آخر جانم رو می گرفت . با ناامیدی گوشی را روی تخت پرت کردم فقط پول دیه که نبود سند گذاشتن برای احسان و سپردن نمایشگاه بهش با زاری به شقیقه هام چنگ زدم و زیر لب گفتم من زیادی بهش مدیونم توی فکر بودم که در باز شد و قامت حاجی غفار نمایان شد
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ جوری که انکار خطایی مرتکب شدم بلند شدم و همانطور که گوشی رو برمی داشتم دستی روی تخت کشیدم و صافش می کردم که چنگی به بازوم زد و گفت _چیکار می کنی !؟ ولش کن چرا اینجا موندی اتفاقی افتاده . با خجالت موهای دم اسبی ام را به دشت سرم هدایت کردم و منمن کنان گفتم من می تونم حالا برم سکوتش که طولانی شد پلک بالا دادم و نگاه اش کردم اخمی درهم کشید و با چشم های تنگ شده گفت _پس حتما اتفاقی افتاده !؟ بگو می شنوم ! همانطور که با دست پاچگی با کیفم مشغول بودم جوابش و دادم _نه نه فقط فکر کنم اینجوری بهتر باشه آخه درست نیست سرم پایین بود که با فشار انگشتانش دور بازو م با هول و اضطراب سرم و بلند کردم _ من و ببین خانم فرمند ، یادم رفت بهت بگم توی قرار مون دروغ و لاپوشانی نداریم پس حرف بزن من که تنهات گذاشتم اتفاقی افتاد! نمی دونم چرا صدام لرزید و تصویرش تار شد. این بغض لعنتی به جان حلقومم افتاده بود اما اینبار نه به خاطر بدبختی و بیچارگی خودم بلکه به خاطر ناتوانی یک زن بریده بریده به حرف اومدم و گفتم ...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ _من هیچ فکر نمی کردم شما همچین آدمی باشید آخه چطور دلتون میاد با یه زن اینجور رفتار کنید .! وقتی یه مادر با دخترش که مثل برگ گلِ اینقدر با خشونت رفتار می کنه دلیلش چی می تونه باشه جز دل شکستگی از مردش مردمک چشمانم روی صورتش ثابت بود و اون هم نگاه نمی گرفت کلمات بی مهابا از ذهنم می گذشت و بر زبان جاری میشد ! بی هوا اخمش غلیظ تر شد و سوالی گفت _ از چی حرف می زنی !؟ واضح بگو بینم دردت چیه !؟ نمی دونم چرا یه لحظه خودم جای آن زن گذاشتم چشمام پر شد و بریده بریده گفتم _من به شما تعهد دارم و مدیونم به خاطر داداشم به خاطر بابام تا هر وقت که بخوایید وظیفه ام نقش بازی کنم اما منم یه زنم! وقتی خودم و جاش میزارم شرم می کنم از خودم متنفر میشم برای اینکه مشکل خودم و حل کنم شعله ی آتیش برای نابودی زندگی یکی دیگه شدم طاقت نیاوردم خیره بهش بغضم شکست و به گریه افتادم حاجی که انگار کلافه بود چنگی به موهاش زد و قدمی داخل اتاق زد و دوباره مقابلم ایستاد لحظه ی حس کردم شاید به فکر افتاده که بی آنکه حرفم و مزه مزه کنم ادامه دادم _هر کدورتی هم که بین شما و همسرتون هست این تنبیه خیلی زیاد حاج آقا ...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا