eitaa logo
romanyab
22.1هزار دنبال‌کننده
48 عکس
0 ویدیو
0 فایل
محفلی برای عاشقان نثر و کتاب 📚 اینجا با هم رمان و داستان می خوانیم و وارد دنیای کتاب میشیم 📗🖋️ برای ارتباط با ادمین با آیدی تلگرام زیر مراجعه کنید 👇 @leila_bn66 داستان ( بغلم کن ) به قلم لیلا بابایی ثبت اثر شده 📝 و در نوبت چاپ قرار گرفته 💖
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ _من هیچ فکر نمی کردم شما همچین آدمی باشید آخه چطور دلتون میاد با یه زن اینجور رفتار کنید .! وقتی یه مادر با دخترش که مثل برگ گلِ اینقدر با خشونت رفتار می کنه دلیلش چی می تونه باشه جز دل شکستگی از مردش مردمک چشمانم روی صورتش ثابت بود و اون هم نگاه نمی گرفت کلمات بی مهابا از ذهنم می گذشت و بر زبان جاری میشد ! بی هوا اخمش غلیظ تر شد و سوالی گفت _ از چی حرف می زنی !؟ واضح بگو بینم دردت چیه !؟ نمی دونم چرا یه لحظه خودم جای آن زن گذاشتم چشمام پر شد و بریده بریده گفتم _من به شما تعهد دارم و مدیونم به خاطر داداشم به خاطر بابام تا هر وقت که بخوایید وظیفه ام نقش بازی کنم اما منم یه زنم! وقتی خودم و جاش میزارم شرم می کنم از خودم متنفر میشم برای اینکه مشکل خودم و حل کنم شعله ی آتیش برای نابودی زندگی یکی دیگه شدم طاقت نیاوردم خیره بهش بغضم شکست و به گریه افتادم حاجی که انگار کلافه بود چنگی به موهاش زد و قدمی داخل اتاق زد و دوباره مقابلم ایستاد لحظه ی حس کردم شاید به فکر افتاده که بی آنکه حرفم و مزه مزه کنم ادامه دادم _هر کدورتی هم که بین شما و همسرتون هست این تنبیه خیلی زیاد حاج آقا ...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
رضایت های قشنگ تون از خصوصی 🥰❤️ خیلی از عزیزان دنبال داستان های دیگه مون هستن باعث افتخاره🌺
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام دوستان یه پارت از دیروز و فکر کنم سهوا حذف کردو دوباره الان می زارم ❤️
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ هر کدورتی هم که بین شما و همسرتون هست این تنبیه خیلی زیاد حاج آقا به خدا دیدن همسرش کنار زن دیگه !! خیلی سخته نمی دونم چی شد که حاجی یهو شانه ام را کشید و دست به جیب مقابلم ایستاد و به سردی گفت _ درباره ی چیزی که ازش هیچی نمی دونی اینقدر راحت قضاوت نکن ! سرک کشیدن هم کار تو رو سخت می کنه هم کار منو ! ما هر کدوم مشکلات خودمون و داریم که الان اینجایم خیلی دلم گرفت حق می گفت مگه من کی بودم بخوام نظر بدم حقیقت پشت پرده ی از ابهام بود و من به خودم جرات دخالت دادم حالا شرمنده شدم وقتی که حاجی در اتاق و باز کرد و کنار ایستاد خش دار گفت _ بیا پایین ! نمی خوام بیشتر از این کنجکاوشون کنی اینجوری پیش بری همه چی خراب میشه . حالم جوری بود که انگار وسط یک کابوس گیر افتادم سلانه سلانه سمت در می رفتم که یه لحظه دستش و مقابلم راست کرد و با تحکم گفت _امید دارم این کارت هم مثل کارهای دیگه به نحو احسنت انجام بدی ! تو اینجا قرار زن من باشی پس شروع کن . ▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️ حاجی که تنگم نشسته بود و سمتم خم شد و دیس برج را مقابلم گرفت دم گوشم پچ زد _معذب نباش اینجوری برات سخت می گذره !
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ حاجی که تنگم نشسته بود و سمتم خم شد و دیس برج را مقابلم گرفت دم گوشم پچ زد _معذب نباش اینجوری برات سخت می گذره ! زیر چشمی دور میز بزرگ چشم چرخاندم و با آسوده گی نفسم و فوت کردم و با خودم گفتم _خدارو شکر زنش نیومد سر میز کمی از برج زعفرانی را زیر رو‌کردم که فرخنده خانم مادرش که مقابلم نشسته بود با تمسخر بلند بلند گفت _میگم رسول بهش اصرار نکن شاید این غذاها به مذاقش نیست یا شاید هم دلش پیش پسرش که ولش کرده صبر می کنه می‌ره خونه می خوره . با چشم های پرشده خیره اش شدم و از حرص دستم و روی زانو مشت کردم عجیب بود آره من قرار بود چند صباحی به عنوان عروش نقش بازی کنم اما واقعا این همه واقحت و بد دهنی از زن به ظاهر محترمی مثل فرخنده خانم برام عجیب بود. با دست های لرزان لیوان آبم را هورت کشیدم و حواسم به دست های مردانه اش بود که قاشق و چنگال را توی کاسه پرت کرد و همانطور که دستش و زیر چانه قفل می کرد با خونسردی همیشگی گفت _اون جایی نمیره از امشب میاد به خونه اش ! صندلی مقابلم با صدای قیژی کشیده شد و فرخنده خانم با خشم داد کشید .. _چی !؟ کدوم خونه رسول تو راستی راستی عقدش کردی ! والله حاشا به غیرتت من و بگو که فکر می کردم این نمایش راه انداختی تا به مادرت تو دهنی بزنی
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ حاشا به غیرتت من و بگو که فکر می کردم این نمایش راه انداختی تا به مادرت تو دهنی بزنی داشتم از این جو متشنج می لرزیدم که حاجی غفار بیخیال ظرف غذایش را پیش کشید و در جواب مادرش بریده بریده گفت _ استغفرالله مامان تو که بهتر می دونی من اینجوری تربیت نشدم سرش و سمتم گرفت و لحظه ی نگاه مان قفل شد و با تحکم گفت _اون زنم مامان جای زن هم پیش شوهرش این و که نباید به شما بگم ! ظرف غذایم را که هنوز بهش دست نزده بودم پس زدم و پچ پچ وار دم گوشش گفتم _من می تونم برم !؟ اخم در هم کشید و از همان فاصله نزدیک در صورتم چشم چرخاند لبهام لرزید و همانطور که بغضم و با بزاق دهانم قورت می دادم زمزمه کردم به خدا از گلوم پایین نمیره . ▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️ شالم و روی سرم محکم کرد و با اضطراب کیفم و به سینه فشردم خدایا اینجا گیر افتادم این خانه ی کاخ نما مثل زندان نفسم و تنگ می کرد دلم تنگ آرامش خانه مان بود و زیر لب دعا می کردم زودتر از اینجا رها بشم توی فکر بودم که حاجی غفار مقابلم ایستاد
رضایت های تون از خصوصی 🥰 خیلی خوشحالم که دوست داشتید ❤️