(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۴۶
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
هر کدورتی هم که بین شما و همسرتون هست این تنبیه خیلی زیاد حاج آقا به خدا دیدن همسرش کنار زن دیگه !! خیلی سخته
نمی دونم چی شد که حاجی یهو شانه ام را کشید و دست به جیب مقابلم ایستاد و به سردی گفت
_ درباره ی چیزی که ازش هیچی نمی دونی اینقدر راحت قضاوت نکن !
سرک کشیدن هم کار تو رو سخت می کنه هم کار منو !
ما هر کدوم مشکلات خودمون و داریم که الان اینجایم
خیلی دلم گرفت حق می گفت مگه من کی بودم بخوام نظر بدم حقیقت پشت پرده ی از ابهام بود و من به خودم جرات دخالت دادم حالا شرمنده شدم وقتی که حاجی در اتاق و باز کرد و کنار ایستاد خش دار گفت
_ بیا پایین ! نمی خوام بیشتر از این کنجکاوشون کنی اینجوری پیش بری همه چی خراب میشه .
حالم جوری بود که انگار وسط یک کابوس گیر افتادم
سلانه سلانه سمت در می رفتم که یه لحظه دستش و مقابلم راست کرد و با تحکم گفت
_امید دارم این کارت هم مثل کارهای دیگه به نحو احسنت انجام بدی ! تو اینجا قرار زن من باشی پس شروع کن .
▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️
حاجی که تنگم نشسته بود و سمتم خم شد و دیس برج را مقابلم گرفت دم گوشم پچ زد
_معذب نباش اینجوری برات سخت می گذره !
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۴۷
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
حاجی که تنگم نشسته بود و سمتم خم شد و دیس برج را مقابلم گرفت دم گوشم پچ زد
_معذب نباش اینجوری برات سخت می گذره !
زیر چشمی دور میز بزرگ چشم چرخاندم و با آسوده گی نفسم و فوت کردم و با خودم گفتم
_خدارو شکر زنش نیومد سر میز
کمی از برج زعفرانی را زیر روکردم که
فرخنده خانم مادرش که مقابلم نشسته بود با تمسخر بلند بلند گفت
_میگم رسول بهش اصرار نکن شاید این غذاها به مذاقش نیست یا شاید هم دلش پیش پسرش که ولش کرده صبر می کنه میره خونه می خوره .
با چشم های پرشده خیره اش شدم و از حرص دستم و روی زانو مشت کردم
عجیب بود آره من قرار بود چند صباحی به عنوان عروش نقش بازی کنم اما واقعا این همه واقحت و بد دهنی از زن به ظاهر محترمی مثل فرخنده خانم برام عجیب بود.
با دست های لرزان لیوان آبم را هورت کشیدم و حواسم به دست های مردانه اش بود که قاشق و چنگال را توی کاسه پرت کرد و همانطور که دستش و زیر چانه قفل می کرد با خونسردی همیشگی گفت
_اون جایی نمیره از امشب میاد به خونه اش !
صندلی مقابلم با صدای قیژی کشیده شد و فرخنده خانم با خشم داد کشید ..
_چی !؟ کدوم خونه رسول تو راستی راستی عقدش کردی !
والله حاشا به غیرتت من و بگو که فکر می کردم این نمایش راه انداختی تا به مادرت تو دهنی بزنی
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۴۸
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
حاشا به غیرتت من و بگو که فکر می کردم
این نمایش راه انداختی تا به مادرت تو دهنی بزنی
داشتم از این جو متشنج می لرزیدم که حاجی غفار بیخیال ظرف غذایش را پیش کشید و در جواب مادرش بریده بریده گفت
_ استغفرالله مامان تو که بهتر می دونی من اینجوری تربیت نشدم
سرش و سمتم گرفت و لحظه ی نگاه مان قفل شد و با تحکم گفت
_اون زنم مامان جای زن هم پیش شوهرش این و که نباید به شما بگم !
ظرف غذایم را که هنوز بهش دست نزده بودم پس زدم و پچ پچ وار دم گوشش گفتم
_من می تونم برم !؟
اخم در هم کشید و از همان فاصله نزدیک در صورتم چشم چرخاند
لبهام لرزید و همانطور که بغضم و با بزاق دهانم قورت می دادم زمزمه کردم
به خدا از گلوم پایین نمیره .
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
شالم و روی سرم محکم کرد و با اضطراب
کیفم و به سینه فشردم خدایا اینجا گیر
افتادم این خانه ی کاخ نما مثل زندان
نفسم و تنگ می کرد دلم تنگ آرامش
خانه مان بود و زیر لب دعا می کردم زودتر
از اینجا رها بشم توی فکر بودم که حاجی
غفار مقابلم ایستاد
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۴۹
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
دلم تنگ آرامش خانه مان بود و زیر لب دعا می کردم زودتر از اینجا رها بشم توی فکر بودم که حاجی غفار مقابلم ایستاد .
با دست پاچگی قامت راست کردم و جوری که انگار در یه جای غریب آشنای دوری پیدا کردم رو بهش با لکنت گفتم .
_من من می خوام برم خونه مون .
خم شد و آرام دسته ی کیفم و کشید
_مگه نشنیدی از امشب اینجا می مونی !
جوری شوک شدم که نتونستم خود دار باشم و از پشت ارغوان سر به زیر و خجالتی بیرون آمدم و گفتم
_اما من نمی تونم باید برم خونمون !به خانجونم گفتم آخر شب میام
خونسرد موبایلش را جلوی رویم تاب داد و گفت
_چیزی برای نگرانی نیست زنگ می زنیم خبر می دیم !
با تیز بینی براندازم کرد و انگشتانش از دور دسته کیفم باز شد
اتفاق خاصی نیافتاده که داری اینجوری می لرزی فقط اومدنت به اینجا یه چند روز جلوافتاده بهتر بری تو اتاق اونجا خودت هم راحتری
همانطور که نگاه اش به گوشی بود بی تفاوت سمت در ورودی رفت .
خدای من باورم نمیشد حاجی غفاری که از سایه اش می ترسیدم اینجا برایم مثل پناهگاه شده بود و از ترس و اضطراب نفسم تنگ شد و بی مهابا صداش کردم
_حاج آقا من نمی دونم کجا باید برم توی تالار ورودی خانه نگاه چرخاندم
به خدا گیج شدم یادم نمیاد از کجا رفتیم ...
🌺🌺🌺
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۵۰
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
با درماندگی خیره اش بودم که منمن کنان گفتم
_الان شما دارید میرید بیرون !
جوری که انگار تعجب کرده بود لحظه ی
حس کردم ابروهایش از پلک اش فاصله
گرفت اما خیلی زود به حالت همیشگی برگشت و گفت
_فکر می کردم پر دل جرات تر و نترس تر از این حرف ها باشی
یه لحظه یاد آن شب کذایی و اولین دیدارم با حاجی افتادم و از حرص لب گزیدم
مطمناً این حرفش بی منظور نبود آخ ارغوان
چقدر تو ساده ی کارت در اومد حالا باید
کنار این قوم یاجوج ماجوج سر کنی !
پف کلافه کشید و سمت پله های مار پیچی سمت چپ تالار چرخید
_بیا از این طرف
از سمت دیگر تالار صدای سیما بلند شدو گفت
_ آخ داداش از دست تو سر کل کل با مامان زن داداش خوشگلم و معذب کردی هم زمان دستش روی گودی کمرم حلقه کرد
با اخم نمایشی رو به حاجی ادامه داد
_کاش لااقل وسایلش و می آوردی اما اشکال نداره بیا زن داداش جون داداشم همینقدر بلده با حکم و دستور فتوا میده اما قلبش مخملی حالا یه کم که بگذره خودت می فهمی ...
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۵۱
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
بیا زن داداش جون داداشم همینقدر بلده با حکم و دستور فتوا میده اما قلبش مخملی حالا یه کم که بگذره خودت می فهمی
از حرص دندان قروچه ی کردم و با خودم گفتم
_اره اونم چه جورم از ظهر زن بیچاره و دخترش معلوم نیست کجا رفتند عین خیالش هم نیست
با نرم ترین صدایی که از حاجی غفار زمخت بعید بود جواب خواهرش را داد
_سیما دوباره زبون نریز خودت حلش کن اینجا دیگه خونه ی اونِ هرچی لازم باشه می خریم
چشمانم دیگه بیش از این گشاد نمیشد و با تیز بینی نگاه سیما کردم و با خودم گفتم
_چطور آخه ؟ یعنی برای سیما هم عادی کار داداشش
جوری رفتار می کنه انگار پسر عذب واقعا نمی فهمم شاید هم چون پولدارن همه ی کارها براشون مجاز
وقتی که سیما دست دور بازوی ام انداخت و سمت پله ها هدایت ام کرد
از بالای شانه نگاه ملتمس ام سمت حاجی چرخید که سری تکان داد و لب زد زود میام
در وردی تالار بزرگ که تابی خورد و با صدا بسته شد
پلک بستم و با خودم گفتم یعنی نصفه شب کجا رفت ؟!
جواب سوال ذهنی ام را سیما خیلی زود داد
همانطور که در اتاق را برایم باز می کرد گفت
_هنوز هیچی نشده دلتنگ داداشم شدی...
🌺🌺🌺
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف