eitaa logo
romanyab
22.1هزار دنبال‌کننده
46 عکس
0 ویدیو
0 فایل
محفلی برای عاشقان نثر و کتاب 📚 اینجا با هم رمان و داستان می خوانیم و وارد دنیای کتاب میشیم 📗🖋️ برای ارتباط با ادمین با آیدی تلگرام زیر مراجعه کنید 👇 @leila_bn66 داستان ( بغلم کن ) به قلم لیلا بابایی ثبت اثر شده 📝 و در نوبت چاپ قرار گرفته 💖
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ دلم تنگ آرامش خانه مان بود و زیر لب دعا می کردم زودتر از اینجا رها بشم توی فکر بودم که حاجی غفار مقابلم ایستاد . با دست پاچگی قامت راست کردم و جوری که انگار در یه جای غریب آشنای دوری پیدا کردم رو بهش با لکنت گفتم . _من من می خوام برم خونه مون . خم شد و آرام دسته ی کیفم و کشید _مگه نشنیدی از امشب اینجا می مونی ! جوری شوک شدم که نتونستم خود دار باشم و از پشت ارغوان سر به زیر و خجالتی بیرون آمدم و گفتم _اما من نمی تونم باید برم خونمون !به خانجونم گفتم آخر شب میام خونسرد موبایلش را جلوی رویم تاب داد و گفت _چیزی برای نگرانی نیست زنگ می زنیم خبر می دیم ! با تیز بینی براندازم کرد و انگشتانش از دور دسته کیفم باز شد اتفاق خاصی نیافتاده که داری اینجوری می لرزی فقط اومدنت به اینجا یه چند روز جلو‌افتاده بهتر بری تو اتاق اونجا خودت هم راحتری همانطور که نگاه اش به گوشی بود بی تفاوت سمت در ورودی رفت . خدای من باورم نمیشد حاجی غفاری که از سایه اش می ترسیدم اینجا برایم مثل پناهگاه شده بود و از ترس و اضطراب نفسم تنگ شد و بی مهابا صداش کردم _حاج آقا من نمی دونم کجا باید برم توی تالار ورودی خانه نگاه چرخاندم به خدا گیج شدم یادم نمیاد از کجا رفتیم ... 🌺🌺🌺
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ ‌ با درماندگی خیره اش بودم که منمن کنان گفتم _الان شما دارید می‌رید بیرون ! جوری که انگار تعجب کرده بود لحظه ی حس کردم ابروهایش از پلک اش فاصله گرفت اما خیلی زود به حالت همیشگی برگشت و گفت _فکر می کردم پر دل جرات تر و نترس تر از این حرف ها باشی یه لحظه یاد آن شب کذایی و اولین دیدارم با حاجی افتادم و از حرص لب گزیدم مطمناً این حرفش بی منظور نبود آخ ارغوان چقدر تو ساده ی کارت در اومد حالا باید کنار این قوم یاجوج ماجوج سر کنی ! پف کلافه کشید و سمت پله های مار پیچی سمت چپ تالار چرخید _بیا از این طرف از سمت دیگر تالار صدای سیما بلند شدو گفت _ آخ داداش از دست تو سر کل کل با مامان زن داداش خوشگلم و معذب کردی هم زمان دستش روی گودی کمرم حلقه کرد با اخم نمایشی رو به حاجی ادامه داد _کاش لااقل وسایلش و می آوردی اما اشکال نداره بیا زن داداش جون داداشم همینقدر بلده با حکم و دستور فتوا میده اما قلبش مخملی حالا یه کم که بگذره خودت می فهمی ...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ بیا زن داداش جون داداشم همینقدر بلده با حکم و دستور فتوا میده اما قلبش مخملی حالا یه کم که بگذره خودت می فهمی از حرص دندان قروچه ی کردم و با خودم گفتم _اره اونم چه جورم از ظهر زن بیچاره و دخترش معلوم نیست کجا رفتند عین خیالش هم نیست با نرم ترین صدایی که از حاجی غفار زمخت بعید بود جواب خواهرش را داد _سیما دوباره زبون نریز خودت حلش کن اینجا دیگه خونه ی اونِ هرچی لازم باشه می خریم چشمانم دیگه بیش از این گشاد نمیشد و با تیز بینی نگاه سیما کردم و با خودم گفتم _چطور آخه ؟ یعنی برای سیما هم عادی کار داداشش جوری رفتار می کنه انگار پسر عذب واقعا نمی فهمم شاید هم چون پولدارن همه ی کارها براشون مجاز وقتی که سیما دست دور بازوی ام انداخت و سمت پله ها هدایت ام کرد از بالای شانه نگاه ملتمس ام سمت حاجی چرخید که سری تکان داد و لب زد زود میام در وردی تالار بزرگ که تابی خورد و با صدا بسته شد پلک بستم و با خودم گفتم یعنی نصفه شب کجا رفت ؟! جواب سوال ذهنی ام را سیما خیلی زود داد همانطور که در اتاق را برایم باز می کرد گفت _هنوز هیچی نشده دلتنگ داداشم شدی... 🌺🌺🌺
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ هنوز هیچی نشده دلتنگ داداشم شدی ؟ پس داداش رسول م حق داشت که شب اولی نذاشت بری الان هم از چشمات می خونم که نگران رفتنشی بعد هم شیطون خندید و ادامه داد جای دوری نرفته فکرت و درگیر نکن مبینا توی عمارت نباشه فکرش بهم می ریزه رفته پی اون همانطور که انگشت به هم تاب می دادم با هول سرم و بلند کردم که سیما با بی تفاوتی ادامه داد زن داداش خوشگلم الان برات لباس میارم راحت باشی حوله اضافی هم تو کمد هست می تونی دوش بگیری میان این دل آشوبی ناخواسته چانه ام را به سینه ام چسباندم بینی ام را بالا کشیدم _یعنی بوی عرق می دم بهم گفت دوش بگیرم ! اوف آبروم رفت از ظهر این لباس به تنم چسبیده خوب معلوم بو گرفتم جوری درگیر بودم که حواسم از سیما پرت شد نمی دونم چقدر گذشت که سیما صدام کرد و گفت _ارغوان جون این لباس و تن نزدم قسمت شما شد لباس را که تنها تکه ی پارچه ی ساتن تور بود روی تخت گذاشت و همانطور سمت بیرون می رفت گفت _داداش رسول زود برمی گرده منم مزاحمت نشم شب بخیر ! در که پشت سرش بسته شد فوری سمت کمد داور گوشه ی اتاق رفتم بزرگترین شیشه ی عطری رو که رویش بود برداشتم کمی روی خودم پاشید م......🙈
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ بزرگترین شیشه ی عطری رو که رویش بود برداشتم کمی روی خودم پا شیدم خیلی زود پشیمان شدم و با خودم گفتم _اوف ارغوان همینقدر می تونستی خنگ بازی در بیاری ! کل اتاق عطر پخش شد خوب می فهمه به وسیله هاش دست زدی اونقدر استرس داشتم که نزدیک بود به گریه بیافتم .... ▪️▫️▪️▫️▪️▫️ جوری که انگار حاجی گوشه ی اتاق نگاه اش روی من با اضطراب چنگی به لباس روی تخت زدم و زیر لب گفتم همین هم مونده این لباس خاک بر سری و جلوش بپوشم فوری زیر تخت پرت اش کردم و همانطور که نفسم و آسوده فوت می کردم تکیه به تخت زانوهایم را بغل گرفتم ذهنم اونقدر پر از سوال بود که نمی دونستم از کجا شروع به فکر کردن کنم کمی که گذشت با کنجکاوی دور اتاق را دید زدم و با خودم گفتم _اتاقش هم مثل خودش سرد و خشن حالا کجا باید بخوابم کاش قبل از اومدنش خواب برم خدایا یه امروز برام قد یه سال طول کشید حالا چطور این مدت و طاقت بیارم !؟ نگاه ام روی کمد دیواری ثابت شد _حتما یه چیزی اینجا پیدا میشه که پهن کنم لااقل خودم و به خواب بزنم محال امشب خواب به چشمم بیاد . با تردید در کمد را کشید با شوک به کت شلوار های مارک دارش خیره شدم از عطر دلپذیری که توی مشامم پیچید مست شدم .. 🌺🌺🌺
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ ناخواسته آستین یکی از ست ها را زیر بینی ام گرفتم و عطرش و نفس کشیدم اما ثانیه ی بعد جوری که انگار گناه بزرگی مرتکب شدم رهاش کردم و در کمد و بهم کوبیدم توی کمد کناری بالاخره چیزی که می خواستم پیدا کردم گوشه اتاق کنار کاناپه پهنش کردم همانطور که موهایم را باز می کردم دم پنجره رفتم با تردید پرده را کنار زدم خدای من باورم نمیشد از اینجا چقدر حیاط بزرگ عمارت به زیبای دیده میشد با ذوق لای پنجره را باز کردم گونه ام را به باد نیمه شب سپردم . پلک ام بسته بود که صدای بوق ماشینی من و از افکارم بیرون پرت کرد جوری که انگار مچ ام را گرفته باشند فوری پنجره رو بستم پرده را انداختم اما صدای پر از خشم حاجی کنجکاو م کرد و دوباره لای پرده را باز کردم _ساکت شو ! مگه مبینا عروسک خیمه شب بازی دست تو که باهاش می خوای انتقام بگیری باور اینکه حاجی اینچنین داشت زنش و تحقیر می کرد برام سخت بود به قول عمو رجب شاید دلش بزرگ بود و دستش به خیر بود اما این خصلت اش و نمیشد نادیده گرفت ..
رضایت هاتون از دو فصل داستان حاج رسول 🥰🌺
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا