(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۵۳
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
بزرگترین شیشه ی عطری رو که رویش بود برداشتم کمی روی خودم پا شیدم
خیلی زود پشیمان شدم و با خودم گفتم
_اوف ارغوان همینقدر می تونستی خنگ بازی در بیاری !
کل اتاق عطر پخش شد خوب می فهمه به وسیله هاش دست زدی اونقدر استرس داشتم که نزدیک بود به گریه بیافتم ....
▪️▫️▪️▫️▪️▫️
جوری که انگار حاجی گوشه ی اتاق نگاه اش روی من با اضطراب چنگی به لباس روی تخت زدم و زیر لب گفتم
همین هم مونده این لباس خاک بر سری و جلوش بپوشم فوری زیر تخت پرت اش کردم و
همانطور که نفسم و آسوده فوت می کردم تکیه به تخت زانوهایم را بغل گرفتم
ذهنم اونقدر پر از سوال بود که نمی دونستم از کجا شروع به فکر کردن کنم کمی که گذشت با کنجکاوی دور اتاق را دید زدم و با خودم گفتم
_اتاقش هم مثل خودش سرد و خشن
حالا کجا باید بخوابم
کاش قبل از اومدنش خواب برم
خدایا یه امروز برام قد یه سال طول کشید حالا چطور این مدت و طاقت بیارم !؟
نگاه ام روی کمد دیواری ثابت شد
_حتما یه چیزی اینجا پیدا میشه که پهن کنم لااقل خودم و به خواب بزنم محال امشب خواب به چشمم بیاد .
با تردید در کمد را کشید با شوک به کت شلوار های مارک دارش خیره شدم از عطر دلپذیری که توی مشامم پیچید مست شدم
..
🌺🌺🌺
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۵۴
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
ناخواسته آستین یکی از ست ها را زیر بینی ام گرفتم و
عطرش و نفس کشیدم
اما ثانیه ی بعد جوری که انگار گناه بزرگی مرتکب شدم رهاش کردم و در کمد و بهم کوبیدم
توی کمد کناری بالاخره چیزی که می خواستم پیدا کردم
گوشه اتاق کنار کاناپه پهنش کردم همانطور که موهایم را باز می کردم دم پنجره رفتم با تردید پرده را کنار زدم
خدای من باورم نمیشد از اینجا چقدر حیاط بزرگ عمارت به زیبای دیده میشد
با ذوق لای پنجره را باز کردم گونه ام را به باد نیمه شب سپردم .
پلک ام بسته بود که صدای بوق ماشینی من و از افکارم بیرون پرت کرد
جوری که انگار مچ ام را گرفته باشند فوری پنجره رو بستم پرده را انداختم
اما صدای پر از خشم حاجی کنجکاو م کرد و دوباره لای پرده را باز کردم
_ساکت شو ! مگه مبینا عروسک خیمه شب بازی دست تو که باهاش می خوای انتقام بگیری
باور اینکه حاجی اینچنین داشت زنش و تحقیر می کرد برام سخت بود
به قول عمو رجب شاید دلش بزرگ بود و دستش به خیر بود اما این خصلت اش و نمیشد نادیده گرفت ..
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۵۵
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
به قول عمو رجب شاید دلش بزرگ بود و دستش به خیر بود . اما این خصلت اش و نمیشد نادیده گرفت
نگاه کردن به آدم ها از بالا جوری که ناخواسته خودت و جلوش جمع و جور می کردی
دخترک را به آغوش کشید و جلوتر از زن از پله های عمارت بالا آمد
پرده را رها کردم و زیر لب گفتم
_بیچاره زنش مثلا رفته بود قهر ! دست از پا درازتر برگشت
هر کاری هم کرده باشه روا نبود به تلافی بخواد زن بگیری با فکری که به سرم زد هینی کردم و با کنجکاوی دوباره بیرون را دید زدم
_نکنه خیانت کرده باشه !؟
اوف از دست تو ارغوان به تو چه آخه داری فضولی می کنی
افکارم را کنار زدم و زیر لب گفتم
_ حالا چه جوری باید جلوی زنش نقش بازی کنم حتی از تصورش تیغه ی کمرم تیر کشید
خدای من داشتم چه می کردم اگه از راه نرسیده زن و شوهر راهی اتاق شون میشدن اونوقت تکلیفم چی بود !؟
کاش زنش نفهمه اینجام
با هول خودم را روی تشک انداختم و همانطور که که با پتو تمام بدنم را می پوشاند م دراز کشیدم
با اضطراب از زیر پتو در بسته ی اتاق را دید می زدم که نگاه ام به بند نازک لباس خواب که از زیر تخت بیرون زده بود افتاد ...🙈
🌺🌺🌺
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۵۶
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
نگاه ام به بند نازک لباس خواب که از زیر تخت بیرون زده بود افتاد
مثل برق گرفته ها از جا پریدم و روی چهار دست و پا سمت تخت نیم خیز شدم
لباس کذایی را مثل مدرک جرم مچاله کردم توی کیفم انداختم
تمام تنم می لرزید اما خیلی زود به خودم آمدم و پشت به تخت دراز کشیدم و با هر جان کندنی بود خودم و به خواب زدم
▫️▪️▫️▪️▫️▪️
صدای بالا و پایین شدن دستگیره ی در مثل ناقوس توی ذهنم اکو شد و بی اختیار پلک هام بیشتر به هم فشرد م و زیر لب گفتم
_خدا کنه تنها باشه
سکوت اتاق بهم امید میداد حتما زنش باهاش نبود
انگار که بالای سرم ایستاده بود که صدام کرد و گفت
_بیداری؟ چرا اینجا خوابیدی !؟
توجه ی نکردم و بی حرکت ماندم که حس کردم روم خم شد
این و از نزدیک شدن صداش فهمیدم ثانیه ی بعد شانه ام آتش گرفت
خدای من حاج غفار دستش و چنگ شانه ام کرد و تکان ام داد دوباره صدام کرد
_بلند شو ؟ اینجا که جای خواب نیست
معذب از این نزدیکی جوری با اضطراب پلک هام باز کردم انگار که کابوس دیده باشم
روم و سمتش برگردونم
خدای من جلوم زانو زده بود و داشت با تیز بینی نگاه ام می کرد خجالت زده نیم خیز شدم و.......
برای خواندن کامل داستان حاج رسول فقط کافیه کلمه ی
عضویت
رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇
@leila_bn66
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۵۷
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
روم و سمتش برگردونم
خدای من جلوم زانو زده بود و داشت با تیز بینی نگاه ام می کرد
خجالت زده نیم خیز شدم و نشستم
همین هم مانده بود جلوی روی حاجی ولوو بشم
بلند شد و کتش و روی تخت انداخت و همان طور که دگمه های پیراهنش را باز می کرد گفت
_بیا رو تخت معذب نباش من ...!
با حرص پتو را زیر دستم مچاله کردم و بین حرفش پریدم
_ نه حاج آقا تو رو خدا بزارید همین جا بخوابم به خدا راحتم تو خونمون مگه تخت داریم با خانجونم رو زمین می خوابیم .
پشتش بهم بود و همانطور که با دگمه ی آستین پیراهنش ور می رفت از بالای شانه نگاه ام کرد
_من ناراحتم بلند شو الان جات و درست میکنم
خدای من امشب بی شک سکته می کردم
جوری با هول بلند شدم گوشه ی اتاق توی سکوت ایستادم انگار که منتظر محاکمه ام
حاجی غفار سمت کاناپه ی گوشه ی اتاق رفت و همانطور که نشیمن گاهش را می کشید گفت
جات و اینجا بنداز
انگار می دونست معذب ام لحظه ی سرتا
پا م و برانداز کرد و همانطور که سمت کمدش می رفت پیراهنی بیرون کشید و روی کاناپه پرت کرد .....
🌺🌺🌺
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۵۸
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
همانطور که سمت کمدش می رفت پیراهنی از کمد بیرون کشید و سمت کاناپه پرت کرد و گفت
_معذب نباش اینجوری که نمی تونی بخوابی حتما سیما فراموش کرده برات لباس بیاره
ناخواسته یاد پیراهن توی کیفم افتادم با نگرانی پلک بستم که ادامه داد
_میرم بیرون این و بپوش فردا هرچی لازمِ می خریم
در اتاق که تاب خرد و بسته شد
مستأصل وسط اتاق ایستاده بودم و نگاه ام به پیراهن روی کاناپه بود که زیر لب گفتم
_همین وکم داشتم لباسش و بپوشم
جوری که انگار وقتم تنگ بود پیراهنش را تا زدم و مرتب پایین تختش آویزان کردم و همانطور با دستپاچگی تشک را روی کاناپه پهن می کردم زیر پتو خزید م و پتو را روی سرم کشیدم
_تا نیومده باید بخوابم آه حاجی هم مهربونی اش گل کرده چرا پس نمیره پیش زنش!؟
ذهنم پر از معادلهای حل نشده بود و نمی دانستم به کدام یک فکر کنم
وقتی که صدای در به گوشم رسید هول زده جوری که انگار حاجی حواسش به من فوری پلک بستم .
اما گوشم و تیز کردم صدای باز بسته شدن کمد آمد و دوباره سکوت شد .
چند دقیقه ی که گذشت دوباره انگار پنجره را باز کرد و حس کردم شاید به تماشای حیاط ایستاده
سر آخر ترسم به کنجکاوی ام مغلوب شد و کمی پتو را کنار زدم و دزدکی تماشایش کردم
برای خواندن کامل داستان حاج رسول فقط کافیه کلمه ی
عضویت
رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇
@leila_bn66
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف