(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۵۵
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
به قول عمو رجب شاید دلش بزرگ بود و دستش به خیر بود . اما این خصلت اش و نمیشد نادیده گرفت
نگاه کردن به آدم ها از بالا جوری که ناخواسته خودت و جلوش جمع و جور می کردی
دخترک را به آغوش کشید و جلوتر از زن از پله های عمارت بالا آمد
پرده را رها کردم و زیر لب گفتم
_بیچاره زنش مثلا رفته بود قهر ! دست از پا درازتر برگشت
هر کاری هم کرده باشه روا نبود به تلافی بخواد زن بگیری با فکری که به سرم زد هینی کردم و با کنجکاوی دوباره بیرون را دید زدم
_نکنه خیانت کرده باشه !؟
اوف از دست تو ارغوان به تو چه آخه داری فضولی می کنی
افکارم را کنار زدم و زیر لب گفتم
_ حالا چه جوری باید جلوی زنش نقش بازی کنم حتی از تصورش تیغه ی کمرم تیر کشید
خدای من داشتم چه می کردم اگه از راه نرسیده زن و شوهر راهی اتاق شون میشدن اونوقت تکلیفم چی بود !؟
کاش زنش نفهمه اینجام
با هول خودم را روی تشک انداختم و همانطور که که با پتو تمام بدنم را می پوشاند م دراز کشیدم
با اضطراب از زیر پتو در بسته ی اتاق را دید می زدم که نگاه ام به بند نازک لباس خواب که از زیر تخت بیرون زده بود افتاد ...🙈
🌺🌺🌺
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۵۶
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
نگاه ام به بند نازک لباس خواب که از زیر تخت بیرون زده بود افتاد
مثل برق گرفته ها از جا پریدم و روی چهار دست و پا سمت تخت نیم خیز شدم
لباس کذایی را مثل مدرک جرم مچاله کردم توی کیفم انداختم
تمام تنم می لرزید اما خیلی زود به خودم آمدم و پشت به تخت دراز کشیدم و با هر جان کندنی بود خودم و به خواب زدم
▫️▪️▫️▪️▫️▪️
صدای بالا و پایین شدن دستگیره ی در مثل ناقوس توی ذهنم اکو شد و بی اختیار پلک هام بیشتر به هم فشرد م و زیر لب گفتم
_خدا کنه تنها باشه
سکوت اتاق بهم امید میداد حتما زنش باهاش نبود
انگار که بالای سرم ایستاده بود که صدام کرد و گفت
_بیداری؟ چرا اینجا خوابیدی !؟
توجه ی نکردم و بی حرکت ماندم که حس کردم روم خم شد
این و از نزدیک شدن صداش فهمیدم ثانیه ی بعد شانه ام آتش گرفت
خدای من حاج غفار دستش و چنگ شانه ام کرد و تکان ام داد دوباره صدام کرد
_بلند شو ؟ اینجا که جای خواب نیست
معذب از این نزدیکی جوری با اضطراب پلک هام باز کردم انگار که کابوس دیده باشم
روم و سمتش برگردونم
خدای من جلوم زانو زده بود و داشت با تیز بینی نگاه ام می کرد خجالت زده نیم خیز شدم و.......
برای خواندن کامل داستان حاج رسول فقط کافیه کلمه ی
عضویت
رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇
@leila_bn66
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۵۷
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
روم و سمتش برگردونم
خدای من جلوم زانو زده بود و داشت با تیز بینی نگاه ام می کرد
خجالت زده نیم خیز شدم و نشستم
همین هم مانده بود جلوی روی حاجی ولوو بشم
بلند شد و کتش و روی تخت انداخت و همان طور که دگمه های پیراهنش را باز می کرد گفت
_بیا رو تخت معذب نباش من ...!
با حرص پتو را زیر دستم مچاله کردم و بین حرفش پریدم
_ نه حاج آقا تو رو خدا بزارید همین جا بخوابم به خدا راحتم تو خونمون مگه تخت داریم با خانجونم رو زمین می خوابیم .
پشتش بهم بود و همانطور که با دگمه ی آستین پیراهنش ور می رفت از بالای شانه نگاه ام کرد
_من ناراحتم بلند شو الان جات و درست میکنم
خدای من امشب بی شک سکته می کردم
جوری با هول بلند شدم گوشه ی اتاق توی سکوت ایستادم انگار که منتظر محاکمه ام
حاجی غفار سمت کاناپه ی گوشه ی اتاق رفت و همانطور که نشیمن گاهش را می کشید گفت
جات و اینجا بنداز
انگار می دونست معذب ام لحظه ی سرتا
پا م و برانداز کرد و همانطور که سمت کمدش می رفت پیراهنی بیرون کشید و روی کاناپه پرت کرد .....
🌺🌺🌺
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۵۸
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
همانطور که سمت کمدش می رفت پیراهنی از کمد بیرون کشید و سمت کاناپه پرت کرد و گفت
_معذب نباش اینجوری که نمی تونی بخوابی حتما سیما فراموش کرده برات لباس بیاره
ناخواسته یاد پیراهن توی کیفم افتادم با نگرانی پلک بستم که ادامه داد
_میرم بیرون این و بپوش فردا هرچی لازمِ می خریم
در اتاق که تاب خرد و بسته شد
مستأصل وسط اتاق ایستاده بودم و نگاه ام به پیراهن روی کاناپه بود که زیر لب گفتم
_همین وکم داشتم لباسش و بپوشم
جوری که انگار وقتم تنگ بود پیراهنش را تا زدم و مرتب پایین تختش آویزان کردم و همانطور با دستپاچگی تشک را روی کاناپه پهن می کردم زیر پتو خزید م و پتو را روی سرم کشیدم
_تا نیومده باید بخوابم آه حاجی هم مهربونی اش گل کرده چرا پس نمیره پیش زنش!؟
ذهنم پر از معادلهای حل نشده بود و نمی دانستم به کدام یک فکر کنم
وقتی که صدای در به گوشم رسید هول زده جوری که انگار حاجی حواسش به من فوری پلک بستم .
اما گوشم و تیز کردم صدای باز بسته شدن کمد آمد و دوباره سکوت شد .
چند دقیقه ی که گذشت دوباره انگار پنجره را باز کرد و حس کردم شاید به تماشای حیاط ایستاده
سر آخر ترسم به کنجکاوی ام مغلوب شد و کمی پتو را کنار زدم و دزدکی تماشایش کردم
برای خواندن کامل داستان حاج رسول فقط کافیه کلمه ی
عضویت
رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇
@leila_bn66
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۵۹
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
کمی پتو را کنار زدم و دزدکی تماشایش کردم
انگار حدس ام درست بود پشت بهم روبه پنجره ایستاده بود و بین تاریک روشن فضای اتاق با دیدن تیپ اسپورت اش تعجب کردم زیادی با حاجی که همیشه دیده بودم فاصله گرفته بود
کمی که گذشت طاقباز روی تخت دراز کشید . نفس آسوده ی کشیدم و زیر لب گفتم
_خدا رو شکر حتی اینور و نگاه نکرد
با فراغت بال تماشایش کردم چقدر مرموز و تو دار بود صورت غم زده اش توی تاریک روشن اتاق لحظه ی دلم و لرزوند
با خودم گفتم ارغوان فقیر غنی هرکس به اندازه خودش درد وغم داره
کی فکرش و می کرد حاجی معروف که سرش گرم زیاد کردن اسکناس هاش بود اینچنین غم داشته باشه .
عجیب بود که از زنش خبری نشده شاید خبر نداره شب اینجا موندم
انگار کابوس می دیدم واقعا این من بودم که توی اتاق یه مرد متاهل شب و صبح می کردم با حرف لبه ی پتو را مشت کردم زیر لب گفتم
_آروم باش ارغوان این حرف و نزن تو به خاطر این کار پول گرفتی فقط یه قرارداد کاریه .
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️
وقتی حاجی جلوی خانه روی ترمز زد رو بهم گفت
_عمارت اونقدر هم ترسناک نیست روز اولی شاید سخت گذشت اما چند روز بگذره عادت می کنی
همانطور که با اضطراب انگشت بهم تاب می دادم سمتش چرخید م و گفتم
🌺🌺🌺
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۶۰
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
با اضطراب انگشت به هم تاب میدادم سمتش چرخید م و گفتم
_ تا کی قرار اونجا بمونم ؟
انگار که از سوال تکراریم کلافه شد که چنگی به موهایش زد و گفت
_ از الان بخوای منتظر پایان باشی به خودت سخت می گذر
نمی دونم چرا بغض کردم و از پشت نگاه شیشه ایم همانطور که بهش خیره بودم گفتم
_به خدا دیشب برام قد یه سال طول کشید نمی خوام خدای ناکرده کنجکاوی کنم اما مادرتون دیروز...
مشتی به فرمان کوبید و با خشم گفت
_ ببین خانم فرمند شما فقط و فقط به من جواب پس میدی و من این اجازه رو بهت میدم که توی عمارت از حق ات دفاع کنی
صداش اونقدر بلند بود که ناخواسته پلک بستم خودم و سمت در کشیدم
من توی این راه پا گذاشته بودم و انتظار بازگشت زود هنگام خارج از تصور م بود
انگار که متوجه ام شد که روش و سمتم گرفت و آرام تر گفت
_ببین منو !
به ناچار سرم و بلند کردم و اما نگاه ام هنوز پایین بود
که پرتحکم دوباره صدام زد
_گفتم تو چشمام نگاه کن
_چاره ی نداشتم پلک بالا دادم و توی مردمک چشماش خیره شدم که انگشتش و جلوی روم تاب داد و ...
برای خواندن کامل داستان حاج رسول فقط کافیه کلمه ی
عضویت
رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇
@leila_bn66
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف