eitaa logo
romanyab
22.2هزار دنبال‌کننده
47 عکس
0 ویدیو
0 فایل
محفلی برای عاشقان نثر و کتاب 📚 اینجا با هم رمان و داستان می خوانیم و وارد دنیای کتاب میشیم 📗🖋️ برای ارتباط با ادمین با آیدی تلگرام زیر مراجعه کنید 👇 @leila_bn66 داستان ( بغلم کن ) به قلم لیلا بابایی ثبت اثر شده 📝 و در نوبت چاپ قرار گرفته 💖
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ کمی پتو را کنار زدم و دزدکی تماشایش کردم انگار حدس ام درست بود پشت بهم روبه پنجره ایستاده بود و بین تاریک روشن فضای اتاق با دیدن تیپ اسپورت اش تعجب کردم زیادی با حاجی که همیشه دیده بودم فاصله گرفته بود کمی که گذشت طاقباز روی تخت دراز کشید . نفس آسوده ی کشیدم و زیر لب گفتم _خدا رو شکر حتی اینور و نگاه نکرد با فراغت بال تماشایش کردم چقدر مرموز و تو دار بود صورت غم زده اش توی تاریک روشن اتاق لحظه ی دلم و لرزوند با خودم گفتم ارغوان فقیر غنی هرکس به اندازه خودش درد و‌غم داره کی فکرش و می کرد حاجی معروف که سرش گرم زیاد کردن اسکناس هاش بود اینچنین غم داشته باشه . عجیب بود که از زنش خبری نشده شاید خبر نداره شب اینجا موندم انگار کابوس می دیدم واقعا این من بودم که توی اتاق یه مرد متاهل شب ‌ و صبح می کردم با حرف لبه ی پتو را مشت کردم زیر لب گفتم _آروم باش ارغوان این حرف و نزن تو به خاطر این کار پول گرفتی فقط یه قرارداد کاریه . ▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️ وقتی حاجی جلوی خانه روی ترمز زد رو بهم گفت _عمارت اونقدر هم ترسناک نیست روز اولی شاید سخت گذشت اما چند روز بگذره عادت می کنی همانطور که با اضطراب انگشت بهم تاب می دادم سمتش چرخید م و گفتم 🌺🌺🌺
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ با اضطراب انگشت به هم تاب میدادم سمتش چرخید م و گفتم _ تا کی قرار اونجا بمونم ؟ انگار که از سوال تکراریم کلافه شد که چنگی به موهایش زد و گفت _ از الان بخوای منتظر پایان باشی به خودت سخت می گذر نمی دونم چرا بغض کردم و از پشت نگاه شیشه ایم همانطور که بهش خیره بودم گفتم _به خدا دیشب برام قد یه سال طول کشید نمی خوام خدای ناکرده کنجکاوی کنم اما مادرتون دیروز... مشتی به فرمان کوبید و با خشم گفت _ ببین خانم فرمند شما فقط و فقط به من جواب پس میدی و من این اجازه رو بهت میدم که توی عمارت از حق ات دفاع کنی صداش اونقدر بلند بود که ناخواسته پلک بستم خودم و سمت در کشیدم من توی این راه پا گذاشته بودم و انتظار بازگشت زود هنگام خارج از تصور م بود انگار که متوجه ام شد که روش و سمتم گرفت و آرام تر گفت _ببین منو ! به ناچار سرم و بلند کردم و اما نگاه ام هنوز پایین بود که پرتحکم دوباره صدام زد _گفتم تو چشمام نگاه کن _چاره ی نداشتم پلک بالا دادم و توی مردمک چشماش خیره شدم که انگشتش و جلوی روم تاب داد و ... برای خواندن کامل داستان حاج رسول فقط کافیه کلمه ی عضویت رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇 @leila_bn66
پیام های قشنگ شما عزیزان 🥰❤️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ _چاره ی نداشتم پلک بالا دادم و توی مردمک چشماش خیره شدم که انگشتش و جلوی روم تاب داد و بریده بریده گفت _ به من گوش بده قرارمون چی بود کارت تو کارخونه و کارگاه سر جاش هوم !؟ وقتی تو عمارتی که منم کنارتم ضربه ی روی داشبورد کوبید انگار که عصبی بود ادامه داد _ تو عمارت ممکنه خیلی چیزها باب دلت نباشه یادت نره ما پنهانی عقد کردیم پس ممکنه دچار چالش های بشی خودت و نباز ▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️ تابی به قلاب ام دادم و رو به مژگان گفتم _دست از سر این حاجی بردار ای بابا چه کارش داری بِجُنب تا آخر هفته باید این قالی و از دار پایین بکشیم مژگان همانطور که نگاه اش به ته راهرو بود سقلمه ی بهم زد و دست پاچه گفت _وای نرگس ببین اومده تو سالن سرکشی چه ابهتی هم داره ! همه خودشون قشنگ جمع و جور کردن نمی دونم چرا یهو همه ی تنم گُر گرفت و ناخواسته سمت انتهای سالن را دید زدم حق با مژگان بود حاج غفار همانطور که گوشش به حرف های شخص کنار دستش بود داشت به سمت مان می آمد . جوری هول کردم که بی هوا قلاب از دستم افتاد . همین که قلاب را برداشتم با اضطراب به جان رج ها افتادم و نگاه ام و از وسط سالن گرفتم صدای مش رجب که باهاشون همراه بود نزدیک تر میشد و من قلبم داشت از سینه بیرون میزد ... 🌺🌺🌺
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ صدای مش رجب که باهاشون همراه بود نزدیک تر میشد و من قلبم داشت از سینه بیرون میزد خدایا این که هرگز به سالن دارها کاری نداشت چرا حالا اومده اینجا ؟ دقیق کنار مان مکثی کرد و مرد همراهش سمت دار قالی آمد و همانطور که روی گره ها دست می کشید گفت _این طرح ها خیلی خاصِ برای صادرات خوب جواب میده حاج آقا طرف مون تو دُبی حرف نهایی زده خدایا یه طرف تَنَ ام سِر شده بود حاجی قدمی برداشت و کنارم ایستاد و نیم نگاهی بهم انداخت حواسم بهش بود که دقیق دار را برانداز کرد و دستی روی طرح گل مرغ کشید تنها یک نفس باهام فاصله داشت و در این بین نمی تونستم دست های لرزان ام و کنترل کنم ناخواسته پلک بستم و زمزمه وار با خودم گفتم _چته ؟مگه رو‌ پیشونیت زدن زنش شدی !؟ آروم بگیر نمی دونم چقدر گذشت که با سُقُلمه ی مژگان به خودم آمدم _ وای نرگس دیدیش !؟ پس شایعات راستِ من شنیدم می‌گفتند حاجی زن گرفته اوف پس دوباره پرید با شوک به بازو ش چنگ زدم و گفتم _تو نمی خوای دست از سر این بنده ی خدا برداری خودش زن داره دیگه از کجا اینقدر مطمنی .....برای خواندن کامل داستان حاج رسول فقط کافیه کلمه ی عضویت رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇 @leila_bn66
رضایت های قشنگ تون از دو فصل داستان حاج رسول 🥰❤️
خوش آمد میگم به همه ی عزیزانی که تازه به کانال دعوت شدن ❤️ دوستان پارت اول پین شده من لینک هر ده پارت پارت و‌ اینجا می زارم 🌺 تا دسترسی راحت تر باشه ❤️ پارت اول ❤️ https://eitaa.com/romanyab/6 پارت ۱۰ https://eitaa.com/romanyab/15 پارت ۲۰ https://eitaa.com/romanyab/32 پارت ۳۰ https://eitaa.com/romanyab/66 پارت ۴۰ https://eitaa.com/romanyab/97 پارت ۵۰ https://eitaa.com/romanyab/126 پارت ۶۰ https://eitaa.com/romanyab/159 پارت ۷۰ https://eitaa.com/romanyab/186 پارت ۸۰ https://eitaa.com/romanyab/224 پارت ۹۰ https://eitaa.com/romanyab/290 پارت ۱۰۰ https://eitaa.com/romanyab/343 پارت ۱۱۰ https://eitaa.com/romanyab/426 پارت ۱۲۰ https://eitaa.com/romanyab/490 پارت ۱۳۰ https://eitaa.com/romanyab/581 پارت ۱۴۰ https://eitaa.com/romanyab/706 پارت ۱۵۰ https://eitaa.com/romanyab/806
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ با شوک به بازوش چنگ زدم و گفتم _تو نمی خوای دست از سر این بنده ی خدا برداری خودش زن داره دیگه از کجا اینقدر مطمنی _وای نرگس تو حواست نیست میگن جدا شده مگه برق حلقه اش و ندیدی باورم نمیشد چیزی شبیه حنا ق به سینه ام چنگ زد حلقه ی در کار نبود نمی فهمیدم مژگان از چی حرف میزنه با کنجکاوی به مسیر رفتنشان خیره شدم و نگاه ام روی دستهاش ثابت شد و با دیدن رینگ طلایی توی انگشت انگشتری دست چپش شوک شدم . واقعا چرا حلقه دستش کرده بود. با خشم نگاه از نیم رخش گرفتم به سختی بغضم و قورت دادم و زیر لب گفتم _وای خدایا نکنه همه بفهمن چیکار کردم اگه مژگان خبر دار بشه کل کارگاه و خبر می کنه بفرما ارغوان اینم از قولش دو روز نگذشته همه شک کردن . اون حاجی و بزرگ شهر تازه اونقدر داره که حرفی پشتش نیست بدبخت تویی که بی آبرو میشی. همانطور که جواب مژگان را می دادم با عصبانیت نخی کشیدم و شروع کردم به گره زدن که بی هوا صدای آخ ام بلند شد و انگشت خونی ام را محکم فشرد م مژگان با نگرانی گفت _وای نرگس چی شدی !؟ حواست کجاست ناقلا نکنه ناراحت زن گرفتن حاجی هستی چشم های پر شده ام را به مژگان دوخت ام و لبهام لرزید چرا اینجوری گفت نکنه شک کرده ..... 🌺🌺🌺
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ طاقت نیاوردم و از دار پایین پریدم اگر لحظه ی دیگه اونجا می ماندم شک نداشتم با این اضطراب کاری دست خودم می دادم همانطور که سمت خروجی سالن پا تند می کردم بی صدا اشک هام جاری شد . فکر اینکه مژگان یا بچه ها ی کارگاه بفهمند با حاجی عقد کردم نفسم و تنگ کرد با هول سمت پله های دستشویی گوشه ی حیاط سرازیر شدم و همانجا نشستم با درد هِق زدم و سرم و به دیوار سیمانی کوبیدم _نکنه فهمیده و خواسته از زیر زبونم حرف بکشه با یادآوری حلقه ی رینگ طلایی توی انگشت دست چپش با حرص گفتم _چرا حلقه کرده دستش خدایا کاش معجزه بشه یه پولی دستم و بگیره بدهی اش و پس بدم از این منجلابی که دچارش شدم نجات پیدا کنم . با زاری بازوهایم را بغل گرفتم توی فکر. بودم که با شنیدن صدای پا ترسیده سر چرخاندم با دیدن حاجی که چند پله بالاتر ایستاده بود و داشت تماشای ام می کرد هول کرده بلند شدم حاجی چند پله ی باقیمانده را پایین آمد و همانطور که با اخم براندازم می کرد گفت _یه دفعه چی شد تو سالن هوم !؟ چرا اینجا قایم شدی ......برای خواندن کامل داستان حاج رسول فقط کافیه کلمه ی عضویت رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇 @leila_bn66