(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۵۹
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
کمی پتو را کنار زدم و دزدکی تماشایش کردم
انگار حدس ام درست بود پشت بهم روبه پنجره ایستاده بود و بین تاریک روشن فضای اتاق با دیدن تیپ اسپورت اش تعجب کردم زیادی با حاجی که همیشه دیده بودم فاصله گرفته بود
کمی که گذشت طاقباز روی تخت دراز کشید . نفس آسوده ی کشیدم و زیر لب گفتم
_خدا رو شکر حتی اینور و نگاه نکرد
با فراغت بال تماشایش کردم چقدر مرموز و تو دار بود صورت غم زده اش توی تاریک روشن اتاق لحظه ی دلم و لرزوند
با خودم گفتم ارغوان فقیر غنی هرکس به اندازه خودش درد وغم داره
کی فکرش و می کرد حاجی معروف که سرش گرم زیاد کردن اسکناس هاش بود اینچنین غم داشته باشه .
عجیب بود که از زنش خبری نشده شاید خبر نداره شب اینجا موندم
انگار کابوس می دیدم واقعا این من بودم که توی اتاق یه مرد متاهل شب و صبح می کردم با حرف لبه ی پتو را مشت کردم زیر لب گفتم
_آروم باش ارغوان این حرف و نزن تو به خاطر این کار پول گرفتی فقط یه قرارداد کاریه .
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️
وقتی حاجی جلوی خانه روی ترمز زد رو بهم گفت
_عمارت اونقدر هم ترسناک نیست روز اولی شاید سخت گذشت اما چند روز بگذره عادت می کنی
همانطور که با اضطراب انگشت بهم تاب می دادم سمتش چرخید م و گفتم
🌺🌺🌺
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۶۰
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
با اضطراب انگشت به هم تاب میدادم سمتش چرخید م و گفتم
_ تا کی قرار اونجا بمونم ؟
انگار که از سوال تکراریم کلافه شد که چنگی به موهایش زد و گفت
_ از الان بخوای منتظر پایان باشی به خودت سخت می گذر
نمی دونم چرا بغض کردم و از پشت نگاه شیشه ایم همانطور که بهش خیره بودم گفتم
_به خدا دیشب برام قد یه سال طول کشید نمی خوام خدای ناکرده کنجکاوی کنم اما مادرتون دیروز...
مشتی به فرمان کوبید و با خشم گفت
_ ببین خانم فرمند شما فقط و فقط به من جواب پس میدی و من این اجازه رو بهت میدم که توی عمارت از حق ات دفاع کنی
صداش اونقدر بلند بود که ناخواسته پلک بستم خودم و سمت در کشیدم
من توی این راه پا گذاشته بودم و انتظار بازگشت زود هنگام خارج از تصور م بود
انگار که متوجه ام شد که روش و سمتم گرفت و آرام تر گفت
_ببین منو !
به ناچار سرم و بلند کردم و اما نگاه ام هنوز پایین بود
که پرتحکم دوباره صدام زد
_گفتم تو چشمام نگاه کن
_چاره ی نداشتم پلک بالا دادم و توی مردمک چشماش خیره شدم که انگشتش و جلوی روم تاب داد و ...
برای خواندن کامل داستان حاج رسول فقط کافیه کلمه ی
عضویت
رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇
@leila_bn66
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۶۱
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
_چاره ی نداشتم پلک بالا دادم و توی مردمک چشماش خیره شدم که انگشتش و جلوی روم تاب داد و بریده بریده گفت
_ به من گوش بده قرارمون چی بود کارت تو کارخونه و کارگاه سر جاش هوم !؟
وقتی تو عمارتی که منم کنارتم
ضربه ی روی داشبورد کوبید انگار که عصبی بود ادامه داد
_ تو عمارت ممکنه خیلی چیزها باب دلت نباشه یادت نره ما پنهانی عقد کردیم پس ممکنه دچار چالش های بشی خودت و نباز
▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
تابی به قلاب ام دادم و رو به مژگان گفتم
_دست از سر این حاجی بردار ای بابا چه کارش داری بِجُنب تا آخر هفته باید این قالی و از دار پایین بکشیم
مژگان همانطور که نگاه اش به ته راهرو بود سقلمه ی بهم زد و دست پاچه گفت
_وای نرگس ببین اومده تو سالن سرکشی چه ابهتی هم داره ! همه خودشون قشنگ جمع و جور کردن
نمی دونم چرا یهو همه ی تنم گُر گرفت و ناخواسته سمت انتهای سالن را دید زدم حق با مژگان بود حاج غفار همانطور که گوشش به حرف های شخص کنار دستش بود داشت به سمت مان می آمد .
جوری هول کردم که بی هوا قلاب از دستم افتاد . همین که قلاب را برداشتم با اضطراب به جان رج ها افتادم و نگاه ام و از وسط سالن گرفتم
صدای مش رجب که باهاشون همراه بود نزدیک تر میشد و من قلبم داشت از سینه بیرون میزد ...
🌺🌺🌺
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۶۲
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
صدای مش رجب که باهاشون همراه بود نزدیک تر میشد و من قلبم داشت از سینه بیرون میزد خدایا این که هرگز به سالن دارها کاری نداشت چرا حالا اومده اینجا ؟
دقیق کنار مان مکثی کرد و مرد همراهش سمت دار قالی آمد و همانطور که روی گره ها دست می کشید گفت
_این طرح ها خیلی خاصِ برای صادرات خوب جواب میده حاج آقا طرف مون تو دُبی حرف نهایی زده
خدایا یه طرف تَنَ ام سِر شده بود حاجی قدمی برداشت و کنارم ایستاد و نیم نگاهی بهم انداخت
حواسم بهش بود که دقیق دار را برانداز کرد و دستی روی طرح گل مرغ کشید
تنها یک نفس باهام فاصله داشت و در این بین نمی تونستم دست های لرزان ام و کنترل کنم
ناخواسته پلک بستم و زمزمه وار با خودم گفتم
_چته ؟مگه رو پیشونیت زدن زنش شدی !؟ آروم بگیر
نمی دونم چقدر گذشت که با سُقُلمه ی مژگان به خودم آمدم
_ وای نرگس دیدیش !؟ پس شایعات راستِ من شنیدم میگفتند حاجی زن گرفته اوف پس دوباره پرید
با شوک به بازو ش چنگ زدم و گفتم
_تو نمی خوای دست از سر این بنده ی خدا برداری خودش زن داره دیگه از کجا اینقدر مطمنی .....برای خواندن کامل داستان حاج رسول فقط کافیه کلمه ی
عضویت
رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇
@leila_bn66
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
خوش آمد میگم به همه ی عزیزانی که تازه به کانال دعوت شدن ❤️
دوستان پارت اول پین شده من
لینک هر ده پارت پارت و اینجا می زارم 🌺
تا دسترسی راحت تر باشه ❤️
پارت اول ❤️ https://eitaa.com/romanyab/6
پارت ۱۰
https://eitaa.com/romanyab/15
پارت ۲۰
https://eitaa.com/romanyab/32
پارت ۳۰
https://eitaa.com/romanyab/66
پارت ۴۰
https://eitaa.com/romanyab/97
پارت ۵۰
https://eitaa.com/romanyab/126
پارت ۶۰
https://eitaa.com/romanyab/159
پارت ۷۰
https://eitaa.com/romanyab/186
پارت ۸۰
https://eitaa.com/romanyab/224
پارت ۹۰
https://eitaa.com/romanyab/290
پارت ۱۰۰
https://eitaa.com/romanyab/343
پارت ۱۱۰
https://eitaa.com/romanyab/426
پارت ۱۲۰
https://eitaa.com/romanyab/490
پارت ۱۳۰
https://eitaa.com/romanyab/581
پارت ۱۴۰
https://eitaa.com/romanyab/706
پارت ۱۵۰
https://eitaa.com/romanyab/806
(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۶۳
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
با شوک به بازوش چنگ زدم و گفتم
_تو نمی خوای دست از سر این بنده ی خدا برداری خودش زن داره دیگه از کجا اینقدر مطمنی
_وای نرگس تو حواست نیست میگن جدا شده مگه برق حلقه اش و ندیدی
باورم نمیشد چیزی شبیه حنا ق به سینه ام چنگ زد
حلقه ی در کار نبود
نمی فهمیدم مژگان از چی حرف میزنه
با کنجکاوی به مسیر رفتنشان خیره شدم و نگاه ام روی دستهاش ثابت شد
و با دیدن رینگ طلایی توی انگشت انگشتری دست چپش شوک شدم .
واقعا چرا حلقه دستش کرده بود. با خشم نگاه از نیم رخش گرفتم
به سختی بغضم و قورت دادم و زیر لب گفتم
_وای خدایا نکنه همه بفهمن چیکار کردم
اگه مژگان خبر دار بشه کل کارگاه و خبر می کنه
بفرما ارغوان اینم از قولش دو روز نگذشته همه شک کردن .
اون حاجی و بزرگ شهر تازه اونقدر داره که حرفی پشتش نیست
بدبخت تویی که بی آبرو میشی. همانطور که جواب مژگان را می دادم
با عصبانیت نخی کشیدم و شروع کردم به گره زدن که بی هوا صدای آخ ام بلند شد و انگشت خونی ام را محکم فشرد م
مژگان با نگرانی گفت
_وای نرگس چی شدی !؟
حواست کجاست ناقلا نکنه ناراحت زن گرفتن حاجی هستی
چشم های پر شده ام را به مژگان دوخت ام و لبهام لرزید چرا اینجوری گفت نکنه شک کرده .....
🌺🌺🌺
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۶۴
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
طاقت نیاوردم و از دار پایین پریدم
اگر لحظه ی دیگه اونجا می ماندم شک نداشتم با این اضطراب کاری دست خودم می دادم
همانطور که سمت خروجی سالن پا تند می کردم بی صدا اشک هام جاری شد .
فکر اینکه مژگان یا بچه ها ی کارگاه بفهمند با حاجی عقد کردم نفسم و تنگ کرد
با هول سمت پله های دستشویی گوشه ی حیاط سرازیر شدم و همانجا نشستم
با درد هِق زدم و سرم و به دیوار سیمانی کوبیدم
_نکنه فهمیده و خواسته از زیر زبونم حرف بکشه
با یادآوری حلقه ی رینگ طلایی توی انگشت دست چپش با حرص گفتم
_چرا حلقه کرده دستش خدایا کاش معجزه بشه یه پولی دستم و بگیره بدهی اش و پس بدم از این منجلابی که دچارش شدم نجات پیدا کنم .
با زاری بازوهایم را بغل گرفتم
توی فکر. بودم که با شنیدن صدای پا ترسیده سر چرخاندم با دیدن حاجی که چند پله بالاتر ایستاده بود و داشت تماشای ام می کرد هول کرده بلند شدم
حاجی چند پله ی باقیمانده را پایین آمد و همانطور که با اخم براندازم می کرد گفت
_یه دفعه چی شد تو سالن هوم !؟ چرا اینجا قایم شدی ......برای خواندن کامل داستان حاج رسول فقط کافیه کلمه ی
عضویت
رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇
@leila_bn66
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف