(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۸۹
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
دست پاچه لبهای خشکم و با زبان تر کردم و گفتم
_از کجا فهمید!؟
تشکری کردم و بیشتر پشت صندلی قایم شدم اما همچنان حواسم بهش بود
یه دستش و قفل فرمان کرده بود. و سعی داشت در قوطی و باز کنه
نا خواسته از لای صندلی خودم جلو کشیدم و گفتم
_بدیتش من باز می کنم براتون
کمی خودم و جلو کشیدم و بسته ی کیک و از روی صندلی برداشتم .
با وسواس بازش می کردم که متوجه سنگینی نگاه اش از آیینه شدم
دوباره عذاب وجدان به سراغم اومد این سفر زورکی به خاطر من بود با باش لبم گزیدم و همانطور که کیک و سمتش می گرفتم به نیم رخش خیره شدم و گفتم
_ببخشید اسیر من شدید کله ی سحر. بدون صبحانه اومدید دنبالم به خدا راضی به زحمت نیستم خودم بارها رفتم تهران .
قوطی شیر کاکاو را سر کشید و همانطور که از شیشه ی کناری به بیرون خیره شده بود گفت
_ خودمم کار داشتم معذب نباش کیکت و بخور
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
از پشت به شانه های مردانه اش خیره شده بودم تند تند قدم برمی داشتم تا به گرد پاش برسم بالاخره روی پاگرد پله ها که بهش رسیدم مقابلش ایستادم و همانطور. که چک و سمتش می گرفتم گفتم
_اخه اینجوری که نمیشه این چکی که شما برای کار جدید بهم دادی کنار گذاشته بودم برای احسان چرا خودتون دوباره چک کشیدید !؟
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۹۰
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
همانطور که کیفش و وارسی می کرد گفت .
_ بیرون منتظر باش میام الان جوری عصبی بودم که فراموش کردم حاجی غفار جلوم ایستاده با کلافگی پاهام و زمین کوبیدم گفتم
_تو رو خدا حاج آقا لااقل این چک دست تون باشه جوری به سردی نگاه ام کرد که بغض کرده عقب کشیدم .
و همانطور پشت سرش راه افتادم از روش شرمنده بودم به محض رسیدن به تهران وکیلش و صدا کرد و همه ی کارها طبق روال انجام شده بود .
وکیل حاج غفار به احترام جلوش ایستاد و همانطور که پاکتی را سمتش می گرفت گفت
_اینم انجام می دم حاج آقا شما خسته شدید تشریف ببرید مراحل آزادی احتمالا چند روزی طول بکشه .
خدایا باورم نمیشد حرفش و زیر لب چند بار تکرار کردم
_مراحل آزادی !!!
با نیز بینی به پاکت دستش خیره شدم بی هوا آستین کتش را کشیدم و شوک زده گفتم
_این سند برای احسانِ؟!
از گوشه ی چشم جوری نگاه ام کرد که قلبم ریخت
با همان اخم به دستام که هنوز چنگ آستینم بود خیره شد
هول زده به خودم آمدم و عقب کشیدم
_ حاج آقا اما آخه این که نمیشه
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۹۱
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
حاج آقا اما آخه این که نمیشه
سرشو سمتم کج کرد و بی آنکه دنباله ی حرفم و بگیره گفت .
_ برو دم ماشین من الان میام
▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️
با خودخوری انگشت به هم تاب می دادم که از دور دیدمش جوری قدم برمی داشت انگار که زمین زیر پاش می لرزید توی ذهنم کلمات را پشت هم ردیف کردم
نباید اجازه بدم سندش و هم گرو بزاره انگار که اصلا من و ندید در ماشین و باز کرد و خش دار گفت
_سوار شو بریم !
نسیه حرف میزد و این باعث میشد همه ی حرف هام ناگفته بمونه
ازش کفری بودم و ناخواسته خشمم و سر در ماشین خالی کردم حاج غفار همانطور که استارت میزد سمت عقب برگشت و گفت
_وقت ملاقات هست می خوای بری ببینیش مراحل اداریش طول می کشه !
از دیدن چهره ی خسته اش بغض کردم و لب هام لرزید بنده ی خدا حاجی اسیر من شده بود
نت خواسته خودم و جلو کشیدم و از لای صندلی به چهره ی خسته اش خیره شدم و گفت .
_به خدا شرمنده ام خسته تون کردم بزارید خودم برم از آن فاصله ی نزدیک لحظه ی بهم خیره شد و گفت
_برو ببینش چشم انتظار بهش امیدواری بده !
▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
احسان به دستهام چنگ زد و گفت ارغوان راستی داری جدی می گی آخه چطور جور شد پول کمی نیست نکنه خونه رو فروختید هوم !؟ ....
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۹۲
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
به چشمهای شادش خیره شدم و گفتم
_به اینها فکر نکن تازه یه خبر خوب دیگه هم هست چند روز دیگه آزاد میشی دادشی !!
_ارغوان چه خبر شده نکنه گنج پیدا کردی دختر !؟
نگاه دزدیدم و ناخواسته چهره ی حاجی پشت پلکم جون گرفت
آره واقعا گنج پیدا کرده بودم خدا من و دیده بود و حاجی مثل یک غریق نجات من و از مجلات گرفتاری نجات داده بود
وقتی احسان برادرانه سرم را بوسید خودم و توی آغوشش جا دادم و گفتم
_ مهم اینه که از اینجا بیای بیرون بهش فکر نکن سندم یه جوری به صاحبش پس می دیم
دعا دعا می کردم احسان کنجکاوی نکنه من اصلا روم نمیشد بهش بگم می خوام عروسی کنم
▫️▪️▫️▪️▫️▪️
با ذوق گوشی موبایلم و به سینه فشردم و گفتم
_وای بهترین خبر دنیا رو شنیدم مژگان دسته ی قلاب را به بازوم زد و گفت
_نرگس چی شده ازخوشحالی چشمات برق می زنه
بی هوا به آغوشش کشیدم و گفتم
مشکل داداشم حل شده مژگان تو رو خدا سوال نپرس من باید یه سر برم حیاط به خانجونم زنگ بزنم !
به بهانه ی حرف زدن با خانجون خواستم برم پیش حاجی...🙈
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🌱
#بغلم_کن__۹۳
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
به بهانه ی حرف زدن با خانجون خواستم برم پیش حاجی نباید مژگان می فهمید توی کارگاه جوری استرس داشتم انگار که همه از قرار پنهانی ام با حاجی خبر دارند
همین که از دار پایین پریدم مژگان چنگی به بازوم زد و گفت
_از من میشنوی حیاط نرو اوف اگه بدونی حاجی چه جوری داشت پشت گوشی داد می کشید من تنم لرزید بیچاره اونی که پشت خط بود .
به هول سمتش چرخیدم و گفتم
_تو حیاط بود !؟
_خوب آره دیگه نرگس بعد چند روز پیداش شد اونم با توپ پر .
اضطراب بدی به جانم افتاد از اون روز که بعد از رسیدن از تهران جلوی در خانه پیاده ام کرد دیگه ندیده بودمش همانطور که سالن کارگاه و سمت در خروجی می رفتم گفتم
_حتما تا حالا رفته تو اتاقش !
از پشت دیواره ی شیشه ی سرک کشیدم . پشت میز سرش و به پنج های قفل شده اش تکیه داده بود !
پاهام من و سمت در کشاند همین که تغه به در زدم
صداش بلند شد
_مشتی الان وقتش نیست بزار بعدا جمعش کن !
حتما فکر کرده عمو رجبِ دستم و توی جیبم سر دادم و همین که از بودن برگه داخلش مطمن شدم دستگیره ی در و پایین کشیدم
با دیدن وضعیت اتاق و برگه های پخش شده ی روی زمین شوکه شدم
همانطور که سرش پایین بود گفت
_گفتم نمی خواد الان وقتش نیست
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۹۴
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
با سلام آرومم سرش و بلند کرد
خدای من چشماش سرخ بود و رگه های روی شقیقه اش بیرون زده بود
نمی دونم چرا با دیدن حالش قلبم مچاله شد !
یعنی چی شده که حاجی اینقدر آشفته هست از همان دم در خم شدم و
همانطور که برگه های پخش شده ی روی زمین رو دسته می کردم گفتم ببخشید مزاحم شدم خواستم باهاتون حرف بزنم .
حالا دیگه کنار میزش بودم و سرم پایین بود که
بی هوا از روی صندلی بلند شد و همانطور که دستش و ستون روی میز می کرد سمتم خم شد و گفت
_می گم کاریشون نداشته باش !
جوری صداش عصبی بود که تنم لرزید اما بعد از چند برخورد شناخته بودمش به به قول عمو رجب انکار پشت این چهره ی طوفانیش دریای آرامی پنهان شده بود بی آنکه دست از کارم بکشم
نگاه ام بالا آوردم و بهش خیره شدم
یعنی چرا به این حال افتاده مرد عجیبی بود خودم بهش مدیون می دونستم دوست نداشتم با این حال ببینمش بقیه ی برگه هارو جمع کردم و روی میزش گذاشتم
همانطور که زیر چشمی نگاه اش می کردم جلوی میزش ایستادم و بریده بریده گفتم....
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۹۵
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
جلوی میزش ایستادم و بریده بریده گفتم
_ داداش احسانم آزاد شد با این حرفم ناخواسته در مردمک چشماش خیره شدم و ادامه دادم همه اش به لطف شما !
حاجی هم داشت نگاه ام می کرد نمی دونم شاید از پر رویی ام شوکه شده بود
برگه خرج نشده ی چکش رو از جیبم بیرون کشیدم مقابلش گذاشتم
_نمی تونم کلمه ی پیدا کنم که لایق تشکر کردن از شما باشه
حواسم بهش بود
با اخم نگاه از برگه ی چک گرفت و بهم داد
_این چک برای تو برش دار
از جلد ارغوان خجالتی و سر به زیر بیرون آمدم و با اعتراض گفتم
_نه اینجوری که نمیشه شما دیه ی احسان و پرداخت کردی ما قرار گذاشتیم من همه چیو بهتون گفتم علت قبول اون کار مشکل داداشم بود به هیچ وجه نمی تونم بپذیرم تورو خدا حاج آقا بیشتر از این من و مدیون خودتون نکنید به خودم که آمدم متوجه شدم که بی هوا میز و دور زدم و روبه رویش ایستادم
خجالت زده عقب کشیدم
عجیب بود که داشت خیره خیره نگاه ام می کرد با خودم گفتم
بهتر بری بیرون ارغوان مهم اینه که چک و بهش دادی ناخواسته فکرم سمت سند ش پر کشید و رو بهش گفتم
..
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۹۶
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
.._می دونم سند تون به خاطر دادش ام گرو اما قول میدم قبل از تموم شدن کارمون پسش بدم
با اینکه حرف هام بهش گفته بودم اما باز سینه ام سنگین بود و از روش شرمنده بودم
معلوم نبود خودش چه درگیری داره اما باز من داشتم مشکلاتم براش ردیف می کردم
دست پاچه سمت در اتاق رفتم که به حرف اومد
_فردا صبح و زود آماده باش بریم محضر !
حالم جوری بود. انگار که از یه بلندی پرت شدم انگار داستان داشت واقعی میشد با این وقفه ی دو هفته ی کم کم داشت باورم میشد که قرار نیست بیشتر از این پیش بریم
پاهام مثل دو وزنه ی سنگین به زمین چسبیده بود که صداش نزدیک تر شد
_ محضر. دار آشناست نیاز به مقدمات روتین قبل از عقد نیست صبح زود بریم که همسایه ها هم کنجکاوی نکنند .
بغضم با بزاق دهانم قورت دادم و همانطور که از بالای شانه نگاه اش می کردم سری تکان دادم و به هر جان کندنی بود از اتاق بیرون زدم
▪️▫️▪️▫️▪️▫️
خانجون کت لیمویی رنگ. را جلوی تنم گرفت و گفت
_از بس سرتقی تند تند رفتم بازار این و خریدم
با کلافگی دستش و پس زدم و گفتم
_ای بابا خانجون بهت می گم این عقد واقعی نیست چرا غصه می خوری...
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف