eitaa logo
romanyab
22.1هزار دنبال‌کننده
47 عکس
0 ویدیو
0 فایل
عاشقانه بخوان عاشقانه زندگی کن اینجا با هم رمان و داستان می خوانیم برای ارتباط با ادمین با آیدی تلگرام زیر مراجعه کنید 👇 @leila_bn66 داستان حاج رسول ( بغلم کن ) به قلم #لیلا در خصوصی کامل 💖این داستان ثبت اثر شده و در نوبت چاپ قرار گرفته 💖
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ حاج آقا اما آخه این که نمیشه سرشو سمتم کج کرد و بی آنکه دنباله ی حرفم و بگیره گفت . _ برو دم ماشین من الان میام ▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️ با خودخوری انگشت به هم تاب می دادم که از دور دیدمش جوری قدم برمی داشت انگار که زمین زیر پاش می لرزید توی ذهنم کلمات را پشت هم ردیف کردم نباید اجازه بدم سندش و هم گرو بزاره انگار که اصلا من و ندید در ماشین و باز کرد و خش دار گفت _سوار شو بریم ! نسیه حرف میزد و این باعث میشد همه ی حرف هام ناگفته بمونه ازش کفری بودم و ناخواسته خشمم و سر در ماشین خالی کردم حاج غفار همانطور که استارت میزد سمت عقب برگشت و گفت _وقت ملاقات هست می خوای بری ببینیش مراحل اداریش طول می کشه ! از دیدن چهره ی خسته اش بغض کردم و لب هام لرزید بنده ی خدا حاجی اسیر من شده بود نت خواسته خودم و جلو کشیدم و از لای صندلی به چهره ی خسته اش خیره شدم و گفت . _به خدا شرمنده ام خسته تون کردم بزارید خودم برم از آن فاصله ی نزدیک لحظه ی بهم خیره شد و گفت _برو‌ ببینش چشم انتظار بهش امیدواری بده ! ▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️ احسان به دستهام چنگ زد و گفت ارغوان راستی داری جدی می گی آخه چطور جور شد پول کمی نیست نکنه خونه رو فروختید هوم !؟ ....
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ به چشمهای شادش خیره شدم و گفتم _به اینها فکر نکن تازه یه خبر خوب دیگه هم هست چند روز دیگه آزاد میشی دادشی !! _ارغوان چه خبر شده نکنه گنج پیدا کردی دختر !؟ نگاه دزدیدم و ناخواسته چهره ی حاجی پشت پلکم جون گرفت آره واقعا گنج پیدا کرده بودم خدا من و دیده بود و حاجی مثل یک غریق نجات من و از مجلات گرفتاری نجات داده بود وقتی احسان برادرانه سرم را بوسید خودم و توی آغوشش جا دادم و گفتم _ مهم اینه که از اینجا بیای بیرون بهش فکر نکن سندم یه جوری به صاحبش پس می دیم دعا دعا می کردم احسان کنجکاوی نکنه من اصلا روم نمیشد بهش بگم می خوام عروسی کنم ▫️▪️▫️▪️▫️▪️ با ذوق گوشی موبایلم و به سینه فشردم و گفتم _وای بهترین خبر دنیا رو شنیدم مژگان دسته ی قلاب را به بازوم زد و گفت _نرگس چی شده ازخوشحالی چشمات برق می زنه بی هوا به آغوشش کشیدم و گفتم مشکل داداشم حل شده مژگان تو رو خدا سوال نپرس من باید یه سر برم حیاط به خانجونم زنگ بزنم ! به بهانه ی حرف زدن با خانجون خواستم برم پیش حاجی...🙈
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🌱 ✍️ به بهانه ی حرف زدن با خانجون خواستم برم پیش حاجی نباید مژگان می فهمید توی کارگاه جوری استرس داشتم انگار که همه از قرار پنهانی ام با حاجی خبر دارند همین که از دار پایین پریدم مژگان چنگی به بازوم زد و گفت _از من میشنوی حیاط نرو اوف اگه بدونی حاجی چه جوری داشت پشت گوشی داد می کشید من تنم لرزید بیچاره اونی که پشت خط بود . به هول سمتش چرخیدم و گفتم _تو حیاط بود !؟ _خوب آره دیگه نرگس بعد چند روز پیداش شد اونم با توپ پر . اضطراب بدی به جانم افتاد از اون روز که بعد از رسیدن از تهران جلوی در خانه پیاده ام کرد دیگه ندیده بودمش همانطور که سالن کارگاه و سمت در خروجی می رفتم گفتم _حتما تا حالا رفته تو اتاقش ! از پشت دیواره ی شیشه ی سرک کشیدم . پشت میز سرش و به پنج های قفل شده اش تکیه داده بود ! پاهام من و سمت در کشاند همین که تغه به در زدم صداش بلند شد _مشتی الان وقتش نیست بزار بعدا جمعش کن ! حتما فکر کرده عمو رجبِ دستم و توی جیبم سر دادم و همین که از بودن برگه داخلش مطمن شدم دستگیره ی در و پایین کشیدم با دیدن وضعیت اتاق و برگه های پخش شده ی روی زمین شوکه شدم همانطور که سرش پایین بود گفت _گفتم نمی خواد الان وقتش نیست
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ با سلام آرومم سرش و بلند کرد خدای من چشماش سرخ بود و رگه های روی شقیقه اش بیرون زده بود نمی دونم چرا با دیدن حالش قلبم مچاله شد ! یعنی چی شده که حاجی اینقدر آشفته هست از همان دم در خم شدم و همانطور که برگه های پخش شده ی روی زمین رو دسته می کردم گفتم ببخشید مزاحم شدم خواستم باهاتون حرف بزنم . حالا دیگه کنار میزش بودم و سرم پایین بود که بی هوا از روی صندلی بلند شد و همانطور که دستش و ستون روی میز می کرد سمتم خم شد و گفت _می گم کاریشون نداشته باش ! جوری صداش عصبی بود که تنم لرزید اما بعد از چند برخورد شناخته بودمش به به قول عمو رجب انکار پشت این چهره ی طوفانیش دریای آرامی پنهان شده بود بی آنکه دست از کارم بکشم نگاه ام بالا آوردم و بهش خیره شدم یعنی چرا به این حال افتاده مرد عجیبی بود خودم بهش مدیون می دونستم دوست نداشتم با این حال ببینمش بقیه ی برگه هارو جمع کردم و روی میزش گذاشتم همانطور که زیر چشمی نگاه اش می کردم جلوی میزش ایستادم و بریده بریده گفتم....
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ جلوی میزش ایستادم و بریده بریده گفتم _ داداش احسانم آزاد شد با این حرفم ناخواسته در مردمک چشماش خیره شدم و ادامه دادم همه اش به لطف شما ! حاجی هم داشت نگاه ام می کرد نمی دونم شاید از پر رویی ام شوکه شده بود برگه خرج نشده ی چکش رو از جیبم بیرون کشیدم مقابلش گذاشتم _نمی تونم کلمه ی پیدا کنم که لایق تشکر کردن از شما باشه حواسم بهش بود با اخم نگاه از برگه ی چک گرفت و بهم داد _این چک برای تو برش دار از جلد ارغوان خجالتی و سر به زیر بیرون آمدم و با اعتراض گفتم _نه اینجوری که نمیشه شما دیه ی احسان و پرداخت کردی ما قرار گذاشتیم من همه چیو بهتون گفتم علت قبول اون کار مشکل داداشم بود به هیچ وجه نمی تونم بپذیرم تورو خدا حاج آقا بیشتر از این من و مدیون خودتون نکنید به خودم که آمدم متوجه شدم که بی هوا میز و دور زدم و روبه رویش ایستادم خجالت زده عقب کشیدم عجیب بود که داشت خیره خیره نگاه ام می کرد با خودم گفتم بهتر بری بیرون ارغوان مهم اینه که چک و بهش دادی ناخواسته فکرم سمت سند ش پر کشید و رو بهش گفتم ..
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ .._می دونم سند تون به خاطر دادش ام گرو اما قول میدم قبل از تموم شدن کارمون پسش بدم با اینکه حرف هام بهش گفته بودم اما باز سینه ام سنگین بود و از روش شرمنده بودم معلوم نبود خودش چه درگیری داره اما باز من داشتم مشکلاتم براش ردیف می کردم دست پاچه سمت در اتاق رفتم که به حرف اومد _فردا صبح و زود آماده باش بریم محضر ! حالم جوری بود. انگار که از یه بلندی پرت شدم انگار داستان داشت واقعی میشد با این وقفه ی د‌و هفته ی کم کم داشت باورم میشد که قرار نیست بیشتر از این پیش بریم پاهام مثل دو وزنه ی سنگین به زمین چسبیده بود که صداش نزدیک تر شد _ محضر. دار آشناست نیاز به مقدمات روتین قبل از عقد نیست صبح زود بریم که همسایه ها هم کنجکاوی نکنند . بغضم با بزاق دهانم قورت دادم و همانطور که از بالای شانه نگاه اش می کردم سری تکان دادم و به هر جان کندنی بود از اتاق بیرون زدم ▪️▫️▪️▫️▪️▫️ خانجون کت لیمویی رنگ. را جلوی تنم گرفت و گفت _از بس سرتقی تند تند رفتم بازار این و خریدم با کلافگی دستش و پس زدم و گفتم _ای بابا خانجون بهت می گم این عقد واقعی نیست چرا غصه می خوری...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ _ای بابا خانجون بهت می گم این عقد واقعی نیست چرا غصه می خوری..... نمی خوام لباس بپوشم با همین مانتو می رم . _ کوتاه بیا ارغوان فکر می کنی نمی دونم شناسنامه ی خودت و اون خدا بیامرز و قایم کردی تا من پیداش نکنم گناه داره نمایش یا فیلم عقدش میشی کاش خانجون کوتاه می آمد خودم کم استرس داشتم خانجون هم مدام سرم غر میزد خدارو شکر جای شناسنامه ام امن بود وگرنه بعید نبود سر عقد خانجون تمام نقشه هام و خراب کنه ! هنوز آفتاب نزده بود که خانجون با یه بند توی گردنش به سراغم اومد و به زور و اصرار بندم انداخت . منم فرصت پیدا کردم و تمام دردهای این مدت و هق زدم به بهانه ی درد بند انداختن حسابی دلی سبک کردم . خانجون پارچه ی سفید را از دور گردنم باز کرد و آیینه را مقابلم گرفت _مبارک باشه ارغوان مثل ماه شب چهارده شدی فقط زیر ابروهات و یه کم برداشتم ماشالله به دلم برآب شده بختت بلند غصه نخور ▪️▫️▫️▪️▫️▪️ خانجون با اصرار سارافون لیمویی رو‌تنم کرد و همانطور که کت ستش را برایم مرتب می کرد گفت _ محال اجازه بدم همه چی باید به رسمش اجرا بشه تو هم بهتره به حرفم گوش بدی فکر این که حاجی زن داره از سرت بیرون کن ! .....