eitaa logo
romanyab
22.1هزار دنبال‌کننده
45 عکس
0 ویدیو
0 فایل
عاشقانه بخوان عاشقانه زندگی کن اینجا با هم رمان و داستان می خوانیم برای ارتباط با ادمین با آیدی تلگرام زیر مراجعه کنید 👇 @leila_bn66 داستان حاج رسول ( بغلم کن ) به قلم #لیلا در خصوصی کامل 💖این داستان ثبت اثر شده و در نوبت چاپ قرار گرفته 💖
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ _ای بابا خانجون بهت می گم این عقد واقعی نیست چرا غصه می خوری..... نمی خوام لباس بپوشم با همین مانتو می رم . _ کوتاه بیا ارغوان فکر می کنی نمی دونم شناسنامه ی خودت و اون خدا بیامرز و قایم کردی تا من پیداش نکنم گناه داره نمایش یا فیلم عقدش میشی کاش خانجون کوتاه می آمد خودم کم استرس داشتم خانجون هم مدام سرم غر میزد خدارو شکر جای شناسنامه ام امن بود وگرنه بعید نبود سر عقد خانجون تمام نقشه هام و خراب کنه ! هنوز آفتاب نزده بود که خانجون با یه بند توی گردنش به سراغم اومد و به زور و اصرار بندم انداخت . منم فرصت پیدا کردم و تمام دردهای این مدت و هق زدم به بهانه ی درد بند انداختن حسابی دلی سبک کردم . خانجون پارچه ی سفید را از دور گردنم باز کرد و آیینه را مقابلم گرفت _مبارک باشه ارغوان مثل ماه شب چهارده شدی فقط زیر ابروهات و یه کم برداشتم ماشالله به دلم برآب شده بختت بلند غصه نخور ▪️▫️▫️▪️▫️▪️ خانجون با اصرار سارافون لیمویی رو‌تنم کرد و همانطور که کت ستش را برایم مرتب می کرد گفت _ محال اجازه بدم همه چی باید به رسمش اجرا بشه تو هم بهتره به حرفم گوش بدی فکر این که حاجی زن داره از سرت بیرون کن ! .....
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ از بس سر زن داشتن حاجی بحث کرده بودم که جو نی برام نمونده بود کلافه پلک بستم دلخور از آیینه به خانجون خیره شدم دلم نیومد دلخوشی و تصورش و خراب کنم زیر لب گفتم _ول کن ارغوان بزار خوش باشه همین که قرآن را روی سرم چرخاند و زیر لب ذکر گفت دلم گرفت و ناخواسته یاد نرگس افتادم زیر لب دعا کردم این ماجرا هرچه زودتر ختم به خیر بشه خانجون گونه ام را بوسید و با حسرت گفت . _خدا بابات و حفظ کنه نبودنش بهتر از بودنش اما حیف عجله کردی کاش لااقل می موندی احسانم می رسید با نگرانی دستش و از روی یقه ام پس زدم و گفتم _وای خانجون تنها شانسی که آوردم همین نمی خوام حالا بفهمه خجالت می کشم صدای پیامک گوشی مثل ناقوس مرگ قلبم و مچاله کرد به هول به گوشیم چنگ زدم . منتظر تماسش بودم اما شاید پیام داده وقتی بالای گوشی چشمم به اسمش خورد نفسم بند آمد با دست های لرزون پیامش و باز کردم « بیا پایین دم درم »» بغض بدی به گلوم چنگ زد و با چند نفس عمیق پسش زدم از یه طرف شناسنامه ی خواهرمرحومم که قرار بود با اسم حاجی پر بشه از طرف دیگه ......
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ نگرانی بابت اینکه نکنه دستم رو بشه ! افکار مزاحمم و پس زدم و زیر لب گفتم خودش گفت محضر دار آشناست سرسری خطبه می خونه مطمنا نمی فهمه تند تند شالم و سرم کردم پچ پچ وار به خانجون گفتم _حاجی دم دره خانجون الان چه جوری با این سرو وضع برم پایین آخه می بینی به چه کارهایی وادارم می کنی !؟ لباسی که خانجون به زور تنم کرده بود یه کت و سارافون لیمویی رنگ بود خانجون که جلوتر از من لای در و کشید چشمم به شانه های مردانه اش افتاد و ترس و اضطراب تمام تنم رو‌ لَمَس کرد انگار خواب بودم من منتظر چی بودم حاج غفار بزرگ و آوازه اش توی شهر پر بود به عنوان داماد پشت در منتظر ایستاده بود . با خودخوری گوشه ی لبم را جویدم و زمزمه وار گفتم _ دارم چیکار می کنم دلم خوش که صفحه دوم شناسنامه ام خالی می مونه و با هویت نرگس خدا بیامرز عقدش میشم اما این فقط یه خیال خام ارغوان خودت و گول نزن خدایا کاش می دونستم بعد از عقد چه در انتظارم خانجون که به رسم مهمان نوازی تعارف کرد حاج غفار روش و سمت مون گرفت و من به هول نگاه ام و به کفش هام دادم و همانطور که با خود خوری چادرم و دور تنم محکم می کردم زیر لب گفتم _پاک آبروم رفت......
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ الان حاجی چه فکری در موردم می کنه حتما میگه عُقده داشت که اینجوری به خودش رسیده خدایا کاش این عذاب زود تموم بشه ! از حرص به جون پوست لبم افتاده بودم که دستی دور کمرم حلقه شد . _وای خدایا چه خوشگل شدی ! باور م نمی شد همون خانم که می گفت خواهرش کنارم ایستاده بود پس تنها نیومده بود ناخواسته نگاه ام سمت حاجی که کنار دستم ایستاده بود چرخیدم عجیب بود که برای اولین بار خیره ی صورتم بود و داشت نگاه ام می کرد همین که باهاش چشم تو چشم شدم روش و برگردوند و سمت ماشین چرخید خواهرش دست دور بازوم انداخت و گفت _هنوز هیچی نشده پاک حواس دادشم و‌ پرت کردی ها ! از حرفش تنم لرزید و با خجالت پلک بستم باورم نمیشد این حرف ها رو داشت جلوی حاجی به من می زد . زیر چشمی نگاه اش کردم ! نیم رخش مثل همیشه اخم داشت و توی آن کت شلوار مشکی و پیراهن سفید ترسناک تر از همیشه به نظر می آمد حاجی غفار در ماشین باز کرد و با تحکم گفت . _سیما سوار شو دیر شد ! مردد کنار خانجون ایستاده بودم که ..
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ مردد کنار خانجون ایستاده بودم که خواهرش دستم و کشید و همانطور که در جلو‌ باز می کرد گفت . _ارغوان جون ببخشید این داداش من نابلده کم کم یاد میگیره که اول باید در ماشین و برای خانومش باز کنه ؟ خدایا پس چرا این زن تمامش نمی کرد داشت کاری می کرد که همانجا قید همه چیزو بزنم صدای پف کلافه اش از آن فاصله به گوشم رسید همانطور که با خودخوری گوشه ی لبم را می جویدم ملتمسانه نگاه اش کردم با همان اخم همیشگی سری تکان داد و پچ زد سوار شو دیره ! نه مثل اینکه راستی راستی بازی شروع شده بود وقتی کنارش روی صندلی جلو جا گرفتم زیر چشمی به دستهای مردانه اش که چنگ فرمان بود خیره شدم و آن عقیق آبی من .و سمت گذشته برد کی فکرش و می کرد با مردی که روزی خودم و زیر ماشینش انداخته بودم تا به بهای اندک آبروم حراج بزارم تا چند دقیقه دیگه محرم میشدم ! به قول خانجون سجل من یا نرگس خدا بیامرز توفیر نمی کرد ▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️ خواهرش از لای صندلی سرک کشید و همانطور که دو شاخه گلِ رُزِ سفید را که با ربان قرمز تزیین شده بود دستم می داد گفت _ خودت گلی عروس قشنگم ! با حرص دستم و دور دسته گل مشت کردم و زیر لب گفتم _اخه چرا قُشون کشی کرده مگه واقعا داریم عروسی می کنیم ...
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ خواهرش که برخلاف خودش زیادی پر شور بود از همانجا گردن کشید و حاجی را بوسید و گفت _ داداش الهی قربونت برم یه امروز و به دل عروست باش یه آهنگ شاد بزار ای بابا عروس به این خوشگلی بازم که اخم کردی حاجی غفار جوری با خشم نگاهش کرد که من ترسیدم و خودم سمت در کشیدم کنارش معذب بودم و مسافت تا محضر قد یه عمر برام طولانی شده بود وقتی که تابلوی محضر را از دور دیدم انگار که از یه مخمصه رها شده باشم نفس آسوده ی کشیدم همین که در ماشین و باز کردم حاجی خودش و سمت من کشید و دستمال کاغذی رو دستم داد و شاخه ها رز را ازم گرفت _بدش من داره از انگشتت خون میاد نمی فهمم از چی می ترسی؟ بی هوا به دست زخمی ام خیره شدم از بس استرس داشتم حواسم نبود که تیغ های شاخه ی رُز دستم و زخمی کرده شاخه گل و روی کاپوت گذاشت و گفت من برم مدارک و بدم تو هم بیا زود کارو تموم کنیم ! با این حرفش یاد شناسنامه ی توی کیفم افتادم و قلبم به یک باره آتش گرفت و نا حواسته به آستین کتش چنگ زدم و....🙈
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️ ✍️ با این حرفش یاد شناسنامه ی توی کیفم افتادم و قلبم به یک باره آتش گرفت و نا حواسته به آستین کتش چنگ زدم و گفتم _شناسنامه ی منم بدم به شما ! انگار که کلافه بود این و از نفس های منقطع و پریدن پلکش فهمیدم قبل از اینکه دو دل بشم با دست های لرزون شناسنامه ی نرگس و بهش دادم ▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️ وقتی که جلوی خنچه ی آماده ی عقد نشستم از پشت به قامتش خیره شدم شناسنامه ها رو جلوی روی محضر دار گذاشت دل توی دلم نبود خدایا نکنه معلوم بشه نرگس فوت شده جوری حواسم به آن سمت بود که به کل از خانجون و خواهر حاجی غافل شده بودم که سیما ( خواهر حاجی ) مقابلم ایستاد و رو به دختر کنار دستش گفت _مهسا اینم از دختری که دل سنگ داداشم و آب کرد با تیزبینی نگاه دختر کردم سر و وضع مرتب و لباس های شیک برام عجیب بود عقدی که قرار بود پنهان بمانه یکی یکی مهمان جدید به خودش می دید . دستش و سمتم گرفت و همانطور که باهام دست می داد گفت _اما سیما فکر کنم دل عروس خانومم از الان داره آب میشه چون چشم از رسول برنمی داره ! رسول !؟ زیر لب چند بار اسمش و هجی کردم نا خواسته دوباره نگاه ام سمت حاجی چرخید پس اسمش رسولِ ▪️▫️▪️▫️▪️▫️ وقتی عاقد برای بار سوم خطبه رو خواند سیما خواهرش بلند بلند گفت _داداش عروس زیر لفظی می خواد ....
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ خدایا پس چرا این دختر کوتاه نمی آمد با کلافگی نگاه از آیه های قرآن گرفتم و به نیم رخش دادم اخم کرده دستش برد توی جیب کتش و جعبه ی مخملی رو روی پام گذاشت تو شوک نگاه ام به جعبه ی قرمز روی پام دادم که عاقد دوباره آیه رو خواند و در این بین اسم نرگس مثل نیشتر توی قلبم فرو می رفت بله ی کوتاه ام به زحمت حتی به گوش خودم رسید امان از بعضی که داشت رسوام می کرد حواسم به کل از آن مراسم مضحک پرت شد و افکارم ناپرهیزی کرد یاد خواهر ناکامم افتادم روز عقد نرگس و سیاوش روزی که نرگس روی ابرها پرواز می کرد توی حال خودم بودم که صدای دست و‌هورا بلند شد و هم زمان حاجی سمتم گردن کشید و همانطور که دست گل را از دستم می کشید دم گوشم گفت . بدش من دیگه تموم شد . نمی دونم از یادآوری خاطره ی نرگس بود یا به خاطر نمایشی که بی کم و کاست داشت پیش می رفت که چشمام پر شد و بغض کرده لبم و لای دندان گرفتم بی شک نگاه ملتمسم هزاران حرف پشتش بود که حالت نگاه حاجی تغییر کرد و....
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا