(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🌱
#بغلم_کن__۹۳
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
به بهانه ی حرف زدن با خانجون خواستم برم پیش حاجی نباید مژگان می فهمید توی کارگاه جوری استرس داشتم انگار که همه از قرار پنهانی ام با حاجی خبر دارند
همین که از دار پایین پریدم مژگان چنگی به بازوم زد و گفت
_از من میشنوی حیاط نرو اوف اگه بدونی حاجی چه جوری داشت پشت گوشی داد می کشید من تنم لرزید بیچاره اونی که پشت خط بود .
به هول سمتش چرخیدم و گفتم
_تو حیاط بود !؟
_خوب آره دیگه نرگس بعد چند روز پیداش شد اونم با توپ پر .
اضطراب بدی به جانم افتاد از اون روز که بعد از رسیدن از تهران جلوی در خانه پیاده ام کرد دیگه ندیده بودمش همانطور که سالن کارگاه و سمت در خروجی می رفتم گفتم
_حتما تا حالا رفته تو اتاقش !
از پشت دیواره ی شیشه ی سرک کشیدم . پشت میز سرش و به پنج های قفل شده اش تکیه داده بود !
پاهام من و سمت در کشاند همین که تغه به در زدم
صداش بلند شد
_مشتی الان وقتش نیست بزار بعدا جمعش کن !
حتما فکر کرده عمو رجبِ دستم و توی جیبم سر دادم و همین که از بودن برگه داخلش مطمن شدم دستگیره ی در و پایین کشیدم
با دیدن وضعیت اتاق و برگه های پخش شده ی روی زمین شوکه شدم
همانطور که سرش پایین بود گفت
_گفتم نمی خواد الان وقتش نیست
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۹۴
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
با سلام آرومم سرش و بلند کرد
خدای من چشماش سرخ بود و رگه های روی شقیقه اش بیرون زده بود
نمی دونم چرا با دیدن حالش قلبم مچاله شد !
یعنی چی شده که حاجی اینقدر آشفته هست از همان دم در خم شدم و
همانطور که برگه های پخش شده ی روی زمین رو دسته می کردم گفتم ببخشید مزاحم شدم خواستم باهاتون حرف بزنم .
حالا دیگه کنار میزش بودم و سرم پایین بود که
بی هوا از روی صندلی بلند شد و همانطور که دستش و ستون روی میز می کرد سمتم خم شد و گفت
_می گم کاریشون نداشته باش !
جوری صداش عصبی بود که تنم لرزید اما بعد از چند برخورد شناخته بودمش به به قول عمو رجب انکار پشت این چهره ی طوفانیش دریای آرامی پنهان شده بود بی آنکه دست از کارم بکشم
نگاه ام بالا آوردم و بهش خیره شدم
یعنی چرا به این حال افتاده مرد عجیبی بود خودم بهش مدیون می دونستم دوست نداشتم با این حال ببینمش بقیه ی برگه هارو جمع کردم و روی میزش گذاشتم
همانطور که زیر چشمی نگاه اش می کردم جلوی میزش ایستادم و بریده بریده گفتم....
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۹۵
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
جلوی میزش ایستادم و بریده بریده گفتم
_ داداش احسانم آزاد شد با این حرفم ناخواسته در مردمک چشماش خیره شدم و ادامه دادم همه اش به لطف شما !
حاجی هم داشت نگاه ام می کرد نمی دونم شاید از پر رویی ام شوکه شده بود
برگه خرج نشده ی چکش رو از جیبم بیرون کشیدم مقابلش گذاشتم
_نمی تونم کلمه ی پیدا کنم که لایق تشکر کردن از شما باشه
حواسم بهش بود
با اخم نگاه از برگه ی چک گرفت و بهم داد
_این چک برای تو برش دار
از جلد ارغوان خجالتی و سر به زیر بیرون آمدم و با اعتراض گفتم
_نه اینجوری که نمیشه شما دیه ی احسان و پرداخت کردی ما قرار گذاشتیم من همه چیو بهتون گفتم علت قبول اون کار مشکل داداشم بود به هیچ وجه نمی تونم بپذیرم تورو خدا حاج آقا بیشتر از این من و مدیون خودتون نکنید به خودم که آمدم متوجه شدم که بی هوا میز و دور زدم و روبه رویش ایستادم
خجالت زده عقب کشیدم
عجیب بود که داشت خیره خیره نگاه ام می کرد با خودم گفتم
بهتر بری بیرون ارغوان مهم اینه که چک و بهش دادی ناخواسته فکرم سمت سند ش پر کشید و رو بهش گفتم
..
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۹۶
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
.._می دونم سند تون به خاطر دادش ام گرو اما قول میدم قبل از تموم شدن کارمون پسش بدم
با اینکه حرف هام بهش گفته بودم اما باز سینه ام سنگین بود و از روش شرمنده بودم
معلوم نبود خودش چه درگیری داره اما باز من داشتم مشکلاتم براش ردیف می کردم
دست پاچه سمت در اتاق رفتم که به حرف اومد
_فردا صبح و زود آماده باش بریم محضر !
حالم جوری بود. انگار که از یه بلندی پرت شدم انگار داستان داشت واقعی میشد با این وقفه ی دو هفته ی کم کم داشت باورم میشد که قرار نیست بیشتر از این پیش بریم
پاهام مثل دو وزنه ی سنگین به زمین چسبیده بود که صداش نزدیک تر شد
_ محضر. دار آشناست نیاز به مقدمات روتین قبل از عقد نیست صبح زود بریم که همسایه ها هم کنجکاوی نکنند .
بغضم با بزاق دهانم قورت دادم و همانطور که از بالای شانه نگاه اش می کردم سری تکان دادم و به هر جان کندنی بود از اتاق بیرون زدم
▪️▫️▪️▫️▪️▫️
خانجون کت لیمویی رنگ. را جلوی تنم گرفت و گفت
_از بس سرتقی تند تند رفتم بازار این و خریدم
با کلافگی دستش و پس زدم و گفتم
_ای بابا خانجون بهت می گم این عقد واقعی نیست چرا غصه می خوری...
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۹۶
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
_ای بابا خانجون بهت می گم این عقد واقعی نیست چرا غصه می خوری.....
نمی خوام لباس بپوشم با همین مانتو می رم .
_ کوتاه بیا ارغوان فکر می کنی نمی دونم شناسنامه ی خودت و اون خدا بیامرز و قایم کردی تا من پیداش نکنم
گناه داره نمایش یا فیلم عقدش میشی
کاش خانجون کوتاه می آمد خودم کم استرس داشتم خانجون هم مدام سرم غر میزد خدارو شکر جای شناسنامه ام امن بود وگرنه بعید نبود سر عقد خانجون تمام نقشه هام و خراب کنه !
هنوز آفتاب نزده بود که خانجون با یه بند توی گردنش به سراغم اومد و به زور و اصرار بندم انداخت .
منم فرصت پیدا کردم و تمام دردهای این مدت و هق زدم به بهانه ی درد بند انداختن حسابی دلی سبک کردم .
خانجون پارچه ی سفید را از دور گردنم باز کرد و آیینه را مقابلم گرفت
_مبارک باشه ارغوان مثل ماه شب چهارده شدی فقط زیر ابروهات و یه کم برداشتم ماشالله به دلم برآب شده بختت بلند غصه نخور
▪️▫️▫️▪️▫️▪️
خانجون با اصرار سارافون لیمویی روتنم کرد و همانطور که کت ستش را برایم مرتب می کرد گفت
_ محال اجازه بدم همه چی باید به رسمش اجرا بشه تو هم بهتره به حرفم گوش بدی فکر این که حاجی زن داره از سرت بیرون کن ! .....
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۹۸
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
از بس سر زن داشتن حاجی بحث کرده بودم که جو نی برام نمونده بود کلافه پلک بستم دلخور از آیینه به خانجون خیره شدم دلم نیومد دلخوشی و تصورش و خراب کنم زیر لب گفتم
_ول کن ارغوان بزار خوش باشه
همین که قرآن را روی سرم چرخاند و زیر لب ذکر گفت دلم گرفت و ناخواسته یاد نرگس افتادم
زیر لب دعا کردم این ماجرا هرچه زودتر ختم به خیر بشه خانجون گونه ام را بوسید و با حسرت گفت .
_خدا بابات و حفظ کنه نبودنش بهتر از بودنش اما
حیف عجله کردی کاش لااقل می موندی احسانم می رسید با نگرانی دستش و از روی یقه ام پس زدم و گفتم
_وای خانجون تنها شانسی که آوردم همین نمی خوام حالا بفهمه خجالت می کشم
صدای پیامک گوشی مثل ناقوس مرگ قلبم و مچاله کرد به هول به گوشیم چنگ زدم .
منتظر تماسش بودم اما شاید پیام داده
وقتی بالای گوشی چشمم به اسمش خورد نفسم بند آمد
با دست های لرزون پیامش و باز کردم
« بیا پایین دم درم »»
بغض بدی به گلوم چنگ زد و با چند نفس عمیق پسش زدم از یه طرف شناسنامه ی خواهرمرحومم که قرار بود با اسم حاجی پر بشه از طرف دیگه ......
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۹۹
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
نگرانی بابت اینکه نکنه دستم رو بشه !
افکار مزاحمم و پس زدم و زیر لب گفتم خودش گفت محضر دار آشناست سرسری خطبه می خونه مطمنا نمی فهمه
تند تند شالم و سرم کردم پچ پچ وار به خانجون گفتم
_حاجی دم دره خانجون الان چه جوری با این سرو وضع برم پایین آخه می بینی به چه کارهایی وادارم می کنی !؟
لباسی که خانجون به زور تنم کرده بود یه کت و سارافون لیمویی رنگ بود
خانجون که جلوتر از من لای در و کشید چشمم به شانه های مردانه اش افتاد و ترس و اضطراب تمام تنم رو لَمَس کرد انگار خواب بودم من منتظر چی بودم حاج غفار بزرگ و آوازه اش توی شهر پر بود به عنوان داماد پشت در منتظر ایستاده بود .
با خودخوری گوشه ی لبم را جویدم و زمزمه وار گفتم
_ دارم چیکار می کنم دلم خوش که صفحه دوم شناسنامه ام خالی می مونه و با هویت نرگس خدا بیامرز عقدش میشم اما این فقط یه خیال خام ارغوان خودت و گول نزن خدایا کاش می دونستم بعد از عقد چه در انتظارم
خانجون که به رسم مهمان نوازی تعارف کرد حاج غفار روش و سمت مون گرفت و من به هول نگاه ام و به کفش هام دادم و همانطور که با خود خوری چادرم و دور تنم محکم می کردم زیر لب گفتم
_پاک آبروم رفت......
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۰۰
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
الان حاجی چه فکری در موردم می کنه حتما میگه عُقده داشت که اینجوری به خودش رسیده خدایا کاش این عذاب زود تموم بشه !
از حرص به جون پوست لبم افتاده بودم که دستی دور کمرم حلقه شد .
_وای خدایا چه خوشگل شدی !
باور م نمی شد همون خانم که می گفت خواهرش کنارم ایستاده بود پس تنها نیومده بود
ناخواسته نگاه ام سمت حاجی که کنار دستم ایستاده بود چرخیدم عجیب بود که برای اولین بار خیره ی صورتم بود و داشت نگاه ام می کرد همین که باهاش چشم تو چشم شدم روش و برگردوند و سمت ماشین چرخید
خواهرش دست دور بازوم انداخت و گفت
_هنوز هیچی نشده پاک حواس دادشم و پرت کردی ها !
از حرفش تنم لرزید و با خجالت پلک بستم باورم نمیشد این حرف ها رو داشت جلوی حاجی به من می زد . زیر چشمی نگاه اش کردم ! نیم رخش مثل همیشه اخم داشت و توی آن کت شلوار مشکی و پیراهن سفید ترسناک تر از همیشه به نظر می آمد
حاجی غفار در ماشین باز کرد و با تحکم گفت .
_سیما سوار شو دیر شد !
مردد کنار خانجون ایستاده بودم که ..
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف