(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۳۹
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
از صدای هم همه ی جمع سنگینی نگاه شان می فهمیدم که مجلس شلوغه با خجالت روی لُختی گردنم دست کشیدم و گوشه ی مبل نشستم .
کمی که گذشت انگار کنجکاویشان ته کشید فرصت پیدا کردم و پذیرای خانه را دید زدم
یه سالن بزرگ جوری که انتهایش مشخص نبود و چند سِت مبل استیل و راحتی به زیبایی چیده شده بود
تابلو فرش های گران قیمت وصل شده به در و دیوار توجه ام و جلب کرد جوری که از آن جمع غافل شدم و با لذت به تابلوی روی دیوار روبه رو خیره بودم که صدای تیز زنی من و از افکارم بیرون کشید و خجالت زده ازکنجکاویم نگاه گرفتم و گفتم
_من و صدا زدید خانم !؟
زن کنار دستش با پوزخند گفت
_ فرخنده جون شخصیت و فرهنگ که با سر و لباس به دست نمیاد حیف رسول چطور اجازه دادی این اشتباه مرتکب بشه !؟
زن اخم در هم کشید و در جوابش با خودخوری گفت
_آخ نگو ملوک جان پنهونی عقدش کرده اگه می دونستم محال بود بزارم
خدای من نزدیک بود به گریه بیافتم احساس غریبی می کردم و مکالمه اشان دوباره نگاه ها رو سمتم چرخاند با استرس دور پذیرای چشم چرخاندم پس حاجی کجا رفت !؟ چرا تنهام گذاشت .
صدای تیز زن دوباره مخاطب ام قرار داد
_بچه ت کو !؟ نکنه از هول حلیم افتادی تو دیگ عسل فراموشش کردی .....
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۴۰
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
با خشم انگشتانم را توی دسته ی مبل فرو بردم این همه حقارت حق ام نبود تا خواستم جوابش و بدم کنار دستم تکانی خورد و حاجی همانطور که تنگم روی مبل نشست گفت
_پسرش جاش راحت مامان انشالله به موقع اش اونم میاد خونه اش !.
به هول سرم و بلند کردم و به نیم رخش خیره شدم
الان چی گفت میاد خونه اش مگه نگفتم کیان قرار نیست بیاد
فک منقبض شده و اخم های در هم کشیده اش نشان می داد که بیش از حد خشمگین .
ناغافل از دل آشوبی که گریبانم را گرفته نفس عمیقی کشیدم که گرمی انگشتانش لای دستم فرو رفت دم گوشم گفت
_آروم باش بهشون گوش نده .
وقتی که دستم و کشید و گذاشت روی زانوهایش و انگشتانم و به بازی گرفت نزدیک بود غالب تهی کنم این نمایش خیلی سهمگین تر از تصوراتم بود
صدای خنده ی بچگانه سکوت پذیرای و شکست و هم زمان مبینا خودش و توی آغوشم انداخت
_وای فرشته تو اینجایی دلم برات تنگ شده بود بینی اش را به سینه ام فشرد و نفس کشید
هنوز همون بو میدی .
خدای من همه ی نگاه ها روی من بود و..
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۴۱
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
خدای من همه ی نگاه ها روی من بود و
از طرفی نگران سر رسیدن مادر دخترک بودم جوری که حتی نتونستم محبتش و پاسخ بدم .
موهای بلندش نوازش می کردم که کفش های پاشنه داری جلوی رویم جفت شد و هم زمان دست مبینا کشیده شد و صدای تیزش بلند شد
_مگه نگفتم هیچ جا نرو گم شو برو تو اتاق
باورم نمیشد این برخورد شایسته ی این دخترک شیرین زبان نبود . بغضم با بزاق دهانم قورت دادم زیر چشمی نگاه اش کردم
پیراهن آستین حلقه ی به زیبایی بازوهای سفید و گردن و بالای سینه اش را به نمایش گذاشته بود و ظاهر زیبایش به اخلاق تندش نمی خورد.
ناخواسته کمی از حاجی که تنگم نشسته بود فاصله گرفتم خدای من چطور تونستم حتی به خاطر پول ووسط زندگی این زن پا بزارم !؟
حاجی که به غضب دست دخترک را کشید و جلوش قامت راست کرد فرخنده خانم با نگرانی جلوش درامد و گفت .
_ولش کن رسول مادرش دشمنش که نیست مینو جان تو هم بشین قربونت برم الان میگم کوثر برات چایی بیاره آروم شی صبح تا شب با بچه درگیری خسته شدی
نه طاقت نداشت کاش می تونستم فرار کنم با دلخوری به نیم رخ حاجی که هنوز با انزجار خیره ی زن بود نگاه کردم وبلند شدم
با همان اخم سرش چرخید سوالی سری تکان داد که با بغض پچ زدم
می خواهم یه زنگ بزنم !
در مقابل نگاه خیره ی زن موبایلش و مقابلم گرفت و ...
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۴۲
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
موبایلش و مقابلم گرفت و زمزمه کرد
_بگیرش !
بیشتر از خودم بیزار شدم به خاطر رهایی از مخمصه ی که گریبانم و گرفته بود زندگی این زن و بهم ریخته بودم
با دلخوری نگاه ازش گرفتم و گفتم
_نه گوشی دارم کیفم دست سیماست میگیرم ازش
با دیدن سیما که بهمون نزدیک میشد جوری نفسم رها کردم انگار که از یه مخمصه نجات یافتم
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
سیما در چوبی اتاق را باز کرد و کنار ایستاد و گفت
_وظیفه ی داداش رسول بود که اول دعوتت کنه به اتاقش اما خوب داداش رسول دیگه از این جینگولک بازی ها بلد نیست
پر از سوال نگاه سیما کردم و گفتم
_سیما چطور می تونه ظلم کردن به یه زن و اینجوری بپذیره تازه از اون داداش عوضیش تعریف هم می کنه
جوری عصبی بودم که حتی ازش تشکر نکردم با خودخوری انگشت به هم تاب می دادم که سیما کیفم و مقابلم گرفت و گفت
_ارغوان جون حواست کجاست بیا عزیزم حتما نگران پسرت شدی !؟
با دست پاچگی کیفم و قاپیدم که سیما ازم فاصله گرفت و همانطور که در اتاق و می بست گفت
_دادش رسولم برخلاف قد و هیکلش دلش کوچیک اگه دیر کنی ..
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۴۳
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
_دادش رسولم برخلاف قد و هیکلش دلش کوچیک اگه دیر کنی مطمن باش چند دقیقه دیگه میاد پی ات
در اتاق و که بست تازه حواسم پی دور و برم رفت
اتاقش قد خونه مون بود و تخت چوبی کندو کاری شده با روکش مشکی پرده های تیره مخمل زیادی شبیه اتاق های توی قصه های مامان فرشته بود
کیفم و به سینه فشردم و زیر لب گفتم
کاش بتونم فرار کنم کاش پول داشتم تا پس اش بدم و خودم و از منجلاب رها کنم
آخه این مرد که همه از خوبی و مردانگیش می گفتند چطور می تونه جلوی زنش دست یه زن دیگر و بگیره و بیاره تو خونه
پس اون زن مادرش حق داشت اونجوری بهم بپره حتی شرمم می شد تو روشون نگاه کنم
شقیقه هام از درد نبض گرفته بود و اتاق دور سرم چرخید تلو تلو خوران عقب عقب رفتم گوشه ی تخت نشستم با دست های لرزان گوشی از کیفم بیرون کشیدم به سرم زد به احسان زنگ بزنم
چی بهش می گفتم من به حاجی قول دادم خدایا این نمایش سر آخر جانم رو می گرفت .
با ناامیدی گوشی را روی تخت پرت کردم فقط پول دیه که نبود سند گذاشتن برای احسان و سپردن نمایشگاه بهش با زاری به شقیقه هام چنگ زدم و زیر لب گفتم من زیادی بهش مدیونم
توی فکر بودم که در باز شد و قامت حاجی غفار نمایان شد
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۴۴
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
جوری که انکار خطایی مرتکب شدم بلند شدم و همانطور که گوشی رو برمی داشتم دستی روی تخت کشیدم و صافش می کردم که چنگی به بازوم زد و گفت
_چیکار می کنی !؟ ولش کن چرا اینجا موندی اتفاقی افتاده .
با خجالت موهای دم اسبی ام را به دشت سرم هدایت کردم و منمن کنان گفتم
من می تونم حالا برم
سکوتش که طولانی شد پلک بالا دادم و نگاه اش کردم
اخمی درهم کشید و با چشم های تنگ شده گفت
_پس حتما اتفاقی افتاده !؟ بگو می شنوم !
همانطور که با دست پاچگی با کیفم مشغول بودم جوابش و دادم
_نه نه فقط فکر کنم اینجوری بهتر باشه آخه درست نیست
سرم پایین بود که با فشار انگشتانش دور بازو م با هول و اضطراب سرم و بلند کردم
_ من و ببین خانم فرمند ، یادم رفت بهت بگم توی قرار مون دروغ و لاپوشانی نداریم پس حرف بزن من که تنهات گذاشتم اتفاقی افتاد!
نمی دونم چرا صدام لرزید و تصویرش تار شد. این بغض لعنتی به جان حلقومم افتاده بود اما اینبار نه به خاطر بدبختی و بیچارگی خودم بلکه به خاطر ناتوانی یک زن بریده بریده به حرف اومدم و گفتم ...
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف