eitaa logo
romanyab
22.2هزار دنبال‌کننده
47 عکس
0 ویدیو
0 فایل
محفلی برای عاشقان نثر و کتاب 📚 اینجا با هم رمان و داستان می خوانیم و وارد دنیای کتاب میشیم 📗🖋️ برای ارتباط با ادمین با آیدی تلگرام زیر مراجعه کنید 👇 @leila_bn66 داستان ( بغلم کن ) به قلم لیلا بابایی ثبت اثر شده 📝 و در نوبت چاپ قرار گرفته 💖
مشاهده در ایتا
دانلود
رضایت تون از خصوصی حاج رسول 🥰
رضایت های قشنگ تون از هر دو فصل داستان حاج رسول 🌺
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ _دادش رسولم برخلاف قد و هیکلش دلش کوچیک اگه دیر کنی مطمن باش چند دقیقه دیگه میاد پی ات در اتاق و که بست تازه حواسم پی دور و برم رفت اتاقش قد خونه مون بود و تخت چوبی کندو کاری شده با روکش مشکی پرده های تیره مخمل زیادی شبیه اتاق های توی قصه های مامان فرشته بود کیفم و به سینه فشردم و زیر لب گفتم کاش بتونم فرار کنم کاش پول داشتم تا پس اش بدم و خودم و از منجلاب رها کنم آخه این مرد که همه از خوبی و مردانگیش می گفتند چطور می تونه جلوی زنش دست یه زن دیگر و بگیره و بیاره تو خونه پس اون زن مادرش حق داشت اونجوری بهم بپره حتی شرمم می شد تو روشون نگاه کنم شقیقه هام از درد نبض گرفته بود و اتاق دور سرم چرخید تلو تلو خوران عقب عقب رفتم گوشه ی تخت نشستم با دست های لرزان گوشی از کیفم بیرون کشیدم به سرم زد به احسان زنگ بزنم چی بهش می گفتم من به حاجی قول دادم خدایا این نمایش سر آخر جانم رو می گرفت . با ناامیدی گوشی را روی تخت پرت کردم فقط پول دیه که نبود سند گذاشتن برای احسان و سپردن نمایشگاه بهش با زاری به شقیقه هام چنگ زدم و زیر لب گفتم من زیادی بهش مدیونم توی فکر بودم که در باز شد و قامت حاجی غفار نمایان شد
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ جوری که انکار خطایی مرتکب شدم بلند شدم و همانطور که گوشی رو برمی داشتم دستی روی تخت کشیدم و صافش می کردم که چنگی به بازوم زد و گفت _چیکار می کنی !؟ ولش کن چرا اینجا موندی اتفاقی افتاده . با خجالت موهای دم اسبی ام را به دشت سرم هدایت کردم و منمن کنان گفتم من می تونم حالا برم سکوتش که طولانی شد پلک بالا دادم و نگاه اش کردم اخمی درهم کشید و با چشم های تنگ شده گفت _پس حتما اتفاقی افتاده !؟ بگو می شنوم ! همانطور که با دست پاچگی با کیفم مشغول بودم جوابش و دادم _نه نه فقط فکر کنم اینجوری بهتر باشه آخه درست نیست سرم پایین بود که با فشار انگشتانش دور بازو م با هول و اضطراب سرم و بلند کردم _ من و ببین خانم فرمند ، یادم رفت بهت بگم توی قرار مون دروغ و لاپوشانی نداریم پس حرف بزن من که تنهات گذاشتم اتفاقی افتاد! نمی دونم چرا صدام لرزید و تصویرش تار شد. این بغض لعنتی به جان حلقومم افتاده بود اما اینبار نه به خاطر بدبختی و بیچارگی خودم بلکه به خاطر ناتوانی یک زن بریده بریده به حرف اومدم و گفتم ...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ _من هیچ فکر نمی کردم شما همچین آدمی باشید آخه چطور دلتون میاد با یه زن اینجور رفتار کنید .! وقتی یه مادر با دخترش که مثل برگ گلِ اینقدر با خشونت رفتار می کنه دلیلش چی می تونه باشه جز دل شکستگی از مردش مردمک چشمانم روی صورتش ثابت بود و اون هم نگاه نمی گرفت کلمات بی مهابا از ذهنم می گذشت و بر زبان جاری میشد ! بی هوا اخمش غلیظ تر شد و سوالی گفت _ از چی حرف می زنی !؟ واضح بگو بینم دردت چیه !؟ نمی دونم چرا یه لحظه خودم جای آن زن گذاشتم چشمام پر شد و بریده بریده گفتم _من به شما تعهد دارم و مدیونم به خاطر داداشم به خاطر بابام تا هر وقت که بخوایید وظیفه ام نقش بازی کنم اما منم یه زنم! وقتی خودم و جاش میزارم شرم می کنم از خودم متنفر میشم برای اینکه مشکل خودم و حل کنم شعله ی آتیش برای نابودی زندگی یکی دیگه شدم طاقت نیاوردم خیره بهش بغضم شکست و به گریه افتادم حاجی که انگار کلافه بود چنگی به موهاش زد و قدمی داخل اتاق زد و دوباره مقابلم ایستاد لحظه ی حس کردم شاید به فکر افتاده که بی آنکه حرفم و مزه مزه کنم ادامه دادم _هر کدورتی هم که بین شما و همسرتون هست این تنبیه خیلی زیاد حاج آقا ...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
رضایت های قشنگ تون از خصوصی 🥰❤️ خیلی از عزیزان دنبال داستان های دیگه مون هستن باعث افتخاره🌺
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام دوستان یه پارت از دیروز و فکر کنم سهوا حذف کردو دوباره الان می زارم ❤️
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ هر کدورتی هم که بین شما و همسرتون هست این تنبیه خیلی زیاد حاج آقا به خدا دیدن همسرش کنار زن دیگه !! خیلی سخته نمی دونم چی شد که حاجی یهو شانه ام را کشید و دست به جیب مقابلم ایستاد و به سردی گفت _ درباره ی چیزی که ازش هیچی نمی دونی اینقدر راحت قضاوت نکن ! سرک کشیدن هم کار تو رو سخت می کنه هم کار منو ! ما هر کدوم مشکلات خودمون و داریم که الان اینجایم خیلی دلم گرفت حق می گفت مگه من کی بودم بخوام نظر بدم حقیقت پشت پرده ی از ابهام بود و من به خودم جرات دخالت دادم حالا شرمنده شدم وقتی که حاجی در اتاق و باز کرد و کنار ایستاد خش دار گفت _ بیا پایین ! نمی خوام بیشتر از این کنجکاوشون کنی اینجوری پیش بری همه چی خراب میشه . حالم جوری بود که انگار وسط یک کابوس گیر افتادم سلانه سلانه سمت در می رفتم که یه لحظه دستش و مقابلم راست کرد و با تحکم گفت _امید دارم این کارت هم مثل کارهای دیگه به نحو احسنت انجام بدی ! تو اینجا قرار زن من باشی پس شروع کن . ▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️ حاجی که تنگم نشسته بود و سمتم خم شد و دیس برج را مقابلم گرفت دم گوشم پچ زد _معذب نباش اینجوری برات سخت می گذره !