(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۵۷
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
روم و سمتش برگردونم
خدای من جلوم زانو زده بود و داشت با تیز بینی نگاه ام می کرد
خجالت زده نیم خیز شدم و نشستم
همین هم مانده بود جلوی روی حاجی ولوو بشم
بلند شد و کتش و روی تخت انداخت و همان طور که دگمه های پیراهنش را باز می کرد گفت
_بیا رو تخت معذب نباش من ...!
با حرص پتو را زیر دستم مچاله کردم و بین حرفش پریدم
_ نه حاج آقا تو رو خدا بزارید همین جا بخوابم به خدا راحتم تو خونمون مگه تخت داریم با خانجونم رو زمین می خوابیم .
پشتش بهم بود و همانطور که با دگمه ی آستین پیراهنش ور می رفت از بالای شانه نگاه ام کرد
_من ناراحتم بلند شو الان جات و درست میکنم
خدای من امشب بی شک سکته می کردم
جوری با هول بلند شدم گوشه ی اتاق توی سکوت ایستادم انگار که منتظر محاکمه ام
حاجی غفار سمت کاناپه ی گوشه ی اتاق رفت و همانطور که نشیمن گاهش را می کشید گفت
جات و اینجا بنداز
انگار می دونست معذب ام لحظه ی سرتا
پا م و برانداز کرد و همانطور که سمت کمدش می رفت پیراهنی بیرون کشید و روی کاناپه پرت کرد .....
🌺🌺🌺
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۵۸
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
همانطور که سمت کمدش می رفت پیراهنی از کمد بیرون کشید و سمت کاناپه پرت کرد و گفت
_معذب نباش اینجوری که نمی تونی بخوابی حتما سیما فراموش کرده برات لباس بیاره
ناخواسته یاد پیراهن توی کیفم افتادم با نگرانی پلک بستم که ادامه داد
_میرم بیرون این و بپوش فردا هرچی لازمِ می خریم
در اتاق که تاب خرد و بسته شد
مستأصل وسط اتاق ایستاده بودم و نگاه ام به پیراهن روی کاناپه بود که زیر لب گفتم
_همین وکم داشتم لباسش و بپوشم
جوری که انگار وقتم تنگ بود پیراهنش را تا زدم و مرتب پایین تختش آویزان کردم و همانطور با دستپاچگی تشک را روی کاناپه پهن می کردم زیر پتو خزید م و پتو را روی سرم کشیدم
_تا نیومده باید بخوابم آه حاجی هم مهربونی اش گل کرده چرا پس نمیره پیش زنش!؟
ذهنم پر از معادلهای حل نشده بود و نمی دانستم به کدام یک فکر کنم
وقتی که صدای در به گوشم رسید هول زده جوری که انگار حاجی حواسش به من فوری پلک بستم .
اما گوشم و تیز کردم صدای باز بسته شدن کمد آمد و دوباره سکوت شد .
چند دقیقه ی که گذشت دوباره انگار پنجره را باز کرد و حس کردم شاید به تماشای حیاط ایستاده
سر آخر ترسم به کنجکاوی ام مغلوب شد و کمی پتو را کنار زدم و دزدکی تماشایش کردم
برای خواندن کامل داستان حاج رسول فقط کافیه کلمه ی
عضویت
رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇
@leila_bn66
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۵۹
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
کمی پتو را کنار زدم و دزدکی تماشایش کردم
انگار حدس ام درست بود پشت بهم روبه پنجره ایستاده بود و بین تاریک روشن فضای اتاق با دیدن تیپ اسپورت اش تعجب کردم زیادی با حاجی که همیشه دیده بودم فاصله گرفته بود
کمی که گذشت طاقباز روی تخت دراز کشید . نفس آسوده ی کشیدم و زیر لب گفتم
_خدا رو شکر حتی اینور و نگاه نکرد
با فراغت بال تماشایش کردم چقدر مرموز و تو دار بود صورت غم زده اش توی تاریک روشن اتاق لحظه ی دلم و لرزوند
با خودم گفتم ارغوان فقیر غنی هرکس به اندازه خودش درد وغم داره
کی فکرش و می کرد حاجی معروف که سرش گرم زیاد کردن اسکناس هاش بود اینچنین غم داشته باشه .
عجیب بود که از زنش خبری نشده شاید خبر نداره شب اینجا موندم
انگار کابوس می دیدم واقعا این من بودم که توی اتاق یه مرد متاهل شب و صبح می کردم با حرف لبه ی پتو را مشت کردم زیر لب گفتم
_آروم باش ارغوان این حرف و نزن تو به خاطر این کار پول گرفتی فقط یه قرارداد کاریه .
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️
وقتی حاجی جلوی خانه روی ترمز زد رو بهم گفت
_عمارت اونقدر هم ترسناک نیست روز اولی شاید سخت گذشت اما چند روز بگذره عادت می کنی
همانطور که با اضطراب انگشت بهم تاب می دادم سمتش چرخید م و گفتم
🌺🌺🌺
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۶۰
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
با اضطراب انگشت به هم تاب میدادم سمتش چرخید م و گفتم
_ تا کی قرار اونجا بمونم ؟
انگار که از سوال تکراریم کلافه شد که چنگی به موهایش زد و گفت
_ از الان بخوای منتظر پایان باشی به خودت سخت می گذر
نمی دونم چرا بغض کردم و از پشت نگاه شیشه ایم همانطور که بهش خیره بودم گفتم
_به خدا دیشب برام قد یه سال طول کشید نمی خوام خدای ناکرده کنجکاوی کنم اما مادرتون دیروز...
مشتی به فرمان کوبید و با خشم گفت
_ ببین خانم فرمند شما فقط و فقط به من جواب پس میدی و من این اجازه رو بهت میدم که توی عمارت از حق ات دفاع کنی
صداش اونقدر بلند بود که ناخواسته پلک بستم خودم و سمت در کشیدم
من توی این راه پا گذاشته بودم و انتظار بازگشت زود هنگام خارج از تصور م بود
انگار که متوجه ام شد که روش و سمتم گرفت و آرام تر گفت
_ببین منو !
به ناچار سرم و بلند کردم و اما نگاه ام هنوز پایین بود
که پرتحکم دوباره صدام زد
_گفتم تو چشمام نگاه کن
_چاره ی نداشتم پلک بالا دادم و توی مردمک چشماش خیره شدم که انگشتش و جلوی روم تاب داد و ...
برای خواندن کامل داستان حاج رسول فقط کافیه کلمه ی
عضویت
رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇
@leila_bn66
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۶۱
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
_چاره ی نداشتم پلک بالا دادم و توی مردمک چشماش خیره شدم که انگشتش و جلوی روم تاب داد و بریده بریده گفت
_ به من گوش بده قرارمون چی بود کارت تو کارخونه و کارگاه سر جاش هوم !؟
وقتی تو عمارتی که منم کنارتم
ضربه ی روی داشبورد کوبید انگار که عصبی بود ادامه داد
_ تو عمارت ممکنه خیلی چیزها باب دلت نباشه یادت نره ما پنهانی عقد کردیم پس ممکنه دچار چالش های بشی خودت و نباز
▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
تابی به قلاب ام دادم و رو به مژگان گفتم
_دست از سر این حاجی بردار ای بابا چه کارش داری بِجُنب تا آخر هفته باید این قالی و از دار پایین بکشیم
مژگان همانطور که نگاه اش به ته راهرو بود سقلمه ی بهم زد و دست پاچه گفت
_وای نرگس ببین اومده تو سالن سرکشی چه ابهتی هم داره ! همه خودشون قشنگ جمع و جور کردن
نمی دونم چرا یهو همه ی تنم گُر گرفت و ناخواسته سمت انتهای سالن را دید زدم حق با مژگان بود حاج غفار همانطور که گوشش به حرف های شخص کنار دستش بود داشت به سمت مان می آمد .
جوری هول کردم که بی هوا قلاب از دستم افتاد . همین که قلاب را برداشتم با اضطراب به جان رج ها افتادم و نگاه ام و از وسط سالن گرفتم
صدای مش رجب که باهاشون همراه بود نزدیک تر میشد و من قلبم داشت از سینه بیرون میزد ...
🌺🌺🌺
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۶۲
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
صدای مش رجب که باهاشون همراه بود نزدیک تر میشد و من قلبم داشت از سینه بیرون میزد خدایا این که هرگز به سالن دارها کاری نداشت چرا حالا اومده اینجا ؟
دقیق کنار مان مکثی کرد و مرد همراهش سمت دار قالی آمد و همانطور که روی گره ها دست می کشید گفت
_این طرح ها خیلی خاصِ برای صادرات خوب جواب میده حاج آقا طرف مون تو دُبی حرف نهایی زده
خدایا یه طرف تَنَ ام سِر شده بود حاجی قدمی برداشت و کنارم ایستاد و نیم نگاهی بهم انداخت
حواسم بهش بود که دقیق دار را برانداز کرد و دستی روی طرح گل مرغ کشید
تنها یک نفس باهام فاصله داشت و در این بین نمی تونستم دست های لرزان ام و کنترل کنم
ناخواسته پلک بستم و زمزمه وار با خودم گفتم
_چته ؟مگه رو پیشونیت زدن زنش شدی !؟ آروم بگیر
نمی دونم چقدر گذشت که با سُقُلمه ی مژگان به خودم آمدم
_ وای نرگس دیدیش !؟ پس شایعات راستِ من شنیدم میگفتند حاجی زن گرفته اوف پس دوباره پرید
با شوک به بازو ش چنگ زدم و گفتم
_تو نمی خوای دست از سر این بنده ی خدا برداری خودش زن داره دیگه از کجا اینقدر مطمنی .....برای خواندن کامل داستان حاج رسول فقط کافیه کلمه ی
عضویت
رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇
@leila_bn66
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف