(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۶۱
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
_چاره ی نداشتم پلک بالا دادم و توی مردمک چشماش خیره شدم که انگشتش و جلوی روم تاب داد و بریده بریده گفت
_ به من گوش بده قرارمون چی بود کارت تو کارخونه و کارگاه سر جاش هوم !؟
وقتی تو عمارتی که منم کنارتم
ضربه ی روی داشبورد کوبید انگار که عصبی بود ادامه داد
_ تو عمارت ممکنه خیلی چیزها باب دلت نباشه یادت نره ما پنهانی عقد کردیم پس ممکنه دچار چالش های بشی خودت و نباز
▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
تابی به قلاب ام دادم و رو به مژگان گفتم
_دست از سر این حاجی بردار ای بابا چه کارش داری بِجُنب تا آخر هفته باید این قالی و از دار پایین بکشیم
مژگان همانطور که نگاه اش به ته راهرو بود سقلمه ی بهم زد و دست پاچه گفت
_وای نرگس ببین اومده تو سالن سرکشی چه ابهتی هم داره ! همه خودشون قشنگ جمع و جور کردن
نمی دونم چرا یهو همه ی تنم گُر گرفت و ناخواسته سمت انتهای سالن را دید زدم حق با مژگان بود حاج غفار همانطور که گوشش به حرف های شخص کنار دستش بود داشت به سمت مان می آمد .
جوری هول کردم که بی هوا قلاب از دستم افتاد . همین که قلاب را برداشتم با اضطراب به جان رج ها افتادم و نگاه ام و از وسط سالن گرفتم
صدای مش رجب که باهاشون همراه بود نزدیک تر میشد و من قلبم داشت از سینه بیرون میزد ...
🌺🌺🌺
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۶۲
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
صدای مش رجب که باهاشون همراه بود نزدیک تر میشد و من قلبم داشت از سینه بیرون میزد خدایا این که هرگز به سالن دارها کاری نداشت چرا حالا اومده اینجا ؟
دقیق کنار مان مکثی کرد و مرد همراهش سمت دار قالی آمد و همانطور که روی گره ها دست می کشید گفت
_این طرح ها خیلی خاصِ برای صادرات خوب جواب میده حاج آقا طرف مون تو دُبی حرف نهایی زده
خدایا یه طرف تَنَ ام سِر شده بود حاجی قدمی برداشت و کنارم ایستاد و نیم نگاهی بهم انداخت
حواسم بهش بود که دقیق دار را برانداز کرد و دستی روی طرح گل مرغ کشید
تنها یک نفس باهام فاصله داشت و در این بین نمی تونستم دست های لرزان ام و کنترل کنم
ناخواسته پلک بستم و زمزمه وار با خودم گفتم
_چته ؟مگه رو پیشونیت زدن زنش شدی !؟ آروم بگیر
نمی دونم چقدر گذشت که با سُقُلمه ی مژگان به خودم آمدم
_ وای نرگس دیدیش !؟ پس شایعات راستِ من شنیدم میگفتند حاجی زن گرفته اوف پس دوباره پرید
با شوک به بازو ش چنگ زدم و گفتم
_تو نمی خوای دست از سر این بنده ی خدا برداری خودش زن داره دیگه از کجا اینقدر مطمنی .....برای خواندن کامل داستان حاج رسول فقط کافیه کلمه ی
عضویت
رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇
@leila_bn66
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
خوش آمد میگم به همه ی عزیزانی که تازه به کانال دعوت شدن ❤️
دوستان پارت اول پین شده من
لینک هر ده پارت پارت و اینجا می زارم 🌺
تا دسترسی راحت تر باشه ❤️
پارت اول ❤️ https://eitaa.com/romanyab/6
پارت ۱۰
https://eitaa.com/romanyab/15
پارت ۲۰
https://eitaa.com/romanyab/32
پارت ۳۰
https://eitaa.com/romanyab/66
پارت ۴۰
https://eitaa.com/romanyab/97
پارت ۵۰
https://eitaa.com/romanyab/126
پارت ۶۰
https://eitaa.com/romanyab/159
پارت ۷۰
https://eitaa.com/romanyab/186
پارت ۸۰
https://eitaa.com/romanyab/224
پارت ۹۰
https://eitaa.com/romanyab/290
پارت ۱۰۰
https://eitaa.com/romanyab/343
پارت ۱۱۰
https://eitaa.com/romanyab/426
پارت ۱۲۰
https://eitaa.com/romanyab/490
پارت ۱۳۰
https://eitaa.com/romanyab/581
پارت ۱۴۰
https://eitaa.com/romanyab/706
پارت ۱۵۰
https://eitaa.com/romanyab/806
(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۶۳
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
با شوک به بازوش چنگ زدم و گفتم
_تو نمی خوای دست از سر این بنده ی خدا برداری خودش زن داره دیگه از کجا اینقدر مطمنی
_وای نرگس تو حواست نیست میگن جدا شده مگه برق حلقه اش و ندیدی
باورم نمیشد چیزی شبیه حنا ق به سینه ام چنگ زد
حلقه ی در کار نبود
نمی فهمیدم مژگان از چی حرف میزنه
با کنجکاوی به مسیر رفتنشان خیره شدم و نگاه ام روی دستهاش ثابت شد
و با دیدن رینگ طلایی توی انگشت انگشتری دست چپش شوک شدم .
واقعا چرا حلقه دستش کرده بود. با خشم نگاه از نیم رخش گرفتم
به سختی بغضم و قورت دادم و زیر لب گفتم
_وای خدایا نکنه همه بفهمن چیکار کردم
اگه مژگان خبر دار بشه کل کارگاه و خبر می کنه
بفرما ارغوان اینم از قولش دو روز نگذشته همه شک کردن .
اون حاجی و بزرگ شهر تازه اونقدر داره که حرفی پشتش نیست
بدبخت تویی که بی آبرو میشی. همانطور که جواب مژگان را می دادم
با عصبانیت نخی کشیدم و شروع کردم به گره زدن که بی هوا صدای آخ ام بلند شد و انگشت خونی ام را محکم فشرد م
مژگان با نگرانی گفت
_وای نرگس چی شدی !؟
حواست کجاست ناقلا نکنه ناراحت زن گرفتن حاجی هستی
چشم های پر شده ام را به مژگان دوخت ام و لبهام لرزید چرا اینجوری گفت نکنه شک کرده .....
🌺🌺🌺
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۶۴
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
طاقت نیاوردم و از دار پایین پریدم
اگر لحظه ی دیگه اونجا می ماندم شک نداشتم با این اضطراب کاری دست خودم می دادم
همانطور که سمت خروجی سالن پا تند می کردم بی صدا اشک هام جاری شد .
فکر اینکه مژگان یا بچه ها ی کارگاه بفهمند با حاجی عقد کردم نفسم و تنگ کرد
با هول سمت پله های دستشویی گوشه ی حیاط سرازیر شدم و همانجا نشستم
با درد هِق زدم و سرم و به دیوار سیمانی کوبیدم
_نکنه فهمیده و خواسته از زیر زبونم حرف بکشه
با یادآوری حلقه ی رینگ طلایی توی انگشت دست چپش با حرص گفتم
_چرا حلقه کرده دستش خدایا کاش معجزه بشه یه پولی دستم و بگیره بدهی اش و پس بدم از این منجلابی که دچارش شدم نجات پیدا کنم .
با زاری بازوهایم را بغل گرفتم
توی فکر. بودم که با شنیدن صدای پا ترسیده سر چرخاندم با دیدن حاجی که چند پله بالاتر ایستاده بود و داشت تماشای ام می کرد هول کرده بلند شدم
حاجی چند پله ی باقیمانده را پایین آمد و همانطور که با اخم براندازم می کرد گفت
_یه دفعه چی شد تو سالن هوم !؟ چرا اینجا قایم شدی ......برای خواندن کامل داستان حاج رسول فقط کافیه کلمه ی
عضویت
رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇
@leila_bn66
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۶۵
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
حاجی چند پله ی باقیمانده را پایین آمد
و همانطور که با اخم براندازم می کرد گفت
_یه دفعه چی شد تو سالن هوم !؟
چرا اینجا قایم شدی کسی دنبالت کرده !؟
خواستم بگم آره بدشانسی دنبالم .
اینکه بعد از اون عقد نامه ی کوفتی اومدن به کارگاه و کارخونه شده کابوسم
اما زبان به دهن گرفتم با بغض جوابش و دادم
_بچه های کارگاه بو بردن حاج آقا!؟
به عادت همیشه که سوالی نگاه ام می کرد اخم کرده چشمهایش را تنگ کرد که ادامه دادم
_ مژگان می گفت شما زن گرفتید !؟
جوری بغض داشتم که طاقت نیاوردم و به گریه افتادم
از این همه ضعف و بی دست وپاییم کلافه بودم رو ازش گرفتم سرم و روی زانوم گذاشتم
که صداش نزدیک تر شد و هم زمان لمس دستش و روی شانه هام احساس کردم
بلند شو اینجا نشین . این فکر هارو از کجا میاری !؟
یه لحظه حس کردم حاجی نیست اینقدر که آهنگ صداش با همیشه فرق داشت
هول زده سر بلند کردم خدای من سمتم خم شده بود
و تنها یک نفس باهام فاصله داشت برای اولین بار از اخم روی صورتش خبری نبود
جوری شوک بودم که لحظه ی نتونستم ازش چشم بردارم
حاجی که کنارم نشست به خودم آمدم و هول زده بلند شدم
_به خدا راست می گم
با دلخوری به حلقه ی توی دستش خیره شدم و گفتم .....
.
🌺🌺🌺
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۶۶
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
با دلخوری به حلقه یا توی دستش خیره شدم و گفتم
_ آخه شما که بچه های کارگاه و نمی شناسید از یه چیز کوچیک قصه درست می کنند حلقه تون و مژگان دید
این و که گفتم جوری که انگار مصیبت سهمگینی دامن گیرم شده به هق هق افتادم
صداش سردش دم گوشم من و به خودم آورد
_ بهتر بزرگ بشی خانم فرمند این حرف برای دختر بچه هاست تلاش کن مهره ی دست دیگران نباشی فقط به خاطر یه حرف اینجوری بهم ریختی
کاش می تونستم حرص ام و سرش خالی باورم نمیشد من داشتم پس می افتادم اونوقت حاجی با خونسردی داشت نصیحت ام می کرد
اون چه می دونست توی دلم چه آشوبی
نگاه اش جایی پایین سینه ام ثابت ماند و دستم و کشید و گفت
لباست خونی شده ببینمت از دستت داره خون میاد .
وقتی که دستم و کشید تازه حواسم پی انگشت خونی ام رفت
درد بی آبرویی که داشت هر لحظه دامانم را می گرفت من و از سوزش انگشتم غافل کرده بود
معذب دستم و پس کشیدم و مشت کرده گفتم
_چیز مهمی نیست همیشه اینجوری میشه حواسم پرت شد بُرید
نگاه ام به فاصله ی کم بین مان افتاد...برای خواندن کامل داستان حاج رسول فقط کافیه کلمه ی
عضویت
رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇
@leila_bn66
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف