(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۶۳
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
با شوک به بازوش چنگ زدم و گفتم
_تو نمی خوای دست از سر این بنده ی خدا برداری خودش زن داره دیگه از کجا اینقدر مطمنی
_وای نرگس تو حواست نیست میگن جدا شده مگه برق حلقه اش و ندیدی
باورم نمیشد چیزی شبیه حنا ق به سینه ام چنگ زد
حلقه ی در کار نبود
نمی فهمیدم مژگان از چی حرف میزنه
با کنجکاوی به مسیر رفتنشان خیره شدم و نگاه ام روی دستهاش ثابت شد
و با دیدن رینگ طلایی توی انگشت انگشتری دست چپش شوک شدم .
واقعا چرا حلقه دستش کرده بود. با خشم نگاه از نیم رخش گرفتم
به سختی بغضم و قورت دادم و زیر لب گفتم
_وای خدایا نکنه همه بفهمن چیکار کردم
اگه مژگان خبر دار بشه کل کارگاه و خبر می کنه
بفرما ارغوان اینم از قولش دو روز نگذشته همه شک کردن .
اون حاجی و بزرگ شهر تازه اونقدر داره که حرفی پشتش نیست
بدبخت تویی که بی آبرو میشی. همانطور که جواب مژگان را می دادم
با عصبانیت نخی کشیدم و شروع کردم به گره زدن که بی هوا صدای آخ ام بلند شد و انگشت خونی ام را محکم فشرد م
مژگان با نگرانی گفت
_وای نرگس چی شدی !؟
حواست کجاست ناقلا نکنه ناراحت زن گرفتن حاجی هستی
چشم های پر شده ام را به مژگان دوخت ام و لبهام لرزید چرا اینجوری گفت نکنه شک کرده .....
🌺🌺🌺
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۶۴
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
طاقت نیاوردم و از دار پایین پریدم
اگر لحظه ی دیگه اونجا می ماندم شک نداشتم با این اضطراب کاری دست خودم می دادم
همانطور که سمت خروجی سالن پا تند می کردم بی صدا اشک هام جاری شد .
فکر اینکه مژگان یا بچه ها ی کارگاه بفهمند با حاجی عقد کردم نفسم و تنگ کرد
با هول سمت پله های دستشویی گوشه ی حیاط سرازیر شدم و همانجا نشستم
با درد هِق زدم و سرم و به دیوار سیمانی کوبیدم
_نکنه فهمیده و خواسته از زیر زبونم حرف بکشه
با یادآوری حلقه ی رینگ طلایی توی انگشت دست چپش با حرص گفتم
_چرا حلقه کرده دستش خدایا کاش معجزه بشه یه پولی دستم و بگیره بدهی اش و پس بدم از این منجلابی که دچارش شدم نجات پیدا کنم .
با زاری بازوهایم را بغل گرفتم
توی فکر. بودم که با شنیدن صدای پا ترسیده سر چرخاندم با دیدن حاجی که چند پله بالاتر ایستاده بود و داشت تماشای ام می کرد هول کرده بلند شدم
حاجی چند پله ی باقیمانده را پایین آمد و همانطور که با اخم براندازم می کرد گفت
_یه دفعه چی شد تو سالن هوم !؟ چرا اینجا قایم شدی ......برای خواندن کامل داستان حاج رسول فقط کافیه کلمه ی
عضویت
رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇
@leila_bn66
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۶۵
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
حاجی چند پله ی باقیمانده را پایین آمد
و همانطور که با اخم براندازم می کرد گفت
_یه دفعه چی شد تو سالن هوم !؟
چرا اینجا قایم شدی کسی دنبالت کرده !؟
خواستم بگم آره بدشانسی دنبالم .
اینکه بعد از اون عقد نامه ی کوفتی اومدن به کارگاه و کارخونه شده کابوسم
اما زبان به دهن گرفتم با بغض جوابش و دادم
_بچه های کارگاه بو بردن حاج آقا!؟
به عادت همیشه که سوالی نگاه ام می کرد اخم کرده چشمهایش را تنگ کرد که ادامه دادم
_ مژگان می گفت شما زن گرفتید !؟
جوری بغض داشتم که طاقت نیاوردم و به گریه افتادم
از این همه ضعف و بی دست وپاییم کلافه بودم رو ازش گرفتم سرم و روی زانوم گذاشتم
که صداش نزدیک تر شد و هم زمان لمس دستش و روی شانه هام احساس کردم
بلند شو اینجا نشین . این فکر هارو از کجا میاری !؟
یه لحظه حس کردم حاجی نیست اینقدر که آهنگ صداش با همیشه فرق داشت
هول زده سر بلند کردم خدای من سمتم خم شده بود
و تنها یک نفس باهام فاصله داشت برای اولین بار از اخم روی صورتش خبری نبود
جوری شوک بودم که لحظه ی نتونستم ازش چشم بردارم
حاجی که کنارم نشست به خودم آمدم و هول زده بلند شدم
_به خدا راست می گم
با دلخوری به حلقه ی توی دستش خیره شدم و گفتم .....
.
🌺🌺🌺
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۶۶
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
با دلخوری به حلقه یا توی دستش خیره شدم و گفتم
_ آخه شما که بچه های کارگاه و نمی شناسید از یه چیز کوچیک قصه درست می کنند حلقه تون و مژگان دید
این و که گفتم جوری که انگار مصیبت سهمگینی دامن گیرم شده به هق هق افتادم
صداش سردش دم گوشم من و به خودم آورد
_ بهتر بزرگ بشی خانم فرمند این حرف برای دختر بچه هاست تلاش کن مهره ی دست دیگران نباشی فقط به خاطر یه حرف اینجوری بهم ریختی
کاش می تونستم حرص ام و سرش خالی باورم نمیشد من داشتم پس می افتادم اونوقت حاجی با خونسردی داشت نصیحت ام می کرد
اون چه می دونست توی دلم چه آشوبی
نگاه اش جایی پایین سینه ام ثابت ماند و دستم و کشید و گفت
لباست خونی شده ببینمت از دستت داره خون میاد .
وقتی که دستم و کشید تازه حواسم پی انگشت خونی ام رفت
درد بی آبرویی که داشت هر لحظه دامانم را می گرفت من و از سوزش انگشتم غافل کرده بود
معذب دستم و پس کشیدم و مشت کرده گفتم
_چیز مهمی نیست همیشه اینجوری میشه حواسم پرت شد بُرید
نگاه ام به فاصله ی کم بین مان افتاد...برای خواندن کامل داستان حاج رسول فقط کافیه کلمه ی
عضویت
رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇
@leila_bn66
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۶۷
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
نگاه ام به فاصله ی کم بین مان افتاد
حاجی کت و شلوار پوشیده مقابلم ایستاده بود پس چرا نمی رفت اصلا چطور از اینجا سر درآورد؟
با اضطراب بالای پله ها رو دید زدم
خدای من نکنه مژگان بیاد پی ام ناخواسته تنه ی به حاجی زدم و گفتم
_من باید برم سر کارم الان اگه یه نفر بیاد بدبخت میشم
_ دیگه نمی خواد بری پشت دار جمع کن بریم .
به سردی حکم داد و مثل برق از جلوی چشمم دور شد
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️
مژگان دستمال را روی انگشتم فشرد محکم گره زد و گفت
_ببین چقدر به فکرتم همیشه با خودم پارچه کهنه دارم
همانطور که تمام حواسم به بیرون سالن بود خیسی صورتم و با لب آستین ام گرفتم و گفتم
_فردا زودتر میام مجبورم برم
سلانه سلانه از راه رو تنگ دم سالن گذشتم و نگاهی به در اتاقش انداختم و با حرص
کیفم و به زمین کوبیدم همانطور که بند کتونی هام و به زحمت گره می زدم زیر لب گفتم
_ارغوان خوب برای خودت چاه کندی !؟
صدایم را کلفت کردم و ادا ش و درآوردم
_جمع کن بریم !
ارغوان بدبخت هم که فقط باید بگه چشم خوبه خودش دید دارم از ترس سکته می کنم صد رحمت به دیوار !
بعد میگه با هم بریم اونم از کارگاه که پشت دیوارش هم چشم داره
به غضب به کیفم چنگ زدم و سمت پله ها پا تند کردم که بی هوا سینه به سینه اش درآمدم .....🙈🙈
.
🌺🌺🌺
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۶۸
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
خدای من باورم نمیشد. پس حاجی توی اتاقش نبود نکنه حرف هام و شنیده !؟
با تیز بینی بر اندازش کردم
نه! انگار مثل همیشه بود خدا کنه نشنیده باشه جوری فکرم درگیر بود که فراموشم شد چرا اینجام
حاجی با آرامشی که برام غریبه بود لبه ی کتش را کنار زد و از جیب شلوارش چسب زخمی بیرون کشید و مقابلم گرفت
_بزن به زخم دستت یه کم بعد بیا من سر جاده منتظرم
مثل برق و باد از مقابلم گذشت حتی فرصت تحلیل رفتارش و ازم گرفت
با شوک به چسب توی دستم خیره شدم و زیر لب گفتم
_عجیبِ یعنی واقعا این و حاجی بهم داده یا خواب و رویا بود
کمی همانجا دم پله ها نشستم بچه های کارگاه حسابی حواس شون به رفت و آمد حاجی بود همین هم مانده بود که من بساط شایعات شون تکمیل کنم
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
حالا که چند دقیقه ی به اتفاقات امروز فکر کرده بودم خجالت می کشیدم باهاش روبه رو بشم همانطور که با دوو سمت کوچه ی پشتی می رفتم لای انگشتهام و باز کردم و با خودم گفتم
_درد بگیری ارغوان حواسش به زخمت بود برات چسب آورد
بعد تو اداش و در آوردی ....برای خواندن کامل داستان
حاج رسول فقط کافیه کلمه ی
عضویت
رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇
@leila_bn66
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف