eitaa logo
romanyab
22.2هزار دنبال‌کننده
48 عکس
0 ویدیو
0 فایل
محفلی برای عاشقان نثر و کتاب 📚 اینجا با هم رمان و داستان می خوانیم و وارد دنیای کتاب میشیم 📗🖋️ برای ارتباط با ادمین با آیدی تلگرام زیر مراجعه کنید 👇 @leila_bn66 داستان ( بغلم کن ) به قلم لیلا بابایی ثبت اثر شده 📝 و در نوبت چاپ قرار گرفته 💖
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ لای انگشتهام و باز کردم و با خودم گفتم درد بگیری ارغوان حواسش به زخمت بود برات چسب آورد بعد تو ادا ش و در آوردی حتما شنیده نگاه ام که به ماشینش افتاد با اضطراب دور و اطراف را دید زدم به عقل جن هم نمی رسید کسی که اونور جاده چند دقیقه ی منتظرم مانده حاجی غفار باشه . سرزنش وار با خودم گفتم _آره جون خودت منتظر تو نیست که نگران نقشش خراب بشه الآنم قشنگ من و می‌بره فرو می کنه تو چشم زنش . از شیشه ی ماشین دیدمش چشم بسته تکیه به صندلی دست زیر بغل گرفته بود موهای بهم ریختم را زیر شالم سر دادم و با تردید ضربه ی آرومی به شیشه ی ماشینش زدم انگار که خواب بود کف دستش و به صورتش کشید و قفل ماشین و زد به عادت همیشه سمت در عقب رفتم که شیشه را پایین کشید و گفت _بیا جلو ! همین که کمربند را بستم منتظر بودم راه بیافته اما هنوز ایستاده بود با کنجکاوی سمتش سر چرخاندم نگاه اش به دستهام بود که گفت _ اینجوری زخمت بدتر میشه باید چسب می‌زدی ! با خجالت دستم و دور پارچه ی. کهنه ی دور انگشتم پیچیدم ناخواسته بهش خیره شدم و همانطورکه کف دستم و سمتش می گرفتم گفتم 🌺🌺🌺
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ همانطور که دستم و سمتش می گرفتم گفتم _ مرسی حاج آقا از اینکه به فکرم بودید دیگه مژگان برام بست اش گفتم بازش نکنم همانطور اخم کرده کمر بندش و باز کرد و خودش و سمتم کشید _بده من حلش می کنم پارچه ی کهنه دور انگشتم و باز کرد و در این بین نگین فیروزه ی انگشترش داشت کلافه ام می کرد .و من یاد آن شب می انداخت از آن فاصله ی نزدیک به صورتش خیره شدم باورم نمیشد کنار همان کسی که دقیقه ی قبل توی سالن بهم نزدیک شد داشتم به مرز سکته می رسیدم اینچنین بیخیال نشسته باشم عجیب بود چه طور به این زخم کوچک گیر داده بود با آرامشی چسب رو دور انگشتم پیچید که از حاجی که می شناختم بعید بود . وقتی که استارت زد بریده بریده گفت _ با این انگشت می خواستی دوباره بشینی پشت دار . با دستپاچگی روم و سمتش گرفتم و گفتم _به خدا حواسم هست این موقع ها دستکش می پوشم که کثیف کاری نکنم چنان با خشم فرمان را پیچاند که نزدیک بود پس بیافتم _ بحث من این نیست خانم میگم باید بیشتر حواست و جمع کنی تا به خودت آسیب نزنی ▫️▪️▫️▪️▫️▪️ تند تند همه لباس هایی را که برایم خریده بود توی چمدان جا دادم......برای خواندن کامل داستان حاج رسول فقط کافیه کلمه ی عضویت رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇 @leila_bn66
من پریسام دختری که به خاطر اولین قرارش با یه پسر بی آبرو شد و همون شب رگش و زد اما از شانس بد عمرش به دنیا بود که ای کاش میمرد حالا که از بیمارستان برگشته بودم چو افتاده بود که آره پریسا بچه سقط کرده محمد مذهبی ترین پسر محله و متولی مسجد همون که من با مسخرگی همیشه پسر بسیجی صداش میزدم از سر غیرت عقدم کرد بعد عقد هم بی سرو صدا من و برد خونه اش که تنها دو تا اتاق تو در تو بود از خجالت نمی تونستم تو روش نگاه کنم آخه چند باری مچ ام و با دوست پسرم تو خرابه ی انتهای کوچه گرفته بود ... ادامه ی این داستان مهیج در لینک زیر 👇 https://ble.ir/join/58NAyV45Ea
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ تند تند همه لباس ها رو توی چمدان جا دادم و رو به خانجون گفتم _تو رو جون ارغوان الان نری به حاجی حرفی بزنی تو که واقعیت و می دونی به خدا فقط یه مدت چرا یه جوری نگاه ام می کنی انگار که واقعا دارم میرم خونه ی شوهر خانجون با دلخوری نگاه از کیان گرفت و گفت _ به خدا نرگس هم راضی نیست بیا برو راستش ‌و بگو دلم داره آتیش می گیره مگه میشه بی محرمیت بری خونه ی مرد غریبه . دست خودم نبود. نا خواسته صدام بالا رفت _خانجون اگه ته دلم و خالی کنی چیزی عوض میشه ؟ بهت می گم زن داره خودم دیدمش مثل قرص ماه من و میخواد چیکار !؟ خانجون هم صداش بالا رفت _اگه نمی خواست چرا عقدت کرد ها مگه تو چته !؟ ارغوان تو خوشگلی مثل فرشته ها مهربونی چرا خودت و‌ فراموش کردی حقت زندگی کنی انگشتانم را روی زانوهام مشت کردم و‌ناخواسته چشمهای عسلی زنش پشت پلکم جان گرفت و با بغض گفتم _هرچی هم بگم حرف خودت و میزنی . چند وقت دیگه مشکلش با زنش حل میشه تمام دلخوشیم به اینه که با شناسنامه ی نرگس عقدش شدم لااقل اینجوری یه کم از عذاب وجدانم کم میشه . به چمدانم چنگ زدم و همانطور که دم در رهاش می کردم کنار کیان زانو زدم و موهای کم پشتش را نوازش کردم 🌺🌺🌺
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ همانطور که دم در رهاش می کردم کنار کیان زانو زدم و موهای کم پشتش را نوازش کردم _خانجون من ارغوانم نه نرگس اون توی شناسنامه با نرگس عقد کرده . تو رو جون ارغوان جلوی احسان هیچی نگو خودم بهش زنگ میزنم الان دیگه حاجی میاد پی ام . صدای زنگ خانه که بلند شد قلبم مچاله شد و با چشم های پر شده دور خانه ی کوچکمان چشم چرخاندم و دست های استخوانی کیان را بوسیدم همین دو تا اتاق کوچک آرامشی برام داشت که هیچ‌جا حتی توی عظیم ترین برج ها نمی تونستم پیداش کنم اینجا خونه ی من بود جایی که بدون قضاوت و نگاه تیز کسی می تونستم خودم باشم نفسم و با آه فوت کردم و سلانه سلانه سمت در رفتم انگار این ماجرا برام یه درس بزرگ بود تا کمتر گله کنم و شکایتم به خدا ببرم همانطور که از پله های دم حیاط پایین می رفتم نگاه ام به حاجی افتاد سر به زیر روی تخت گوشه ی حیاط نشسته بود و خانجون داشت بهش چیزی می گفت باورم نمیشد نکنه خانجون داره حقیقت و بهش میگه جوری از پله ها پایین رفتم که انکار می خواستم جلوی یه حادثه ی عظیم و بگیرم از آن فاصله با حرکت شتاب زده ی دانه های تسبح اش خیره شدم......برای خواندن کامل داستان حاج رسول فقط کافیه کلمه ی عضویت رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇 @leila_bn66
قلبم از پیام های قشنگ تون اکلیلی میشه 🥰❤️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ از آن فاصله با حرکت شتاب زده ی دانه های تسبح اش خیره شدم دست پاچه سلام کردم حتما حرف خانجون باب دلش نبود. حاجی هروقت عصبی میشد با خشم دانه های تسبح را از زیر دستش رد می داد خانجون مادرانه به شانه اش دست کشید و گفت _از من ناراحت نشو پسرم گفتنی ها رو باید گفت خدای من داشتم چه می شنیدم پاهای لَمَس شده ام تحمل وزنم و نداشت . خانجون را صدا زدم و با اضطراب گفتم _چیزی شده !؟ هم زمان نگاه حاجی کردم که اخم کرده سرش پایین بود و بی توجه بهم استکان چایش را هورت کشید خانجون همانطور که با احترام تعارفش می زد جوابم و داد _هیچی دخترم برو خدا به همراهت ، طرفت وقتی حاجی باشه دیگه چه غمی هست . بغضم و با بزاق دهانم قورت داد و با دلخوری نگاه اش کردم خدا کنه نگفته باشه حالا باید چی جوابش و بدم حاجی که خشک و رسمی از خانجون تشکر کرد نیم نگاهی بهم انداخت و با ایما و اشاره گفت _بیرون منتظرم حاجی که از در حیاط بیرون زد سمت خانجون پا تند کردم و با زاری صداش زدم _خانجون چی گفتی بهش ها !؟ حالا چه خاکی تو سرم کنم با گریه همانجا دم پله ها نشستم و سرم و توی دستام گرفتم کاش می تونستم همین حالا همه قول و قرار ها رو بهم بزنم الان اگه واقعا بخوام عقدش بشم چی ؟!..... 🌺🌺🌺
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ الان اگه واقعا بخوام عقدش بشم چی !؟حاجی محال بود. راضی بشه حتی یه شب بدون محرمیت توی عمارت بمونم خانجون دسته ی چمدانم را کشید و همانطور که سینی آب و قرآن را از روی پله ها برمی داشت گفت _هرچی که لازم بود بهش گفتم ! حاجی مرد بزرگیه ببین کی بهت گفتم محال زن و بچه داشته باشه از مرامش به دور بخواد جلوی زنش دست یه دختر دیگه رو بگیره و ببره ! حرف های خانجون کلافه ام کرده بود من عزای فاش شدن دروغ ام و داشتم و خانجون خوبی های حاجی را برام می شمارد . _بلند شو دختر حاجی منتظره برو خدا به همراهت وقتی دست دور گردنم انداخت دلخور عقب کشیدم که من و بوسید و گفت _ نگران نباش فقط درد و دل مادرانه بود این مرد تکیه گاه ارغوان دروغ گفتن بهش گناه تو که قلبت مثل برگ گلِ ! اینجوری با پنهان کاری و دروغ خودت هم اذیت میشی ▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️ وقتی که چمدانم را پشت ماشین گذاشت خانجون قرآن را بالای سرش گرفت و گفت _نگاه به قد و قواره دخترم نکن حاج آقا دلش قد یه دریاست یه تنه بار همه ی مشکلات و‌ کشیده ارغوانم مظلومِ اگه اشتباهی هم کنه از نادونی و بچگی ........برای خواندن کامل داستان حاج رسول فقط کافیه کلمه ی عضویت رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇 @leila_bn66