من پریسام دختری که به خاطر اولین قرارش با یه پسر بی آبرو شد و همون شب رگش و زد اما از شانس بد عمرش به دنیا بود که ای کاش میمرد
حالا که از بیمارستان برگشته بودم چو افتاده بود که آره پریسا بچه سقط کرده محمد مذهبی ترین پسر محله و متولی مسجد همون که من با مسخرگی همیشه پسر بسیجی صداش میزدم از سر غیرت عقدم کرد
بعد عقد هم بی سرو صدا من و برد خونه اش که تنها دو تا اتاق تو در تو بود از خجالت نمی تونستم تو روش نگاه کنم آخه چند باری مچ ام و با دوست پسرم تو خرابه ی انتهای کوچه گرفته بود ...
ادامه ی این داستان مهیج در لینک زیر 👇
https://ble.ir/join/58NAyV45Ea
(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۷۱
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
تند تند همه لباس ها رو توی چمدان جا دادم و رو به خانجون گفتم
_تو رو جون ارغوان الان نری به حاجی حرفی بزنی تو که واقعیت و می دونی به خدا فقط یه مدت چرا یه جوری نگاه ام می کنی انگار که واقعا دارم میرم خونه ی شوهر
خانجون با دلخوری نگاه از کیان گرفت و گفت
_ به خدا نرگس هم راضی نیست بیا برو راستش و بگو دلم داره آتیش می گیره مگه میشه بی محرمیت بری خونه ی مرد غریبه .
دست خودم نبود. نا خواسته صدام بالا رفت
_خانجون اگه ته دلم و خالی کنی چیزی عوض میشه ؟ بهت می گم زن داره خودم دیدمش مثل قرص ماه من و میخواد چیکار !؟
خانجون هم صداش بالا رفت
_اگه نمی خواست چرا عقدت کرد ها مگه تو چته !؟ ارغوان تو خوشگلی مثل فرشته ها مهربونی چرا خودت و فراموش کردی حقت زندگی کنی
انگشتانم را روی زانوهام مشت کردم وناخواسته چشمهای عسلی زنش پشت پلکم جان گرفت و با بغض گفتم
_هرچی هم بگم حرف خودت و میزنی .
چند وقت دیگه مشکلش با زنش حل میشه تمام دلخوشیم به اینه که با شناسنامه ی نرگس عقدش شدم لااقل اینجوری یه کم از عذاب وجدانم کم میشه .
به چمدانم چنگ زدم و همانطور که دم در رهاش می کردم کنار کیان زانو زدم و موهای کم پشتش را نوازش کردم
🌺🌺🌺
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۷۲
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
همانطور که دم در رهاش می کردم کنار کیان زانو زدم و موهای کم پشتش را نوازش کردم
_خانجون من ارغوانم نه نرگس اون توی شناسنامه با نرگس عقد کرده . تو رو جون ارغوان جلوی احسان هیچی نگو خودم بهش زنگ میزنم
الان دیگه حاجی میاد پی ام .
صدای زنگ خانه که بلند شد قلبم مچاله شد و با چشم های پر شده دور خانه ی کوچکمان چشم چرخاندم و دست های استخوانی کیان را بوسیدم
همین دو تا اتاق کوچک آرامشی برام داشت که هیچجا حتی توی عظیم ترین برج ها نمی تونستم پیداش کنم
اینجا خونه ی من بود جایی که بدون قضاوت و نگاه تیز کسی می تونستم خودم باشم
نفسم و با آه فوت کردم و سلانه سلانه سمت در رفتم انگار این ماجرا برام یه درس بزرگ بود تا کمتر گله کنم و شکایتم به خدا ببرم
همانطور که از پله های دم حیاط پایین می رفتم نگاه ام به حاجی افتاد سر به زیر روی تخت گوشه ی حیاط نشسته بود و خانجون داشت بهش چیزی می گفت
باورم نمیشد نکنه خانجون داره حقیقت و بهش میگه
جوری از پله ها پایین رفتم که انکار می خواستم جلوی یه حادثه ی عظیم و بگیرم از آن فاصله با حرکت شتاب زده ی دانه های تسبح اش خیره شدم......برای خواندن کامل داستان
حاج رسول فقط کافیه کلمه ی
عضویت
رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇
@leila_bn66
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۷۳
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
از آن فاصله با حرکت شتاب زده ی دانه های تسبح اش خیره شدم
دست پاچه سلام کردم
حتما حرف خانجون باب دلش نبود. حاجی هروقت عصبی میشد با خشم دانه های تسبح را از زیر دستش رد می داد
خانجون مادرانه به شانه اش دست کشید و گفت
_از من ناراحت نشو پسرم گفتنی ها رو باید گفت
خدای من داشتم چه می شنیدم پاهای لَمَس شده ام تحمل وزنم و نداشت .
خانجون را صدا زدم و با اضطراب گفتم
_چیزی شده !؟
هم زمان نگاه حاجی کردم که اخم کرده سرش پایین بود و بی توجه بهم استکان چایش را هورت کشید
خانجون همانطور که با احترام تعارفش می زد جوابم و داد
_هیچی دخترم برو خدا به همراهت ، طرفت وقتی حاجی باشه دیگه چه غمی هست .
بغضم و با بزاق دهانم قورت داد و با دلخوری نگاه اش کردم
خدا کنه نگفته باشه حالا باید چی جوابش و بدم حاجی که خشک و رسمی از خانجون تشکر کرد نیم نگاهی بهم انداخت و با ایما و اشاره گفت
_بیرون منتظرم
حاجی که از در حیاط بیرون زد سمت خانجون پا تند کردم و با زاری صداش زدم
_خانجون چی گفتی بهش ها !؟ حالا چه خاکی تو سرم کنم با گریه همانجا دم پله ها نشستم و سرم و توی دستام گرفتم
کاش می تونستم همین حالا همه قول و قرار ها رو بهم بزنم الان اگه واقعا بخوام عقدش بشم چی ؟!.....
🌺🌺🌺
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۷۴
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
الان اگه واقعا بخوام عقدش بشم چی !؟حاجی محال بود. راضی بشه حتی یه شب بدون محرمیت توی عمارت بمونم
خانجون دسته ی چمدانم را کشید و همانطور که سینی آب و قرآن را از روی پله ها برمی داشت گفت
_هرچی که لازم بود بهش گفتم ! حاجی مرد بزرگیه ببین کی بهت گفتم
محال زن و بچه داشته باشه از مرامش به دور بخواد جلوی زنش دست یه دختر دیگه رو بگیره و ببره !
حرف های خانجون کلافه ام کرده بود
من عزای فاش شدن دروغ ام و داشتم و خانجون خوبی های حاجی را برام می شمارد .
_بلند شو دختر حاجی منتظره برو خدا به همراهت
وقتی دست دور گردنم انداخت دلخور عقب کشیدم که من و بوسید و گفت
_ نگران نباش فقط درد و دل مادرانه بود این مرد تکیه گاه ارغوان
دروغ گفتن بهش گناه تو که قلبت مثل برگ گلِ ! اینجوری با پنهان کاری و دروغ خودت هم اذیت میشی
▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️
وقتی که چمدانم را پشت ماشین گذاشت خانجون قرآن را بالای سرش گرفت و گفت
_نگاه به قد و قواره دخترم نکن حاج آقا دلش قد یه دریاست
یه تنه بار همه ی مشکلات و کشیده ارغوانم مظلومِ اگه اشتباهی هم کنه از نادونی و بچگی ........برای خواندن کامل داستان
حاج رسول فقط کافیه کلمه ی
عضویت
رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇
@leila_bn66
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
خوش آمد میگم به همه ی عزیزانی که تازه به کانال دعوت شدن ❤️
دوستان پارت اول پین شده من
لینک هر ده پارت پارت و اینجا می زارم 🌺
تا دسترسی راحت تر باشه ❤️
پارت اول ❤️ https://eitaa.com/romanyab/6
پارت ۱۰
https://eitaa.com/romanyab/15
پارت ۲۰
https://eitaa.com/romanyab/32
پارت ۳۰
https://eitaa.com/romanyab/66
پارت ۴۰
https://eitaa.com/romanyab/97
پارت ۵۰
https://eitaa.com/romanyab/126
پارت ۶۰
https://eitaa.com/romanyab/159
پارت ۷۰
https://eitaa.com/romanyab/186
پارت ۸۰
https://eitaa.com/romanyab/224
پارت ۹۰
https://eitaa.com/romanyab/290
پارت ۱۰۰
https://eitaa.com/romanyab/343
پارت ۱۱۰
https://eitaa.com/romanyab/426
پارت ۱۲۰
https://eitaa.com/romanyab/490
پارت ۱۳۰
https://eitaa.com/romanyab/581
پارت ۱۴۰
https://eitaa.com/romanyab/706
پارت ۱۵۰
https://eitaa.com/romanyab/806
پارت ۱۶۰
https://eitaa.com/romanyab/875
پارت ۱۷۰
https://eitaa.com/romanyab/979