eitaa logo
romanyab
22.2هزار دنبال‌کننده
48 عکس
0 ویدیو
0 فایل
محفلی برای عاشقان نثر و کتاب 📚 اینجا با هم رمان و داستان می خوانیم و وارد دنیای کتاب میشیم 📗🖋️ برای ارتباط با ادمین با آیدی تلگرام زیر مراجعه کنید 👇 @leila_bn66 داستان ( بغلم کن ) به قلم لیلا بابایی ثبت اثر شده 📝 و در نوبت چاپ قرار گرفته 💖
مشاهده در ایتا
دانلود
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ الان اگه واقعا بخوام عقدش بشم چی !؟حاجی محال بود. راضی بشه حتی یه شب بدون محرمیت توی عمارت بمونم خانجون دسته ی چمدانم را کشید و همانطور که سینی آب و قرآن را از روی پله ها برمی داشت گفت _هرچی که لازم بود بهش گفتم ! حاجی مرد بزرگیه ببین کی بهت گفتم محال زن و بچه داشته باشه از مرامش به دور بخواد جلوی زنش دست یه دختر دیگه رو بگیره و ببره ! حرف های خانجون کلافه ام کرده بود من عزای فاش شدن دروغ ام و داشتم و خانجون خوبی های حاجی را برام می شمارد . _بلند شو دختر حاجی منتظره برو خدا به همراهت وقتی دست دور گردنم انداخت دلخور عقب کشیدم که من و بوسید و گفت _ نگران نباش فقط درد و دل مادرانه بود این مرد تکیه گاه ارغوان دروغ گفتن بهش گناه تو که قلبت مثل برگ گلِ ! اینجوری با پنهان کاری و دروغ خودت هم اذیت میشی ▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️ وقتی که چمدانم را پشت ماشین گذاشت خانجون قرآن را بالای سرش گرفت و گفت _نگاه به قد و قواره دخترم نکن حاج آقا دلش قد یه دریاست یه تنه بار همه ی مشکلات و‌ کشیده ارغوانم مظلومِ اگه اشتباهی هم کنه از نادونی و بچگی ........برای خواندن کامل داستان حاج رسول فقط کافیه کلمه ی عضویت رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇 @leila_bn66
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خوش آمد میگم به همه ی عزیزانی که تازه به کانال دعوت شدن ❤️ دوستان پارت اول پین شده من لینک هر ده پارت پارت و‌ اینجا می زارم 🌺 تا دسترسی راحت تر باشه ❤️ پارت اول ❤️ https://eitaa.com/romanyab/6 پارت ۱۰ https://eitaa.com/romanyab/15 پارت ۲۰ https://eitaa.com/romanyab/32 پارت ۳۰ https://eitaa.com/romanyab/66 پارت ۴۰ https://eitaa.com/romanyab/97 پارت ۵۰ https://eitaa.com/romanyab/126 پارت ۶۰ https://eitaa.com/romanyab/159 پارت ۷۰ https://eitaa.com/romanyab/186 پارت ۸۰ https://eitaa.com/romanyab/224 پارت ۹۰ https://eitaa.com/romanyab/290 پارت ۱۰۰ https://eitaa.com/romanyab/343 پارت ۱۱۰ https://eitaa.com/romanyab/426 پارت ۱۲۰ https://eitaa.com/romanyab/490 پارت ۱۳۰ https://eitaa.com/romanyab/581 پارت ۱۴۰ https://eitaa.com/romanyab/706 پارت ۱۵۰ https://eitaa.com/romanyab/806 پارت ۱۶۰ https://eitaa.com/romanyab/875 پارت ۱۷۰ https://eitaa.com/romanyab/979
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ یه تنه بار همه ی مشکلات و‌ کشیده ارغوانم مظلومِ اگه اشتباهی هم کنه از نادونی و بچگی خدا می بخش دیگه خلق خدا چه حاجت !؟ خیالم راحت مثل یه کوه هواش و دارید با خود خوری گوشه ی لبم را جویدم و با حرص از زیر قرآن رد شدم حتی جرات نداشتم سرم و بلند کنم خدایا نکنه حاجی در موردم فکر بد کنه این حرف های خانجون مهر تاییدی به فاش شدن رازم بود . مشکلم یکی نبود دروغ بزرگم از یه طرف رفتن اسم حاجی تو شناسنامه ی خواهر فوت شده ام از طرف دیگر! حالا باید چه جوابی بهش می دادم ؟! به سردی خانجون را بوسیدم و همانطور. که گوشم به تعارف حاجی با خانجون بود روی صندلی جلو نشستم وقتی که حاجی داخل خیابان پیچید بالاخره سرم و بلند کردم و نیم نگاهی به نیم رخش انداختم خدای من بیشتر از همیشه اخم داشت پس حتما فهمیده . جوری نفسم گرفت که با هول شیشه را تا انتها پایین کشیدم به سمت بیرون گردن کشیدم انگار سمت عمارت نمی رفت این محله ی قدیمی فکرم و سمت و سوی آن روز کشید نتونستم طاقت بیارم ناخواسته افکارم و به زبان آوردم _چرا داریم می ریم محضر !؟..... 🌺🌺🌺
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ نتونستم طاقت بیارم ناخواسته افکارم و به زبان آوردم _چرا داریم می ریم محضر !؟ وقتی به سردی جوابم و داد همه چیز دست گیرم شد. بغضم و با بزاق دهانم قورت دادم و با خودم گفتم حتما من و آورده تا راستی راستی عقد کنیم با یادآوری بابا نور امیدی به دلم تابید نه !نمیشد من باید اجازه ی بابام و داشته باشم پس نمیشه . اما اون عاقد و می‌شناسه اگر پنهانی بدون اجازه عقد کنه چی !؟ داشتم پس می افتادم اما خودم و سمتش کشیدم ناخواسته به بازوش چنگ زدم و‌ گفتم _دیگه برای چی اومدیم اینجا !؟ ما که عقد کردیم ماشین را کنار کشید و همانطور که روی ترمز میزد گفت بشین همینجا میام الان جوری نفسم آسوده رها کردم انگار باری از روی دوشم برداشته شده پس خانجون بهش نگفته وگرنه منم با خودش می برد چند دقیقه بعد که برگشت دفترچه ی قهوه ای رنگی را روی داشبورد گذاشت و من با دیدن سند ازدواج که با رنگ طلایی رویش نوشته بود تمام غم عالم روی دلم سرازیر شد . خدایا کاش هرچه زودتر این بازی تموم میشد تا حالا فهمیده بودم حاجی اهل حلال و حروم بود لحظه ی از ترس فاش شدن حقیقت تیغه ی کمرم تیر کشید . ▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️ نگاه ام که به ساختمان سفید عمارت افتاد مضطرب شدم جوری که ناخواسته سمت حاجی چرخیدم و ........برای خواندن کامل داستان حاج رسول فقط کافیه کلمه ی عضویت رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇 @leila_bn66
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ نگاه ام که به ساختمان سفید عمارت افتاد مضطرب شدم جوری که ناخواسته سمت حاجی چرخید م و گفتم _الان اگه مادرتون من و با چمدون ببینه اعصابش خورد میشه . حاجی پف کلافه ی کشید و همانطور که از ماشین پیاده میشد گفت _تو کارگاه و کارخونه کارت بی نقص نمی دونم چرا اینجا یه حرف و باید چند بار بهت دیکته کرد . جوری بی تفاوت پیاده شد و با تحکم مرد سرایدار را صدا زد که همانجا فاتحه ی حمایتش را خواندم و زیر لب با خودم گفتم _اینجا هم باید روی پای خودت بیاستی ارغوان نکنه خیال کردی حاجی نازت و می کشه مصمم دستگیره ی در را کشیدم و پیاده شدم مرد جوانی که حاجی سعید صدایش می کرد چمدانم را گرفت سمت پله ها برد معذب سمتش رفتم _خودم می تونم آقا شما زحمت نکشید . حاجی که صفحه ی گوشیش و بالا و پایین می کشید مقابلم ایستاد و گفت _اینجا هم قوانین خودش و داره درست مثل کارگاه و کارخونه پس سعی نکنید زیر پاش بزارید ! داشتم از این همه صلابت اش پس می افتادم انگار همه ی رفتار هام باعث آزارش بود منتظر تایید از بالای چشم خیره ام شد دستپاچه عقب تر ایستادم با بغض جوابش و دادم ...... 🌺🌺🌺
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ _ سعی می کنم یاد بگیرم _اینجوری خوب! اینجا تا زمان پایان قرارمون خونه ات به حساب میاد پس بسم الله کارت و شروع کن وقتی حاجی جواب تماسش را داد و دوباره سوار ماشین شد تمام غم عالم روی دلم سرازیر شد انگار بودنش برایم قوت قلب بود . جوری که انگار غریب افتادم ترسان به ساختمان سفید جلوی روم خیره شدم و سلانه سلانه از پله ها بالا می رفتم که دستی دور گردنم حلقه شد و زن ناآشنایی به زبان محلی شروع کرد به قربان صدقه رفتنم _تی بلامیسر خوش بْمای ( الهی قربونت برم خوش اومدی ) کمی که فاصله گرفت موهای روی صورتم را کنار زدم و جواب محبتش را دادم _مرسی خانم راستش من نمی شناسم تون دست روی کمرم گذاشت و با لهجه گفت _من کوثرم عزیزم ، خوب می شناسمت مشتی خیلی ازت تعریف کرد هزار ماشاالله والله برازنده ی حاج رسول هم هستی انشالله از این به بعد فقط خوشی ببینی کمی گپ زد و از خودش گفت اما من حواسم به جمله ی اولش بود از کجا من و می شناخت !؟ آنقدر کار پنهونی داشتم که این آشنایی شد کابوس ام .......برای خواندن کامل داستان حاج رسول فقط کافیه کلمه ی عضویت رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇 @leila_bn66
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا