eitaa logo
romanyab
22.2هزار دنبال‌کننده
48 عکس
0 ویدیو
0 فایل
محفلی برای عاشقان نثر و کتاب 📚 اینجا با هم رمان و داستان می خوانیم و وارد دنیای کتاب میشیم 📗🖋️ برای ارتباط با ادمین با آیدی تلگرام زیر مراجعه کنید 👇 @leila_bn66 داستان ( بغلم کن ) به قلم لیلا بابایی ثبت اثر شده 📝 و در نوبت چاپ قرار گرفته 💖
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ حاجی چند پله ی باقیمانده را پایین آمد و همانطور که با اخم براندازم می کرد گفت _یه دفعه چی شد تو سالن هوم !؟ چرا اینجا قایم شدی کسی دنبالت کرده !؟ خواستم بگم آره بدشانسی دنبالم . اینکه بعد از اون عقد نامه ی کوفتی اومدن به کارگاه و کارخونه شده کابوسم اما زبان به دهن گرفتم با بغض جوابش و دادم _بچه های کارگاه بو بردن حاج آقا!؟ به عادت همیشه که سوالی نگاه ام می کرد اخم کرده چشمهایش را تنگ کرد که ادامه دادم _ مژگان می گفت شما زن گرفتید !؟ جوری بغض داشتم که طاقت نیاوردم و به گریه افتادم از این همه ضعف و بی دست و‌پاییم کلافه بودم رو ازش گرفتم سرم و روی زانوم گذاشتم که صداش نزدیک تر شد و هم زمان لمس دستش و روی شانه هام احساس کردم بلند شو اینجا نشین . این فکر هارو از کجا میاری !؟ یه لحظه حس کردم حاجی نیست اینقدر که آهنگ صداش با همیشه فرق داشت هول زده سر بلند کردم خدای من سمتم خم شده بود و تنها یک نفس باهام فاصله داشت برای اولین بار از اخم روی صورتش خبری نبود جوری شوک بودم که لحظه ی نتونستم ازش چشم بردارم حاجی که کنارم نشست به خودم آمدم و هول زده بلند شدم _به خدا راست می گم با دلخوری به حلقه ی توی دستش خیره شدم و گفتم ..... . 🌺🌺🌺
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ با دلخوری به حلقه یا توی دستش خیره شدم و گفتم _ آخه شما که بچه های کارگاه و نمی شناسید از یه چیز کوچیک قصه درست می کنند حلقه تون و مژگان دید این و که گفتم جوری که انگار مصیبت سهمگینی دامن گیرم شده به هق هق افتادم صداش سردش دم گوشم من و به خودم آورد _ بهتر بزرگ بشی خانم فرمند این حرف برای دختر بچه هاست تلاش کن مهره ی دست دیگران نباشی فقط به خاطر یه حرف اینجوری بهم ریختی کاش می تونستم حرص ام و سرش خالی باورم نمیشد من داشتم پس می افتادم اونوقت حاجی با خونسردی داشت نصیحت ام می کرد اون چه می دونست توی دلم چه آشوبی نگاه اش جایی پایین سینه ام ثابت ماند و دستم و کشید و گفت لباست خونی شده ببینمت از دستت داره خون میاد . وقتی که دستم و کشید تازه حواسم پی انگشت خونی ام رفت درد بی آبرویی که داشت هر لحظه دامانم را می گرفت من و از سوزش انگشتم غافل کرده بود معذب دستم و پس کشیدم و مشت کرده گفتم _چیز مهمی نیست همیشه اینجوری میشه حواسم پرت شد بُرید نگاه ام به فاصله ی کم بین مان افتاد...برای خواندن کامل داستان حاج رسول فقط کافیه کلمه ی عضویت رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇 @leila_bn66
وقتی اینقدر دلبر درخواست عضویت می دید 🥰🌺
پیام های قشنگ دوستانی که دو فصل و کامل خواندن و برای داستان های دیگه مون پیام میدن 🥰❤️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ نگاه ام به فاصله ی کم بین مان افتاد حاجی کت و شلوار پوشیده مقابلم ایستاده بود پس چرا نمی رفت اصلا چطور از اینجا سر درآورد؟ با اضطراب بالای پله ها رو دید زدم خدای من نکنه مژگان بیاد پی ام ناخواسته تنه ی به حاجی زدم و گفتم _من باید برم سر کارم الان اگه یه نفر بیاد بدبخت میشم _ دیگه نمی خواد بری پشت دار جمع کن بریم . به سردی حکم داد و مثل برق از جلوی چشمم دور شد ▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️ مژگان دستمال را روی انگشتم فشرد محکم گره زد و‌ گفت _ببین چقدر به فکرتم همیشه با خودم پارچه کهنه دارم همانطور که تمام حواسم به بیرون سالن بود خیسی صورتم و با لب آستین ام گرفتم و گفتم _فردا زودتر میام مجبورم برم سلانه سلانه از راه رو تنگ دم سالن گذشتم و نگاهی به در اتاقش انداختم و با حرص کیفم و به زمین کوبیدم همانطور که بند کتونی هام و به زحمت گره می زدم زیر لب گفتم _ارغوان خوب برای خودت چاه کندی !؟ صدایم را کلفت کردم و ادا ش و‌ درآوردم _جمع کن بریم ! ارغوان بدبخت هم که فقط باید بگه چشم خوبه خودش دید دارم از ترس سکته می کنم صد رحمت به دیوار ! بعد میگه با هم بریم اونم از کارگاه که پشت دیوارش هم چشم داره به غضب به کیفم چنگ زدم و سمت پله ها پا تند کردم که بی هوا سینه به سینه اش درآمدم .....🙈🙈 . 🌺🌺🌺
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ خدای من باورم نمیشد. پس حاجی توی اتاقش نبود نکنه حرف هام و شنیده !؟ با تیز بینی بر اندازش کردم نه! انگار مثل همیشه بود خدا کنه نشنیده باشه جوری فکرم درگیر بود که فراموشم شد چرا اینجام حاجی با آرامشی که برام غریبه بود لبه ی کتش را کنار زد و از جیب شلوارش چسب زخمی بیرون کشید و مقابلم گرفت _بزن به زخم دستت یه کم بعد بیا من سر جاده منتظرم مثل برق و باد از مقابلم گذشت حتی فرصت تحلیل رفتارش و ازم گرفت با شوک به چسب توی دستم خیره شدم و زیر لب گفتم _عجیبِ یعنی واقعا این و حاجی بهم داده یا خواب و رویا بود کمی همانجا دم پله ها نشستم بچه های کارگاه حسابی حواس شون به رفت و آمد حاجی بود همین هم مانده بود که من بساط شایعات شون تکمیل کنم ▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️ حالا که چند دقیقه ی به اتفاقات امروز فکر کرده بودم خجالت می کشیدم باهاش روبه رو بشم همانطور که با دوو سمت کوچه ی پشتی می رفتم لای انگشتهام و باز کردم و با خودم گفتم _درد بگیری ارغوان حواسش به زخمت بود برات چسب آورد بعد تو اداش و در آوردی ....برای خواندن کامل داستان حاج رسول فقط کافیه کلمه ی عضویت رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇 @leila_bn66
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ لای انگشتهام و باز کردم و با خودم گفتم درد بگیری ارغوان حواسش به زخمت بود برات چسب آورد بعد تو ادا ش و در آوردی حتما شنیده نگاه ام که به ماشینش افتاد با اضطراب دور و اطراف را دید زدم به عقل جن هم نمی رسید کسی که اونور جاده چند دقیقه ی منتظرم مانده حاجی غفار باشه . سرزنش وار با خودم گفتم _آره جون خودت منتظر تو نیست که نگران نقشش خراب بشه الآنم قشنگ من و می‌بره فرو می کنه تو چشم زنش . از شیشه ی ماشین دیدمش چشم بسته تکیه به صندلی دست زیر بغل گرفته بود موهای بهم ریختم را زیر شالم سر دادم و با تردید ضربه ی آرومی به شیشه ی ماشینش زدم انگار که خواب بود کف دستش و به صورتش کشید و قفل ماشین و زد به عادت همیشه سمت در عقب رفتم که شیشه را پایین کشید و گفت _بیا جلو ! همین که کمربند را بستم منتظر بودم راه بیافته اما هنوز ایستاده بود با کنجکاوی سمتش سر چرخاندم نگاه اش به دستهام بود که گفت _ اینجوری زخمت بدتر میشه باید چسب می‌زدی ! با خجالت دستم و دور پارچه ی. کهنه ی دور انگشتم پیچیدم ناخواسته بهش خیره شدم و همانطورکه کف دستم و سمتش می گرفتم گفتم 🌺🌺🌺
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ همانطور که دستم و سمتش می گرفتم گفتم _ مرسی حاج آقا از اینکه به فکرم بودید دیگه مژگان برام بست اش گفتم بازش نکنم همانطور اخم کرده کمر بندش و باز کرد و خودش و سمتم کشید _بده من حلش می کنم پارچه ی کهنه دور انگشتم و باز کرد و در این بین نگین فیروزه ی انگشترش داشت کلافه ام می کرد .و من یاد آن شب می انداخت از آن فاصله ی نزدیک به صورتش خیره شدم باورم نمیشد کنار همان کسی که دقیقه ی قبل توی سالن بهم نزدیک شد داشتم به مرز سکته می رسیدم اینچنین بیخیال نشسته باشم عجیب بود چه طور به این زخم کوچک گیر داده بود با آرامشی چسب رو دور انگشتم پیچید که از حاجی که می شناختم بعید بود . وقتی که استارت زد بریده بریده گفت _ با این انگشت می خواستی دوباره بشینی پشت دار . با دستپاچگی روم و سمتش گرفتم و گفتم _به خدا حواسم هست این موقع ها دستکش می پوشم که کثیف کاری نکنم چنان با خشم فرمان را پیچاند که نزدیک بود پس بیافتم _ بحث من این نیست خانم میگم باید بیشتر حواست و جمع کنی تا به خودت آسیب نزنی ▫️▪️▫️▪️▫️▪️ تند تند همه لباس هایی را که برایم خریده بود توی چمدان جا دادم......برای خواندن کامل داستان حاج رسول فقط کافیه کلمه ی عضویت رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇 @leila_bn66
من پریسام دختری که به خاطر اولین قرارش با یه پسر بی آبرو شد و همون شب رگش و زد اما از شانس بد عمرش به دنیا بود که ای کاش میمرد حالا که از بیمارستان برگشته بودم چو افتاده بود که آره پریسا بچه سقط کرده محمد مذهبی ترین پسر محله و متولی مسجد همون که من با مسخرگی همیشه پسر بسیجی صداش میزدم از سر غیرت عقدم کرد بعد عقد هم بی سرو صدا من و برد خونه اش که تنها دو تا اتاق تو در تو بود از خجالت نمی تونستم تو روش نگاه کنم آخه چند باری مچ ام و با دوست پسرم تو خرابه ی انتهای کوچه گرفته بود ... ادامه ی این داستان مهیج در لینک زیر 👇 https://ble.ir/join/58NAyV45Ea