دقت کردی بعد از تموم شدن نقاشی چقدر آدم حس نشاط و آرامش داره؟😍
هم دنیای رنگ ها به آدم انرژی میده،
هم بیشترین ارتباط و با مادر دارن،
اگه دوست دارید رابطه ی قشنگی با بچه هاتون داشته باشید، از نقاشی غافل نشید👌🌱
#نقاشی
🏡روزمره های بانوی ایرانی☘
╚══════🍃🌺🍃═╝
روزمرّگی های بانوان ایرانی🇮🇷 🏴
#نقاشی #کاپ_کیک #آموزش_رایگان 🏡روزمره های بانوی ایرانی☘ ╚══════🍃🌺🍃═╝
اینجا هم آموزش کاپ کیک هست
با زدن روی هشتگ نقاشی میتونید از ایده های نقاشی کانال استفاده کنید🌱
خانم محترم، شما اگه تک و تنها داری درس میخونی، شغلی داری و به پول رسیدی،
شادی واقعی که توام با آرامشه رو تجربه نکردی 🌱
چون انسان باید زحماتش هدفمند باشه، نتیجه ای داشته باشه❤️
حالا فکر کن با داشتن فرزند، و در کنار فرزند داری، همسرداری
داری درس میخونی،
داری تلاش میکنی برای رشد خودت
و در کنارت هم، یه انسان رو داری پرورش میدی و رشد میدی🌱
و چقدر قشنگه که با بچه کاملتر شدی،
و اینکه تو در کنار فرزندت داری تلاش میکنی چقدر دلچسب تره💚
و با مادر شدن یه قدم بزرگتری به سوی قله برداشتی💚
#سنگر_من_خانه_ام_هست
و
#جهاد_من_خوب_همسرداری_و_خوب_فرزند_داری_هست
🏡روزمره های بانوی ایرانی☘
╚══════🍃🌺🍃═╝
#ارسالی های خانم های هنرمندمون 😍❤️🙏
دستانتون پرتوان💚
اینکه در مقابل مشکلات و مسائل زندگی نمیذارید روحتون فرسوده بشه و با هنر، روحتون رو سرزنده نگه میدارید خیلی ارزشمنده❤️
هدایت شده از روزمرّگی های بانوان ایرانی🇮🇷 🏴
📌 آنچه بر مسلم بن عقیل گذشت
معقل از نزد مسلم بن عقیل خارج شد و ابن زیاد را از خبرهای ایشان آگاه کرد.
این در حالی بود که اصحاب مسلم نیز در بینشان خلل ایجاد شده بود و یک نفر یک نفر ۵ نفر ۵ نفر و بیشتر میرفتند. تا اینکه همراه او ۵۰۰ سوارکار باقی ماند.
بقیه کسانی که همراه او بودند نیز متفرق شدند در این هنگام او به دنبال نجات خویش بود تا اینکه به خانه هانی رسید.
مسلم بن عقیل وقتی متوجه شد کار هانی تمام شده گریخت و در کوچهها و خیابانهای کوفه سرگردان شد راه نجاتی برای خویش جستجو میکرد تا از کوفه خارج شود و به حیره که شهر کوچکی در عراق بود وارد شود.
پس نگاهش به زنی افتاد که مقابل دری نشسته بود.
آن زن فریاد زد ای جوان چرا بر در این خانه ایستادهای؟
و گفت چه کسی به دنبال شماست؟
فرمود عبیدالله بن زیاد میخواهم کسی مرا در روز پناه دهد تا نزد او بمانم و هنگامی که شب شد برای جان خود خلاصی پیدا کنم و از شهر شما خارج شوم.
زن به ایشان گفت از کدام قبیلهاید فرمود قریش.
گفت از کدام قریش فرمود از هاشم.
از کدام هاشم فرمود از عبدالمطلب
حضرت مسلم فرمود از همان که شریفترین در نسب و قابل اعتمادترین در نسب احب پاکترین شجره توانمندترین در بیع شاخصترین در قدرت کسی که ستون خیمهاش همیشه پابرجاست.
آن زن گفت وارد خانه شوید ای آقای من!
به خدا سوگند من شایسته آن هستم که به شما پناه دهم و از یاران شما باشم!
پس مسلم داخل منزل شد.
برای او اتاقی آماده کرد هنگامی که شب همه جا را فرا گرفت و مسلم قصد بازگشت کرد پسر آن زن وارد خانه شد پدر او از فرماندهان عبیدالله بن زیاد بود به مادرش نگاه کرد که به اتاقی بسیار رفت و آمد میکند.
به مادر گفت چه شده که تو را بینم در این هنگام بسیار میروی و میآیی؟
به پسرش گفت به خاطر مردیست که صبح به من پناه آورد
به مادر گفت نکند مسلم بن عقیل است که امیر عبیدالله بن زیاد در جستجوی اوست؟!
سپس مخفیانه به داخل اتاق نگاه کرد تا این قضیه برایش ثابت شده.
هنگامی که او را شناخت به مادرش گفت مادر او را گرامی بدار به خدا سوگند کار نیکویی کردی که به او پناه دادی.
آن پسر جوان آن شب را بر در اتاق به صبح رساند هنگام سحر از خواب بیدار شد و دید مسلم ایستاده و نماز میخواند و سوره یاسین را ختم میکند.
جوان صبح از منزل خارج شد قتی وارد دهلیز قصر شد انگشت سبابه خود را در گوشهایش قرار داد و فریاد زد خبر خبر...
پدرش به او گفت پسرم چه خبری داری؟!
گفت ای پدر همانا مادرم به دشمنان امیر پناه داده مسلم بن عقیل در منزل ما است.
ابن زیاد که این خبر را شنید بسیار خوشحال شد سپس آن جوان را در بر گرفت و دست دور گردنش انداخت و به او خلعتی به عنوان هدیه داد.
سپس به او گفت با این جوان برو و برای من اسیر یا کشته مسلم بن عقیل را بیاور.
ابن اشعث و همراهانش حرکت کردند تا به خانه آنها رسیدند وقتی که نزدیک خانه شدند آن زن صدای اسب و شمشیر و مشعلهایی که در دست داشتند را شنید خبر سر و صداها را به مسلم داد و گفت؛
به خدا سوگند این سپاه ابن زیاد است که به سوی ما میآید!
حضرت مسلم به او فرمود زره من را بیاور،
زره حضرت را آورد ایشان پوشید شمشیرش را حمایل کرد.
آن زن گفت ای آقای من میبینم که برای مرگ آماده شدهای!
حضرت مسلم فرمود به خدا سوگند این جماعت فقط به دنبال من هستند میترسم بر من حمله کنند و در خانه تو باشم و ببینم که تو در مقابل من کشته شوی و به خاک بیفتی این موجب ناراحتی من میشود!
زن گفت به خدا سوگند خوشحال میشوم که در مقابل تو کشته شوم!
مسلم برای او از خدا طلب خیر کرد...
سپس حضرت مسلم به سمت در خانه رفت و آن را از جایش کند سپس به آنها هجوم برد و ۱۴ نفر را به قتل رساند و جماعتی را مجروح کرد.
ابن زیاد به او گفت وای بر تو ای پسر اشعث! تو را به جنگ یک مرد فرستادم از شما این همه افراد کشته است؟!
محمد بن اشعث به حضرت مسلم گفت ای مسلم برای تو امان نامهای در نزد من است...
حضرت مسلم فرمود امانی برای شما نیست ای دشمنان فاسق خداوند سوگند خوردم که فقط آزاده کشته شود.
با آنها بسیار سخت میجنگید تا اینکه ضربهای بر روی ابروی راستش وارد شد صورتش آشفته شد و خون بر نقابی که در مقابل چشمانش بود میریخت.
او را به صورت بر زمین میکشیدند تا به دارالاماره آوردند حضرت مسلم دو روز بود که نه غذایی خورده و نه آبی نوشیده بود.
سپس به کوزهدار گفت به من آب بنوشان ساقی آب خنک از کوزهدار به او داد هنگامی که آب را به دهانش نزدیک کرد گرمی خون با سردی آب در هم آمیخت و دندانهایش در داخل آب افتاد و آب مضاف شد.
پیمانه آب را به ساقی برگرداند و گفت این را بگیر به آن احتیاجی ندارم خداوند مرا کافیست و به او توکل میکنم.
#المصرع_الشین
فی قتل الحسین
🏡روزمره های بانوی ایرانی☘
╚══════🍃🌺🍃═╝
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 خانم ها بدانند....
🏡روزمره های بانوی ایرانی☘
╚══════🍃🌺🍃═╝