[ لاجَرم ]
- ⁴ چهارمین کتاب۴۰۴ -
کتاب دلبری بود .
ازون کتابای عمیق .
اون مدلایی که هر بار بعد خوندنش
گم میشی تو افکارت .
حیفه نباشه تو کتابخونت/
پ.ن: تلاشی نکردم برای گرفتن عکس خوب، چون محتوای عکس همینطوریشم ارزشمند هست .
پله برقی های مترو ، سکانس معروف "خارش هفت ساله" رو هربار برام تداعی میکنه .
ولی با چادر .
[ لاجَرم ]
اگه شدی بهم نزدیک؛ چون که خود من خواستم .
بگو زهر دستت شوکرانه !
بریز
با هم بریم بالا ببین اگه نخوردم.
هدایت شده از [ لاجَرم ]
تاکید میکنم هیچوقت، هیچجا شخصیت و احترامتون رو به احساس نفروشین، آدما بهتون رحم نمیکنن؛
پشت خودتون رو حداقل خالی نکنین…