راستش بانو! ما عاقبت ندانستیم که شما عاشقِ ما شدید یا ما عاشق شما شدیم؟
| مردی در تبعید ابدی |
[ لاجَرم ]
یک فنجان قهوه. به سیاهی میزد.سیاهی محض، عمیق و متفکر. نگاهم به سه چهارمِ قهوه ای که در فنجان ریخته ش
یک فنجان قهوه.
به سیاهی میزد.سیاهی محض، عمیق و متفکر.
نگاهم را به سه چهارمِ قهوه ای که در فنجان ریخته شده بود دوختم.
حرف ها داشت برایِ من شنونده!
از اولین باری که به دستش در پاکت کاهی ریخته شد؛حسابش کرد و کمی از عطر قهوه در کیفش جا ماند،تا وقتی که اولین بار قهوه را برای من دم کرد؛
باز هم با دستانش.
در آخر هم دو فنجان یک اندازه و یک شکل روی میز، رو به روی من قرار میگرفت .
او به مست کنندگی قهوه بیشتر اعتقاد داشت تا کنیاک دست ساز فرانسوی؛به همین دلیل هر بار دو فنجان درست میکرد که مستی هردویمان را غوطه ور احساس کند.
- متوجه نبودم.
قهوه برایم دهان باز کرده
و باز هم مرا در خاطرات گم کرد.
روی میز اخرین دوفنجانی بود که با دستان او قهوهش خریداری شد .
این بار خودم قهوه را در کاغذ کاهی ریختم؛با دستانم.
01/5/25
05/2/22