اسمش را هیچوقت کسی انتخاب نکرد.
در شناسنامهاش، جای اسم خالی بود؛
کنارش فقط یک خط کشیده بودند:«هنوز نه»
از کودکی با همین دو کلمه بزرگ شد.
هر وقت چیزی را از دست میداد، میگفتند،هنوز نه.
هر وقت به چیزی نمیرسید:هنوز نه.
هر وقت دلش میخواست اتفاقی، کمی زودتر اتفاق بیفتد،باز هم همان جواب.
تا یک شب که دیگر طاقت نیاورد.رفت سراغ پیرترین ساعت شهر؛ساعتی که سالها بود کسی کوکش نکرده بود.
پرسید:— من دقیقاً چیام؟
ساعت، بعد از مکثی طولانی، جواب داد:
— فاصله.
— بینِ چی و چی؟
— بینِ چیزی که میخواستی بشه و چیزی که شد.
برای اولین بار، فهمید چرا هیچوقت جایی در هیچ داستانی نداشته.
او پایان نبود.شروع هم نبود؛حتی شکست هم نبود.فقط همان لحظهٔ باریکی بود که یک زندگی میتوانست از مسیرش برگردد و برنگشت.
صبح که شد، از کنار آدمها رد شد؛یکی داشت میخندید، یکی دیرش شده بود، یکی برای فردا برنامه میریخت.
هیچکس او را ندید.و این بار، ناراحت نشد.همانجا ماند؛بیآنکه چیزی را از خودش طلب کند.
آن شب، پیش از خواب، نامش را خودش انتخاب کرد:«تقریباً.»
بعد، برای اولین بار،جای خالیِ شناسنامهاش را پر کرد.
ساعت از نیمهشب گذشته بود؛نام تازه، آرام زیر نور کمرنگ اتاق ماند؛مثل جملهای که بالاخره جای درست خودش را پیدا کرده باشد.
و فردا،هوا بوی راهی را میداد که هنوز کسی در آن قدم نگذاشته بود.
-آیماه
انگار حرفام تو دهنم مثل شیشه های شکسته گیر کرده، قورت بدم میمیرم، حرف بزنم زخمی تر میشم.