چی از این بهتر😍
732 تایی شدنمون مبارککک😍
بمونیدبرامونعزیزان🙂
خوشآمدید🙃
#بسیجی🦋
میخوام حال بدم بهتون 😌
ب ر ی م و ا س ه پ ا ر ت
زجر کش کردن به سبک من😂😈
«رمـانـــــ گــانــدویـــی»
#گاندو3🐊 #پارت_7 داوود: یااااااا خداااااا محمددددددددددد ــــــــــ رسول: با تمام بدن دردی که داشتم
#گاندو3🐊
#پارت_8
رسول: چشمامو باز کردم دیدم رو تختم....دستم باند پیچی شده بود!
این ور اونورو نکاه کردم که صدای داوود رو شنیدم...
داوود: رسول جان خوبی؟
رسول: با سر نشون دادم که خوبم...
داوود: دستت چی شده بود؟
رسول: داد زدی سرمو کشیدم مو اینکه دستم پاره شد...
داوود: آخخ...
ولی پاره نشده عزیزم😂
یکی از رگ های کوچولو موچولوت پاره شده تا چند روزم همینجوری خون میاد
رسول: میدونستم واسه اینکه حالمو عوض کنه داره شوخی میکنه..
سعی کردم خودمو خوشحال نشون بدم تا زحماتش از بین نره
ـــــــــــــــــــ
رسول: با اصرار فراوان از اون اتاق مسخره خلاص شدم.....
اومدم نشستم جلو اتاق محمد
ــــــــــــــــــــــــ
عبدی: سعید.. فرشید...داوود
هرسه: جان آقا
عبدی: سعید جان شما برو سایت بچه ها خیلی نگرانن
فرشید و داوود شما میرید به عطیه خانم و عزیز خانم ماجرای محمدو میگید اما...اما اروم و اهسته
همشم نگید فقط بگید که چند روز نمیاد خونه تا نگران نباشن
داوود و فرشید: ولی اقا
عبدی: کاری که گفتمو بکنید
هرسه: چشم😞
ــــــــــــــــــ
عزیز: نشسته بودیم که صدای در اومد
عطیه: مححممدددددد😍😍😍
محمددد اووومدددد
عزیز: 😍😍😍😍
پاشدیم سریع رفتیم سمت در
از اونجایی که همیشه دم در چادر بود چادرارو سر کردیم و درو باز کردیم...
عطیه:اما... اما😭
محمد نبووود
سلام کردم
فرشید: سلام حاج خانم سلام خانم
ما همکارای اقا محمد هستیم
عزیز: با این حرفش دلم خالی شد یا زمانی که دوستای آقاجون محمد اومدن افتادم....
عطیه: دستمو گذاشتم رو شونه عزیز به معنی اینکه حالش خوبه؟
عزیز: با سر بهش نشون دادم که خوبم
داوود: اقا محمد.....
عطیه: محمد چی😨
فرشید: نگران...نشید...
داوود: اقا..محمد.....یکم مریض احوال شدن اصلا جای نگرانی نیستا
عزیز: یا حسین
عطیه: الان کجاست😭
این احوالش به اون انفجار ربط داره😭😭😭
داوود: ان...فج..ار😳😨
فرشید: زدم به دست داوود که ساکت شه
نه نه نه اصلا چیزی نشده...
انفجار چیه...🙂😞
فقط گفتیم که نگران نشید اگر نیومدن خونه
عزیز:راست میگی پسرم
واقعا حالش خوبه
فرشید: بله مادر خیالتون راحت ☺️😞
فقط خیلی خیلی زیاد براش دعا کنید
عزیز: دعا که بلع... دستت درد نکنه مادر....خیر بیینید
ــــــــــــــــــ
عطیه: اومدیم تو و چادرمانو دراوردیم
عزیز: عطیه جان تو چه فکری هستی
عطیه: هیچی...
تو دلش گفت: ولی فک کنم داشتن دروغ میگفتن!
یاد حرفای اون اقا افتادم
خیلی خیلی واسش دعا کنید...!
این حرف تو سرم اکو میشد😞
پ.ن¹: دروغ!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خواندن رمان بدون عضویت حرام است🚫
کپی رمان ممنوع می باشد🚫
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
@rooman_gando_1400
@rooman_gando_1400
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
«رمـانـــــ گــانــدویـــی»
#گاندو3🐊 #پارت_8 رسول: چشمامو باز کردم دیدم رو تختم....دستم باند پیچی شده بود! این ور اونورو نکاه ک
بسم الله😁
ولی به نظرم کاشکی راستش رو میگفتن.
#سرباز_زهرا 🍁
«رمـانـــــ گــانــدویـــی»
#گاندو3🐊 #پارت_8 رسول: چشمامو باز کردم دیدم رو تختم....دستم باند پیچی شده بود! این ور اونورو نکاه ک
یه کاری کن که بفهمن دیگه😁😂
نمیدونم چرا جدیدا اینقدر خواهان یزید بازی شدم منی که از یزید بازی متنفر بودم😂😂
سر همین موضوع الان توی یه رمانی پسر محمدکه 8 سالشه تو کماهست😂😂
#سرباز_زهرا 🍁
«رمـانـــــ گــانــدویـــی»
یه کاری کن که بفهمن دیگه😁😂 نمیدونم چرا جدیدا اینقدر خواهان یزید بازی شدم منی که از یزید بازی متنفر ب
البته بچه عطیه طوریش نشه هااا وگرنه تروری تامام😂😂
#سرباز_زهرا 🍁
«رمـانـــــ گــانــدویـــی»
#گاندو3🐊 #پارت_8 رسول: چشمامو باز کردم دیدم رو تختم....دستم باند پیچی شده بود! این ور اونورو نکاه ک
بله😐 یک خنده ملیح🙂 خنده ملیح تر😊 خنده ملیح تر تر☺️ و در آخر 🙂🔪 تمام🤣🤣
#سرباز_رهبر
به علت یه کوچول سرماخوردگی چند روز بود که نبودم الانم با اینکه دارم خوب میشم ولی مامانم خیلی تاکید داره که کروناست الان چیکار کنم🤣🤣🤣🤣🤣
#سرباز_رهبر
#چالشیهویی
این دیالوگ از کیست؟
امنیت این کشور فروشی نیست مایکل
#سرباز_رهبر
«رمـانـــــ گــانــدویـــی»
#گاندو3🐊 #پارت_8 رسول: چشمامو باز کردم دیدم رو تختم....دستم باند پیچی شده بود! این ور اونورو نکاه ک
#گاندو3🐊
#پارت_9
رسول: از دکتر محمد اجازه گرفتم و رفتم داخل....
با دیدن محمد تو اون اوضاع اشک تو چشام جمع شده بود!
براش احترام گرفتم و گفتم: سلام آقای فرمانده🥺
چیشد که اینجوری شد...
چرا اینجوری شد...
با اینکه حتی 1روز هم نشده اما ذلم واست تنگ شده
دلم واسه استاد رسول گفتنات تنگ شده
دلم واسه موقعی که میگم ایول و سریع بهم تشر میزنی تنگ شده
محمد کی بیدار میشی(بغضش تبدیل به اشک شد)
به خاطر عزیز
به خاطر عطیه خانم
بیدار شو!
قوی باش
من مطمعنم خدا به دل عزیز رحم میکنه
پاشدم و بوسه ای پیشونی سفید محمد زدم...
خداحافظ محمد جانم
ـــــــــ
فرشید: سلام سعید...رسول کوش؟
سعید: سلام پشت سرت
رسول: سلام
داوود: سلام خوبی رسول
رسول: قربانت شما خوبید
داوود و فرشید: ممنون
رسول: کجا بودید؟
فرشید: رفتیم به عزیز و عطیه خانم بگیم ماجرارو
رسول:چییی😳😱
داوود: نترس نگفتیم چی شده گفتیم یکم مریض احواله
رسول:خیلی خب..
ــــــــــــــــ فردا ــــــــــــــــــ
عبدی: دکتر اومد و گفت باید به محمد خون بدیم...
خون هیچکدوممون به محمد نخورد به جز رسول
دکتر: پس شما باهام بیا بریم خون بدیم...
ـــــــــــــ
رسول: رفتم نشستم رو صندلی
دکتر: شما کم خونی داری درسته؟
رسول: ب..له
دکتر: خب اگه خون بدی واست مشکل پیش میادا
رسول: عیب نداره اقا بگیرید
ــــــ
دکتر: خببب تموم شد میتونی بری
فقط تا رفتی سریع یه چیز شیرین بخور و بخواب چون خون زیادی رو دادی
رسول:چ..ش..م
ــــــــــ
عبدی: رسول با یه رنگ سفیدی اومد بیرون
سعید: سریع رفتم سمت رسول
رسول خوبی؟
رسول: خو...ب...م
سعید: رنگت عین گچ دیوار شده
رسول: چیز.. ی... نی.. ست😓🙂
عبدی: رسول تو برو خونه یکم استراحت کن...
رسول: نه.. اقا...
رفتم نشستم رو صندلی به محض نشستن خوابم برد.....
ــــــــــــــــ
داوود: توی این موقیت رسول از همه بیشتر ضربه خورد....
رسول خیلی با محمد رفیق بود...رفیق مهنه....مثل دوتا داداش بودن...واسه اینکه ما حسودی نکنیم بیشتر از هممون به رسول گیر میداد اذیتش میکرد اما رسول....
رسول هیچوقت به دل نمیگرفت
فرشید: داوود؟
یکم صدامو بردم بالا تا از افکارش بیاد بیرون
ددداااوووددد
داوود:ب...ب...له....
فرشید: چرا گریه کردی؟
داوود: دستی روی صورتم کشیدم خیس بود......انقدر غرق خاطرات بودم که حواسم نبوده داشتم گریه میکردم
فرشید: چیزی شده؟
داوود: چیزی نیست😢☺️
فرشید: شونه هامو بالا انداختم و نشستم رو صندلی که دیدم سعید داره با یه پلاستیک ساندویچ میاد
سعید: سلام....
بچه ها بردارید از صبح تا الان چیزی نخپردید ساعت 7 الان
داوود و فرشید: دستت درد نکنه
سعید: نوش جان...رسول بیدار نشده هنوز؟
فرشید: ن...ه
سعید: خیلی خب...من برم به اقای عبدی هم بدم
یکن چشامو چرخوندم تا بلاخره پیداشون کردم رفتم سمتشون
سلام اقا
عبدی: سلام سعید جان
سعید: اقا بفرمایید هیچی نخوردید
عبدی: ممنون پسرم
ـــــــــــــــ
رسول: نهههههه محمددددد😱😭
بیییدااااررررر شوووووو
داوود:رسول جان تموم کرده😞
رسول: نههههههههههههههههه
سعید: منو داوود دستای رسول گرفته بودیم تا نره جلو اما همش میخواست دستاشورها کنه
رسول: ولمممم کنییییییییدددددد😭
محمدددددد😭😱
فرشید: رسوووول چرااا نیمفهمیییی
محمدد تمووووووم کردهههه
رسول: نههههههه😭😱
ولم کنییییییید
داااااووود ولمممم کننننن
پااارچه رو نکشییییید رووووووش😭😭
تروووخدا ولممم کنیییییدددددد
محمممدددددددد😭😭😓
پ.ن¹: عه وا چیشد؟!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خواندن رمان بدون عضویت حرام است🚫
کپی رمان ممنوع می باشد🚫
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
@rooman_gando_1400
@rooman_gando_1400
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
«رمـانـــــ گــانــدویـــی»
#گاندو3🐊 #پارت_9 رسول: از دکتر محمد اجازه گرفتم و رفتم داخل.... با دیدن محمد تو اون اوضاع اشک تو چش
یه پارت دیگه واستون گذاشتم که تا خرخره برید تو خماری😂😂
«رمـانـــــ گــانــدویـــی»
#گاندو3🐊 #پارت_9 رسول: از دکتر محمد اجازه گرفتم و رفتم داخل.... با دیدن محمد تو اون اوضاع اشک تو چش
😭😭😭😭😭😭😭😭خدابگم چکارت نکنه بغضم گرفت😐🤣
#سرباز_رهبر
«رمـانـــــ گــانــدویـــی»
#گاندو3🐊 #پارت_9 رسول: از دکتر محمد اجازه گرفتم و رفتم داخل.... با دیدن محمد تو اون اوضاع اشک تو چش
عزیزای دلم شک نکنید یا خوابه یا با داد و بیدادای رسول یهو برمیگرده که احتمال اولی بیشتره😊😊
#سرباز_زهرا 🍁
«رمـانـــــ گــانــدویـــی»
عزیزای دلم شک نکنید یا خوابه یا با داد و بیدادای رسول یهو برمیگرده که احتمال اولی بیشتره😊😊 #سرباز_ز
ده هزار بار تا حالا تجربه کردم که میگم😂
#سرباز_زهرا 🍁
«رمـانـــــ گــانــدویـــی»
خو داره پارچه میکشه روش😐😭😭😂😂 #سرباز_رهبر
تو خواب نمیشه پارچه کشید؟😐
#سرباز_زهرا 🍁
«رمـانـــــ گــانــدویـــی»
نه 😐😂 #سرباز_رهبر
خیلی ممنون😐😐😂
#سرباز_زهرا 🍁