🏹 شخصیت دوم
✨ نام: آرین
🌿 سن: ۱۷ سال
🍃 ویژگیها:
• تیراندازی بسیار ماهر
• آرام و منطقی
• همیشه قبل از تصمیم گرفتن فکر میکند.
• وفادار و قابل اعتماد
🏹 وسیلهٔ ویژه:
کمان جنگلی و تیرهای نقرهای
🌙 توانایی:
ردیابی مسیرها و محافظت از همراهانش.
📖 نقش در داستان:
اولین دوست و همراه اِلین در سفر برای پیدا کردن گوهرها.
#معرفی_شخصیت
#افسانه_الدورا
#عمل_قول
https://eitaa.com/roomann
👵 شخصیت سوم
✨ نام: نام واقعی هنوز فاش نشده
🌿 لقب: پیرزن نگهبان
🍃 ویژگیها:
• خردمند و صبور
• رازدارِ معبد اِلدوریا
• مهربان، اما بسیار قاطع
• سالها از گوهرهای باستانی محافظت کرده است.
🪄 وسیلهٔ ویژه:
عصای چوبی که در نوک آن کریستالی آبی میدرخشد.
🌙 توانایی:
استفاده از جادوی باستانی، محافظت از معبد و آگاهی از افسانههای فراموششده.
📖 نقش در داستان:
او نخستین کسی بود که اِلین را شناخت و راز نگهبانان را برایش آشکار کرد. پیرزن نگهبان راهنمای سفر اِلین است، اما گذشتهاش همچنان در هالهای از ابهام قرار دارد و هنوز هیچکس نام واقعی او را نمیداند.
#معرفی_شخصیت
#افسانه_الدورا
#عمل_قول
https://eitaa.com/roomann
🗡 شخصیت پنجم
✨ نام: ساین
🌿 سن: حدود ۲۰ سال
🍃 ویژگیها:
• مرموز
• کمحرف
• شجاع و بسیار قدرتمند
⚔ وسیلهٔ ویژه:
شمشیر نقرهای با نشان نگهبانان
🌙 توانایی:
کنترل بخشی از جادوی باستانی و محافظت از دروازههای قدیمی.
📖 نقش در داستان:
آخرین شاگرد نگهبانان که گذشتهای پر از راز دارد و هنوز مشخص نیست همیشه دوست است یا نه.
#معرفی_شخصیت
#افسانه_الدورا
#عمل_قول
https://eitaa.com/roomann
🦊 شخصیت چهارم
✨ نام: لونا
🌿 گونه: روباه سفید جادویی
🍃 ویژگیها:
• باهوش
• بازیگوش
• بسیار وفادار
🌙 توانایی:
پیدا کردن راههای مخفی و احساس کردن جادوی گوهرها.
📖 نقش در داستان:
راهنمای اِلین در جنگلها و سرزمینهای ناشناخته.
#معرفی_شخصیت
#افسانه_الدوریا
#عمل_قول
https://eitaa.com/roomann
🦌 شخصیت ششم
✨ نام: گوزن سفید
🌿 لقب: نگهبان جنگل مهآلود
🍃 ویژگیها:
• آرام و باشکوه
• خردمند و وفادار به اِلدوریا
• هرگز به افراد بددل نزدیک نمیشود.
• تنها در لحظههای سرنوشتساز ظاهر میشود.
🦌 ویژگی ظاهری:
بدنی سفید همچون برف، شاخهایی بلند و درخشان و چشمانی آبی که در تاریکی میدرخشند.
🌙 توانایی:
هدایت نگهبانان به مسیر درست، آشکار کردن راههای پنهان و احساس حضور جادوی باستانی.
📖 نقش در داستان:
گوزن سفید یکی از موجودات مقدس اِلدوریاست. او در زمانهای حساس ظاهر میشود تا اِلین و همراهانش را به سوی حقیقت هدایت کند. هیچکس نمیداند از کجا آمده، اما همه باور دارند تا زمانی که گوزن سفید در جنگل دیده شود، امید در اِلدوریا زنده خواهد ماند.
#معرفی_شخصیت
#افسانه_الدوریا
#عمل_قول
https://eitaa.com/roomann
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت چهلوششم | نشانِ یکسان
مرد شنلسیاه چند قدم به اِلین نزدیکتر شد.
هیچکس جرئت حرف زدن نداشت.
او آرام دستش را بالا آورد.
نشان روی دستش، همان لحظه با گردنبند اِلین همزمان درخشید.
نور آبی میان آن دو کشیده شد.
پیرزن با نگرانی یک قدم جلو آمد.
«این اتفاق نباید میافتاد...»
مرد شنلسیاه نگاهش را از اِلین برنداشت.
بعد آرام گفت:
«زمان از چیزی که فکر میکردیم زودتر رسیده.»
باد شدیدی از میان تالار عبور کرد.
شعلهی فانوسها لرزیدند.
#پارت_چهل_شش
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت چهلوهفتم | نامِ فراموششده
اِلین با تردید پرسید:
«تو... کی هستی؟»
مرد شنلسیاه لبخند کوتاهی زد.
«سالها پیش، مردم من را با نام ساین میشناختند.»
پیرزن با شنیدن این نام رنگش پرید.
چند نفر از نگهبانان زیر لب چیزی زمزمه کردند.
ساین ادامه داد:
«من آخرین شاگرد نگهبانان قدیمی هستم.»
اِلین با ناباوری به او خیره شد.
پس چرا همه از او میترسیدند؟
سؤالهایش هر لحظه بیشتر میشد.
#پارت_چهل_هفت
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت چهلوهشتم | نامهٔ مُهرشده
ساین طوماری کوچک از داخل شنلش بیرون آورد.
روی مُهر آن، تصویر درخت بزرگ اِلدوریا دیده میشد.
او طومار را به اِلین داد.
«این برای تو نوشته شده.»
اِلین مُهر را شکست.
داخل نامه فقط چند خط دیده میشد.
«اگر این نامه به دستت رسیده...
یعنی نخستین گوهر پیدا شده است.
اما گوهر دوم، پیش از تو بیدار خواهد شد.»
اِلین دوباره نامه را خواند.
هر بار، همان جملهها بودند.
#پارت_چهل_هشت
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت چهلونه | ستارهٔ سقوطکرده
شب، آسمان اِلدوریا آرام بود.
ناگهان نوری در آسمان ظاهر شد.
همه سرهایشان را بالا گرفتند.
ستارهای آبی با سرعت از میان ابرها گذشت.
در دوردست، صدای برخوردی مهیب شنیده شد.
زمین برای چند ثانیه لرزید.
ساین آرام گفت:
«شروع شد...»
پیرزن عصایش را محکم در دست گرفت.
«گوهر دوم خودش را نشان داده.»
اِلین میدانست که باید دوباره سفر کند.
#پارت_چهل_نه
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت پنجاهم | آغازِ راهِ تازه
سپیده هنوز کاملاً نزده بود.
شهر در سکوت فرو رفته بود.
اِلین کولهاش را بست.
گوهر آبی را با دقت درون گردنبند مخصوصش قرار داد.
پیرزن دعایی آرام زیر لب خواند.
پسر کماندار کمانش را روی شانه انداخت.
ساین نیز بیصدا کنار دروازه ایستاد.
این بار، سفر فقط برای پیدا کردن یک گوهر نبود.
آنها باید پیش از رسیدن سایهها، راز گوهر دوم را کشف میکردند.
دروازههای شهر آرام باز شدند.
سه مسافر، قدم در جادهای گذاشتند که هیچکس پایانش را نمیدانست.
#پارت_پنجاه
#افسانه_الدوریا