📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت شصتوششم | نخستین نبرد
سپاه سایه با فریادی بلند حمله کرد.
تیرهای آرین یکی پس از دیگری رها شدند.
هر تیر، یکی از سایهها را متوقف میکرد.
ساین با شمشیرش راه را باز میکرد.
اِلین دستانش را بالا آورد.
نوری آبی از گردنبندش آزاد شد.
زمین زیر پای دشمنان لرزید.
اما از دل تاریکی...
جنگجویی نقابدار قدم بیرون گذاشت.
همه برای لحظهای ساکت شدند.
#پارت_شصت_شش
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت شصتوهفتم | جنگجوی نقابدار
جنگجو شمشیر سیاهش را بیرون کشید.
هیچ نشانی از چهرهاش دیده نمیشد.
فقط چشمان طلاییاش از پشت نقاب میدرخشید.
او مستقیم به سمت اِلین آمد.
آرین راهش را سد کرد.
صدای برخورد شمشیر و تیر در دشت پیچید.
قدرت جنگجو عجیب بود.
حتی ساین هم نتوانست او را متوقف کند.
اِلین حس کرد این دیدار اتفاقی نیست.
#پارت_شصت_هفت
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت شصتوهشتم | ندای نور
در اوج نبرد...
گوزن سفید میان میدان ظاهر شد.
با هر قدمش، گلهای سفید روی زمین میشکفتند.
نور از شاخهایش به آسمان رسید.
سایهها یکییکی عقب نشستند.
جنگجوی نقابدار لحظهای مکث کرد.
اِلین فرصت را غنیمت شمرد.
او دستانش را به سوی آسمان بلند کرد.
قدرت گوهر دوم بیدار شد.
#پارت_شصت_هشت
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت شصتونهم | عقبنشینی
نور زمردین سراسر میدان را فرا گرفت.
سپاه سایه دیگر توان مقاومت نداشت.
جنگجوی نقابدار پیش از ناپدید شدن گفت:
«این پایان نیست...»
مه سیاه دوباره همهجا را پوشاند.
وقتی مه کنار رفت...
هیچ اثری از دشمنان نبود.
فقط سکوتی سنگین باقی مانده بود.
اِلین میدانست این آرامش، موقتی است.
#پارت_شصت_نه
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت هفتادم | مقصدِ بعدی
نگهبان زمردین به سوی کوههای دوردست اشاره کرد.
«گوهر سوم آنجاست...»
همه نگاهشان را به قلهای پوشیده از برف دوختند.
باد سردی از آن سمت میوزید.
پیرزن نگهبان که از دور به آنها رسیده بود، آرام گفت:
«از اینجا به بعد، راه سختتر میشود.»
اِلین لبخند کمرنگی زد.
او دیگر از آغاز سفر، همان دختر سابق نبود.
چهار همراه، در کنار لونا و گوزن سفید، راه کوهستان را در پیش گرفتند.
و در دوردست...
چشمانی سرخ، هنوز آنها را زیر نظر داشت.
#پارت_هفتاد
#افسانه_الدوریا
بـچــه هـا بلخره چنـل تبلیغاتمون افتتحاح شـد😻🙌
@pastilyyi
تبلیغاتمون بدون پوله برو سریع یه نگاه بنداز🥥🍄