📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت شصتونهم | عقبنشینی
نور زمردین سراسر میدان را فرا گرفت.
سپاه سایه دیگر توان مقاومت نداشت.
جنگجوی نقابدار پیش از ناپدید شدن گفت:
«این پایان نیست...»
مه سیاه دوباره همهجا را پوشاند.
وقتی مه کنار رفت...
هیچ اثری از دشمنان نبود.
فقط سکوتی سنگین باقی مانده بود.
اِلین میدانست این آرامش، موقتی است.
#پارت_شصت_نه
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت هفتادم | مقصدِ بعدی
نگهبان زمردین به سوی کوههای دوردست اشاره کرد.
«گوهر سوم آنجاست...»
همه نگاهشان را به قلهای پوشیده از برف دوختند.
باد سردی از آن سمت میوزید.
پیرزن نگهبان که از دور به آنها رسیده بود، آرام گفت:
«از اینجا به بعد، راه سختتر میشود.»
اِلین لبخند کمرنگی زد.
او دیگر از آغاز سفر، همان دختر سابق نبود.
چهار همراه، در کنار لونا و گوزن سفید، راه کوهستان را در پیش گرفتند.
و در دوردست...
چشمانی سرخ، هنوز آنها را زیر نظر داشت.
#پارت_هفتاد
#افسانه_الدوریا
بـچــه هـا بلخره چنـل تبلیغاتمون افتتحاح شـد😻🙌
@pastilyyi
تبلیغاتمون بدون پوله برو سریع یه نگاه بنداز🥥🍄
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت هفتادویکم | گذرگاه یخ
سپیدهدم، سفر دوباره آغاز شد.
سرمای کوهستان نفسها را به بخار تبدیل میکرد.
اِلین گوهر آبی و زمردین را در گردنبندش لمس کرد.
نور آنها راه را روشن میکرد.
آرین ردپاهای عجیبی روی برف دید.
ردپاها شبیه هیچ حیوانی نبودند.
لونا آرام غرشی کوتاه کرد.
ساین گفت:
«اینجا تنها نیستیم.»
باد شدیدی وزید.
از دل برف، صدای قدمهایی سنگین شنیده شد.
#پارت_هفتاد_یک
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت هفتادودوم | نگهبان برفی
موجودی غولپیکر از میان کولاک بیرون آمد.
بدنش از یخ و سنگ ساخته شده بود.
چشمان آبیرنگش آرام میدرخشید.
او به اِلین نگاه کرد.
اما حمله نکرد.
نیزهاش را روی زمین کوبید.
راهی باریک میان کوهها پدیدار شد.
ساین زمزمه کرد:
«شاید این هم یکی از نگهبانهای باستانیه...»
#پارت_هفتاد_دو
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت هفتادوسوم | قصرِ یخ
آنها از گذرگاه عبور کردند.
در میان قلهها، قصری عظیم دیده میشد.
دیوارهایش از بلور یخ ساخته شده بود.
نور خورشید هزار رنگ روی آن میرقصید.
دروازههای قصر بسته بود.
روی در، سه نشان حک شده بود.
اِلین گردنبندش را بالا آورد.
دو نشان روی در روشن شدند.
اما نشان سوم خاموش ماند.
#پارت_هفتاد_سه
#افسانه_الدوریا