eitaa logo
☕️قـلـمــرو رمـــانـــ📚
198 دنبال‌کننده
25 عکس
7 ویدیو
0 فایل
𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕟𝕒𝕞𝕖 𝕠𝕗 𝕘𝕠𝕕 💘🐚 چـایـی بـریز، بـیا بــا هــم رمــان بخــونیــم... ☕📖✨ دنـیــایی از رمــان‌هــای جــذاب و فــانــتزی 🎀☁ رشـد چنـلت🌀🌷 @pastilyyi جانـم؟💖 @mahhhhssa کــپـی؟! با احـتــرام، فیــلتـر❗😌
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بـچــه هـا بلخره چنـل تبلیغاتمون افتتحاح شـد😻🙌 @pastilyyi تبلیغاتمون بدون پوله برو سریع یه نگاه بنداز🥥🍄
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت هفتادویکم | گذرگاه یخ سپیده‌دم، سفر دوباره آغاز شد. سرمای کوهستان نفس‌ها را به بخار تبدیل می‌کرد. اِلین گوهر آبی و زمردین را در گردنبندش لمس کرد. نور آن‌ها راه را روشن می‌کرد. آرین ردپاهای عجیبی روی برف دید. ردپاها شبیه هیچ حیوانی نبودند. لونا آرام غرشی کوتاه کرد. ساین گفت: «اینجا تنها نیستیم.» باد شدیدی وزید. از دل برف، صدای قدم‌هایی سنگین شنیده شد.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت هفتادودوم | نگهبان برفی موجودی غول‌پیکر از میان کولاک بیرون آمد. بدنش از یخ و سنگ ساخته شده بود. چشمان آبی‌رنگش آرام می‌درخشید. او به اِلین نگاه کرد. اما حمله نکرد. نیزه‌اش را روی زمین کوبید. راهی باریک میان کوه‌ها پدیدار شد. ساین زمزمه کرد: «شاید این هم یکی از نگهبان‌های باستانیه...»
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت هفتادوسوم | قصرِ یخ آن‌ها از گذرگاه عبور کردند. در میان قله‌ها، قصری عظیم دیده می‌شد. دیوارهایش از بلور یخ ساخته شده بود. نور خورشید هزار رنگ روی آن می‌رقصید. دروازه‌های قصر بسته بود. روی در، سه نشان حک شده بود. اِلین گردنبندش را بالا آورد. دو نشان روی در روشن شدند. اما نشان سوم خاموش ماند.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت هفتادوچهارم | صدای ناشناس وقتی اِلین دستش را روی در گذاشت... صدایی آرام در ذهنش پیچید. «اگر وارد شوی، دیگر راه بازگشتی نیست...» او دستش را عقب کشید. آرین چیزی نشنیده بود. ساین هم فقط سکوت را احساس می‌کرد. لونا به در خیره مانده بود. ناگهان دروازه با صدایی بلند باز شد. هوای سردی از داخل قصر بیرون وزید.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت هفتادوپنجم | تالارِ آینه‌ها چهار نفر وارد قصر شدند. همه‌جا از یخ شفاف پوشیده شده بود. در دو سوی تالار، آینه‌های بلندی قرار داشت. اِلین به یکی از آن‌ها نگاه کرد. اما تصویر خودش را ندید. دختری با شنلی سفید در آینه ایستاده بود. دختر لبخند محوی زد. لب‌هایش تکان خورد. او فقط یک جمله گفت: «دیر رسیدی، وارث اِلدوریا...» ناگهان تمام آینه‌های تالار ترک برداشتند.