eitaa logo
☕️قـلـمــرو رمـــانـــ📚
214 دنبال‌کننده
27 عکس
7 ویدیو
0 فایل
𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕟𝕒𝕞𝕖 𝕠𝕗 𝕘𝕠𝕕 💘🐚 چـایـی بـریز، بـیا بــا هــم رمــان بخــونیــم... ☕📖✨ دنـیــایی از رمــان‌هــای جــذاب و فــانــتزی 🎀☁ رشـد چنـلت🌀🌷 @pastilyyi جانـم؟💖 @mahhhhssa کــپـی؟! با احـتــرام، فیــلتـر❗😌
مشاهده در ایتا
دانلود
بریم ادامه ی رمان👀🤏🏼
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت پنجاه‌ویکم | دشتِ کریستال خورشید تازه از پشت کوه‌ها طلوع کرده بود. اِلین، آرین و ساین از دروازه‌های اِلدوریا دور شدند. جاده آن‌ها را به دشتی رساند که همه‌چیز در آن می‌درخشید. بلورهای شفاف از دل زمین بیرون آمده بودند. هر قدمی که برمی‌داشتند، نور در میان کریستال‌ها می‌رقصید. لونا آرام جلوتر حرکت می‌کرد. ناگهان گوزن سفید از میان مه ظاهر شد. چند لحظه به اِلین نگاه کرد. بعد با قدم‌هایی آرام به سمت شمال رفت. ساین گفت: «باید دنبالش بریم...» اِلین بدون تردید حرکت کرد.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت پنجاه‌ودوم | آوازِ بلورها هرچه جلوتر می‌رفتند، صدایی عجیب به گوش می‌رسید. انگار کریستال‌ها با هم زمزمه می‌کردند. اِلین دستش را روی یکی از آن‌ها گذاشت. در همان لحظه، تصویری کوتاه در ذهنش نقش بست. کوهی بلند... دری بزرگ... و گوهری سبزرنگ که در میان نور می‌درخشید. اِلین با تعجب دستش را عقب کشید. تصویر ناپدید شد. ساین آرام گفت: «بلورها گذشته و آینده رو به بعضی‌ها نشون میدن.»
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت پنجاه‌وسوم | رودخانهٔ آینه در انتهای دشت، رودخانه‌ای زلال جاری بود. آب آن مانند آینه می‌درخشید. آرین خم شد تا از آب بنوشد. اما تصویر خودش را ندید. به‌جای آن، مردی زره‌پوش در آب دیده می‌شد. مرد شمشیری نورانی در دست داشت. لحظه‌ای بعد تصویر محو شد. آرین با تعجب عقب رفت. پیرزن نگهبان همیشه گفته بود: «رودخانهٔ آینه، حقیقت را نشان می‌دهد؛ نه چهره را.»
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت پنجاه‌وچهارم | نگهبانِ بلورها زمین ناگهان لرزید. کریستال‌های اطراف یکی پس از دیگری روشن شدند. از میان نور، موجودی عظیم قدم بیرون گذاشت. بدنی از سنگ و بلور داشت. چشمانش مانند یاقوت آبی می‌درخشید. او با صدایی عمیق گفت: «چه کسی وارد سرزمین مقدس شده است؟» اِلین یک قدم جلو رفت. گردنبندش دوباره نور گرفت. موجود عظیم برای لحظه‌ای سکوت کرد.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت پنجاه‌وپنجم | آزمونِ نگهبان نگهبان بلورها نگاهش را از اِلین برنداشت. سپس نیزهٔ کریستالی‌اش را آرام روی زمین کوبید. دایره‌ای از نور دور اِلین شکل گرفت. صدای نگهبان در دشت پیچید: «برای رسیدن به گوهر دوم، باید شجاعتت را ثابت کنی.» باد میان بلورها وزید. نور سبزرنگی از دوردست دیده شد. گوزن سفید سرش را به همان سمت چرخاند. لونا بی‌قرار شد. اِلین نفس عمیقی کشید. او می‌دانست که این آزمون، با همهٔ آزمون‌های قبلی فرق خواهد داشت.
لغو تقدیمی به دلیل کویر بودن❤️‍🩹❗😔🚶‍♀
از لحاظ روحی به یکی از این اتاقا نیاز دارم ــــ.ــــ.ـــــ.ــــ.ــــ.ــــ.ــــ.ــــ.ــــ.ــــ.ــــ.ــــ.ــــ.ـــــ. [𝙗𝙖𝙩𝙢𝙖𝙣:eitaa.com/fbianwqloxnnx]🦦🚶‍♀
: حال اون فردیم که دل خوش کرده به تعطیلیو امتحانو نخونده ولی تعطیل نشده💔😂
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت پنجاه‌وششم | دایرهٔ نور دایرهٔ نور آرام‌آرام کوچک‌تر شد. اِلین احساس کرد زمین زیر پایش ناپدید شده است. وقتی چشم‌هایش را باز کرد، در دشتی سفید ایستاده بود. نه آرین آنجا بود. نه ساین. نه لونا. فقط صدای نگهبان در فضا می‌پیچید. «این آزمون را باید به‌تنهایی پشت سر بگذاری.» اِلین نفس عمیقی کشید. با قدم‌هایی آرام به سمت نور حرکت کرد.