📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت پنجاهودوم | آوازِ بلورها
هرچه جلوتر میرفتند، صدایی عجیب به گوش میرسید.
انگار کریستالها با هم زمزمه میکردند.
اِلین دستش را روی یکی از آنها گذاشت.
در همان لحظه، تصویری کوتاه در ذهنش نقش بست.
کوهی بلند...
دری بزرگ...
و گوهری سبزرنگ که در میان نور میدرخشید.
اِلین با تعجب دستش را عقب کشید.
تصویر ناپدید شد.
ساین آرام گفت:
«بلورها گذشته و آینده رو به بعضیها نشون میدن.»
#پارت_پنجاه_دو
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت پنجاهوسوم | رودخانهٔ آینه
در انتهای دشت، رودخانهای زلال جاری بود.
آب آن مانند آینه میدرخشید.
آرین خم شد تا از آب بنوشد.
اما تصویر خودش را ندید.
بهجای آن، مردی زرهپوش در آب دیده میشد.
مرد شمشیری نورانی در دست داشت.
لحظهای بعد تصویر محو شد.
آرین با تعجب عقب رفت.
پیرزن نگهبان همیشه گفته بود:
«رودخانهٔ آینه، حقیقت را نشان میدهد؛ نه چهره را.»
#پارت_پنجاه_سه
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت پنجاهوچهارم | نگهبانِ بلورها
زمین ناگهان لرزید.
کریستالهای اطراف یکی پس از دیگری روشن شدند.
از میان نور، موجودی عظیم قدم بیرون گذاشت.
بدنی از سنگ و بلور داشت.
چشمانش مانند یاقوت آبی میدرخشید.
او با صدایی عمیق گفت:
«چه کسی وارد سرزمین مقدس شده است؟»
اِلین یک قدم جلو رفت.
گردنبندش دوباره نور گرفت.
موجود عظیم برای لحظهای سکوت کرد.
#پارت_پنجاه_چهار
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت پنجاهوپنجم | آزمونِ نگهبان
نگهبان بلورها نگاهش را از اِلین برنداشت.
سپس نیزهٔ کریستالیاش را آرام روی زمین کوبید.
دایرهای از نور دور اِلین شکل گرفت.
صدای نگهبان در دشت پیچید:
«برای رسیدن به گوهر دوم، باید شجاعتت را ثابت کنی.»
باد میان بلورها وزید.
نور سبزرنگی از دوردست دیده شد.
گوزن سفید سرش را به همان سمت چرخاند.
لونا بیقرار شد.
اِلین نفس عمیقی کشید.
او میدانست که این آزمون، با همهٔ آزمونهای قبلی فرق خواهد داشت.
#پارت_پنجاه_پنج
#افسانه_الدوریا
از لحاظ روحی به یکی از این اتاقا نیاز دارم
ــــ.ــــ.ـــــ.ــــ.ــــ.ــــ.ــــ.ــــ.ــــ.ــــ.ــــ.ــــ.ــــ.ـــــ.
[𝙗𝙖𝙩𝙢𝙖𝙣:eitaa.com/fbianwqloxnnx]🦦🚶♀
#توییت_متنی: حال اون فردیم که دل خوش کرده به تعطیلیو امتحانو نخونده ولی تعطیل نشده💔😂
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت پنجاهوششم | دایرهٔ نور
دایرهٔ نور آرامآرام کوچکتر شد.
اِلین احساس کرد زمین زیر پایش ناپدید شده است.
وقتی چشمهایش را باز کرد، در دشتی سفید ایستاده بود.
نه آرین آنجا بود.
نه ساین.
نه لونا.
فقط صدای نگهبان در فضا میپیچید.
«این آزمون را باید بهتنهایی پشت سر بگذاری.»
اِلین نفس عمیقی کشید.
با قدمهایی آرام به سمت نور حرکت کرد.
#پارت_پنجاه_شش
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت پنجاهوهفتم | درختِ بلورین
در میان دشت، درختی از کریستال دیده میشد.
شاخههایش مانند شیشه میدرخشیدند.
برگهایش با هر نسیم، صدایی شبیه موسیقی ایجاد میکردند.
اِلین به درخت نزدیک شد.
روی تنهٔ آن نوشتهای باستانی حک شده بود.
او دستش را روی نوشته گذاشت.
همان لحظه، تمام شاخهها درخشیدند.
صدایی آرام گفت:
«نور، از دلِ امید متولد میشود.»
اِلین لبخندی زد.
#پارت_پنجاه_هفت
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت پنجاهوهشتم | سایههای خاموش
ناگهان نور درخت کمرنگ شد.
چند سایهٔ سیاه از میان مه بیرون آمدند.
آنها چهره نداشتند.
فقط چشمهایی خاکستری در تاریکی دیده میشد.
سایهها آرام به سمت اِلین حرکت کردند.
گردنبندش شروع به درخشیدن کرد.
نوری آبی اطراف او را فرا گرفت.
سایهها یکقدم عقب رفتند.
اما هنوز از بین نرفته بودند.
#پارت_پنجاه_هشت
#افسانه_الدوریا