eitaa logo
☕️قـلـمــرو رمـــانـــ📚
212 دنبال‌کننده
30 عکس
7 ویدیو
0 فایل
𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕟𝕒𝕞𝕖 𝕠𝕗 𝕘𝕠𝕕 💘🐚 چـایـی بـریز، بـیا بــا هــم رمــان بخــونیــم... ☕📖✨ دنـیــایی از رمــان‌هــای جــذاب و فــانــتزی 🎀☁ رشـد چنـلت🌀🌷 @pastilyyi جانـم؟💖 @mahhhhssa کــپـی؟! با احـتــرام، فیــلتـر❗😌
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از batman_ܢ̣ࡅ߳ܩܔ🕷🥷🏻
412.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
افراد کمی معنیشو میدونن🔥:)) ــــ.ــــ.ـــــ.ــــ.ــــ.ــــ.ــــ.ــــ.ــــ.ــــ.ــــ.ــــ.ــــ.ـــــ. [𝙗𝙖𝙩𝙢𝙖𝙣:eitaa.com/fbianwqloxnnx]🦦🚶‍♀
هدایت شده از batman_ܢ̣ࡅ߳ܩܔ🕷🥷🏻
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خودت این کارو انجام بده خب😿👺؛ ــــ.ــــ.ـــــ.ــــ.ــــ.ــــ.ــــ.ــــ.ــــ.ــــ.ــــ.ــــ.ــــ.ـــــ. [𝙗𝙖𝙩𝙢𝙖𝙣:eitaa.com/fbianwqloxnnx]🦦🚶‍♀
https://abzarek.ir/service-p/msg/5117949 بچه ها ناشناش ساختم بیاین نظرتونو درباره رمان بهمون بگین🌸🦋
سلام قشنگا👩 ما تقدیمی داریم فقط نیازه اینجا اینجا اینجا و اینجا عضو بشید و 🎀ما میگیم چنلت وایب چه میوه ای میده جهت شات👩‍💻@ARP1395
جذب ثانیه ای بعد هنوز شرکت نکردید
واقعا که توی تقدیمی امروز که شرکت نکردید حداقل توی تقدیمی فردا شرکت کنید
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت شصت‌ویکم | سایهٔ ناشناس مه غلیظ تمام دشت را در بر گرفته بود. آن موجود عظیم یک قدم جلو آمد. چشمان سرخش روی اِلین ثابت مانده بود. آرین بی‌درنگ تیری در کمان گذاشت. ساین آرام گفت: «صبر کن... هنوز حمله نکن.» موجود، دستش را بالا آورد. از میان انگشتانش، کریستال‌های سیاه روی زمین ریختند. اِلین حس عجیبی داشت. انگار این موجود را از قبل می‌شناخت. باد ناگهان شدت گرفت. لونا با صدایی بلند هشدار داد.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت شصت‌ودوم | پیمانِ نگهبان موجود عظیم سرش را پایین آورد. صدایش در سراسر دشت پیچید. «من دشمن شما نیستم...» اِلین با تعجب به او نگاه کرد. موجود ادامه داد: «من آخرین نگهبانِ گوهر زمردین هستم.» گوهر هنوز میان هوا شناور بود. اما نوری تاریک دور آن پیچیده بود. ساین قدمی جلو رفت. «پس چه کسی این سرزمین را آلوده کرده؟» نگهبان فقط به افق خیره شد.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت شصت‌وسوم | نامِ دشمن سکوت سنگینی حکم‌فرما شد. نگهبان زمزمه کرد: «ملکهٔ سایه‌ها...» همان لحظه، باد سردی وزید. آسمان تیره‌تر شد. اِلین برای اولین‌بار این نام را شنید. آرین مشتش را گره کرد. لونا بی‌قرار دور اِلین چرخید. گوزن سفید از دور ظاهر شد. او فقط یک نگاه به نگهبان انداخت. انگار حقیقت را تأیید می‌کرد.