eitaa logo
☕️قـلـمــرو رمـــانـــ📚
210 دنبال‌کننده
30 عکس
7 ویدیو
0 فایل
𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕟𝕒𝕞𝕖 𝕠𝕗 𝕘𝕠𝕕 💘🐚 چـایـی بـریز، بـیا بــا هــم رمــان بخــونیــم... ☕📖✨ دنـیــایی از رمــان‌هــای جــذاب و فــانــتزی 🎀☁ رشـد چنـلت🌀🌷 @pastilyyi جانـم؟💖 @mahhhhssa کــپـی؟! با احـتــرام، فیــلتـر❗😌
مشاهده در ایتا
دانلود
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت شصت‌ویکم | سایهٔ ناشناس مه غلیظ تمام دشت را در بر گرفته بود. آن موجود عظیم یک قدم جلو آمد. چشمان سرخش روی اِلین ثابت مانده بود. آرین بی‌درنگ تیری در کمان گذاشت. ساین آرام گفت: «صبر کن... هنوز حمله نکن.» موجود، دستش را بالا آورد. از میان انگشتانش، کریستال‌های سیاه روی زمین ریختند. اِلین حس عجیبی داشت. انگار این موجود را از قبل می‌شناخت. باد ناگهان شدت گرفت. لونا با صدایی بلند هشدار داد.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت شصت‌ودوم | پیمانِ نگهبان موجود عظیم سرش را پایین آورد. صدایش در سراسر دشت پیچید. «من دشمن شما نیستم...» اِلین با تعجب به او نگاه کرد. موجود ادامه داد: «من آخرین نگهبانِ گوهر زمردین هستم.» گوهر هنوز میان هوا شناور بود. اما نوری تاریک دور آن پیچیده بود. ساین قدمی جلو رفت. «پس چه کسی این سرزمین را آلوده کرده؟» نگهبان فقط به افق خیره شد.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت شصت‌وسوم | نامِ دشمن سکوت سنگینی حکم‌فرما شد. نگهبان زمزمه کرد: «ملکهٔ سایه‌ها...» همان لحظه، باد سردی وزید. آسمان تیره‌تر شد. اِلین برای اولین‌بار این نام را شنید. آرین مشتش را گره کرد. لونا بی‌قرار دور اِلین چرخید. گوزن سفید از دور ظاهر شد. او فقط یک نگاه به نگهبان انداخت. انگار حقیقت را تأیید می‌کرد.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت شصت‌وچهارم | گوهر دوم نگهبان هر دو دستش را بالا برد. نور زمردین در سراسر دشت پخش شد. گوهر آرام به سمت اِلین حرکت کرد. گردنبند او درخشید. به محض برخورد گوهر با گردنبند... نشان دوم روی آن ظاهر شد. قدرتی گرم در وجود اِلین جریان یافت. اما شادی‌شان طولی نکشید. در دوردست، صدای شیپورهای جنگ به گوش رسید. همه به یکدیگر نگاه کردند.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت شصت‌وپنجم | سپاهِ سایه گردوغبار از افق برخاست. صدها موجود سیاه‌پوش به سمت دشت حرکت می‌کردند. پرچم‌های تیره در باد می‌رقصیدند. ساین شمشیرش را کشید. آرین کمانش را آماده کرد. لونا کنار پای اِلین ایستاد. نگهبان زمردین گفت: «وقت فرار نیست...» «وقت ایستادنه.» اِلین نفس عمیقی کشید. نور گردنبندش از همیشه درخشان‌تر بود.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت شصت‌وششم | نخستین نبرد سپاه سایه با فریادی بلند حمله کرد. تیرهای آرین یکی پس از دیگری رها شدند. هر تیر، یکی از سایه‌ها را متوقف می‌کرد. ساین با شمشیرش راه را باز می‌کرد. اِلین دستانش را بالا آورد. نوری آبی از گردنبندش آزاد شد. زمین زیر پای دشمنان لرزید. اما از دل تاریکی... جنگجویی نقاب‌دار قدم بیرون گذاشت. همه برای لحظه‌ای ساکت شدند.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت شصت‌وهفتم | جنگجوی نقاب‌دار جنگجو شمشیر سیاهش را بیرون کشید. هیچ نشانی از چهره‌اش دیده نمی‌شد. فقط چشمان طلایی‌اش از پشت نقاب می‌درخشید. او مستقیم به سمت اِلین آمد. آرین راهش را سد کرد. صدای برخورد شمشیر و تیر در دشت پیچید. قدرت جنگجو عجیب بود. حتی ساین هم نتوانست او را متوقف کند. اِلین حس کرد این دیدار اتفاقی نیست.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت شصت‌وهشتم | ندای نور در اوج نبرد... گوزن سفید میان میدان ظاهر شد. با هر قدمش، گل‌های سفید روی زمین می‌شکفتند. نور از شاخ‌هایش به آسمان رسید. سایه‌ها یکی‌یکی عقب نشستند. جنگجوی نقاب‌دار لحظه‌ای مکث کرد. اِلین فرصت را غنیمت شمرد. او دستانش را به سوی آسمان بلند کرد. قدرت گوهر دوم بیدار شد.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت شصت‌ونهم | عقب‌نشینی نور زمردین سراسر میدان را فرا گرفت. سپاه سایه دیگر توان مقاومت نداشت. جنگجوی نقاب‌دار پیش از ناپدید شدن گفت: «این پایان نیست...» مه سیاه دوباره همه‌جا را پوشاند. وقتی مه کنار رفت... هیچ اثری از دشمنان نبود. فقط سکوتی سنگین باقی مانده بود. اِلین می‌دانست این آرامش، موقتی است.
📖 افسانهٔ اِلدوریا ✨ قسمت هفتادم | مقصدِ بعدی نگهبان زمردین به سوی کوه‌های دوردست اشاره کرد. «گوهر سوم آنجاست...» همه نگاهشان را به قله‌ای پوشیده از برف دوختند. باد سردی از آن سمت می‌وزید. پیرزن نگهبان که از دور به آن‌ها رسیده بود، آرام گفت: «از اینجا به بعد، راه سخت‌تر می‌شود.» اِلین لبخند کمرنگی زد. او دیگر از آغاز سفر، همان دختر سابق نبود. چهار همراه، در کنار لونا و گوزن سفید، راه کوهستان را در پیش گرفتند. و در دوردست... چشمانی سرخ، هنوز آن‌ها را زیر نظر داشت.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا