ایـنٔــجـاس کـه شـاعـرمـیـگـه:قـد و بـالـای تـو رعـنـا رو بـنـازم تـو گل بـاغــ تـمـنـا رو بـنـازم…👸🏻🌱 𐙚
ولی حس خوب زندگی این دوتا دختر خوشگل😭💗⊹ꕀ ๑
کانالشون همچی تمومه، پینترستی ، حال خوب ، اصلا عالیییی💆🏽♀🌿
با روزمرگی ساده اما قشنگشون کلی حال دلتون و خوب میکنن🌸✨ᰔ
➛⊹ִֶָ ࣪JOIN •.• :'https://eitaa.com/joinchat/3049784953Ccba536e6a5
یکی از بهترین بلاگرای ایتا این دوتا دختر خوشگل موشگلننننن🥺💓🥜!
#چککردنچنلشونشدهکارواجبهرروزم🤡💅🏻؛
اینم چنل نیلماه خانوم که وقتی میرم چنلش کلی انرژی میگیرم😭💗
من که دیگه نمتونم از کانالش دل بکنم🍃🍀
من عضو شدم عاشقش شدم✨
https://eitaa.com/joinchat/1863976577Cd964fd8322
فقط وایب عکساش منو کش**ته🔥
عکساش خیلیییییییییییییی خوشگله🕊
☕تبلیغات قــلمـرو رمـانــــ📚
𝕨𝕖𝕝𝕔𝕠𝕞𝕖 ☕🎀
بـه تـبـلـیـغـات قـلـمـرو رمـان خـوش اومـدی...📚
جایی برای دیده شدن کانالت.🪽✨
تبلیغات • بلاگری • تبادل 🤎
تعرفهها داخل کانال 👇🏻
چنل اصلی: @roomann 🌱
جهت رزرو: @mahhhhssa 💕
اعتماد شما، افتخار ما🪄🍀
https://eitaa.com/pastilyyi
سلام ایتاتون ماه 🌚
ما اومدیم با ی تقدیمی دیگه فقط نیازه🥺
{قلمرو رمان} و {بتمن} و {روز مرگی} و {لیلیوم} {صورتی} و {کیوت }و{ پناه }و {کنج بهشت} و {روزمرگی دوتایی} عضو بشید و ما میگیم چنلتون وایب چه پرنسس دیزنی رو میده
جهت شات@ARP1395👩💻
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت هفتادوششم | بانوی آینهها
ترکهای آینهها هر لحظه بیشتر میشد.
دختری با شنل سفید از دل یکی از آنها بیرون آمد.
موهای نقرهایاش روی شانههایش میریخت.
چشمانش به رنگ یخ بود.
او بیصدا به اِلین نزدیک شد.
آرین خواست تیرش را رها کند.
اما ساین مانعش شد.
دختر آرام گفت:
«من دشمن تو نیستم...»
اِلین با تردید به او نگاه کرد.
#پارت_هفتاد_شش
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت هفتادوهفتم | رازِ ملکه
دختر دستش را روی یکی از آینهها گذاشت.
تصویر زنی باشکوه در آن پدیدار شد.
تاجی از بلور بر سر داشت.
دختر گفت:
«او آخرین ملکهٔ اِلدوریا بود.»
اِلین نفسش بند آمد.
چهرهٔ ملکه شباهت عجیبی به خودش داشت.
پیرزن نگهبان همیشه چیزی را از او پنهان کرده بود.
حالا حقیقت، آرامآرام آشکار میشد.
#پارت_هفتاد_هفت
#افسانه_الدوریا
📖 افسانهٔ اِلدوریا
✨ قسمت هفتادوهشتم | کلیدِ سوم
بانوی آینهها گردنبندی کریستالی را به اِلین داد.
در مرکز آن، نشانی شبیه یک پر دیده میشد.
او گفت:
«این کلیدِ گوهر سوم است.»
به محض لمس گردنبند...
تالار از نور سفید پر شد.
همهٔ آینهها تصویری از آینده را نشان دادند.
سپاهی از تاریکی...
و دختری که تنها در برابر آن ایستاده بود.
اِلین با نگرانی به تصویر خیره ماند.
#پارت_هفتاد_هشت
#افسانه_الدوریا